
زنان و مردان بسیاری برای دیدن سلطان صاحبقران بیتابی میکنند. پدرام این موضوع را از آنجا میفهمد که هر جا میایستد، مردم با سیخونک و پنجیر او را از پیش و کنار خود دور میکنند. از صبح علیالطلوع میگویند که ناشتا برای شرفیابی قبلهی عالم جایی دستوپا کردهاند و او که لنگ ظهر آمده، انصاف حکم میکند که جایی در پسوپشت داشته باشد. سعی میکند خود را به گونهای میان مردم جا کند، ولی انگار با تصمیمی ناگفته او را مانند جنسی ناجور از خود دور میکنند. داد میزند که مثل آدمهای بیسواد و علاف برای تماشای سلطان نیامدهاست. صورتش کمی قرمز میشود وقتی از ته گلو میگوید حتی خیال دادن نامه و عریضهای هم ندارد، بلکه میخواهد دو کلمه حرف حساب با شخص ایشان بزند. چند لحظه سکوت میشود و بعد صدای قاهقاه بلند میشود و دستها و انگشتهای بسیاری او را به جلو هل میدهند. میگویند: «برو برای حسابوکتاب.»
بچهها با پاهای برهنه مشغول بازی الکدولک و هفتسنگ و تاپتاپخمیرند و گاهی گلها و سبزهها را که انگار تازه کاشتهاند، لگد میکنند. سبیلازبناگوشدررفتهای کنارش میایستد، بعد از اینکه سر تا پایش را وارسی میکند میگوید: «بهحتم سلطان هم از دیدن این رختوپوش بسیار مشعوف و محظوظ میشود.» و یکتنه او را چنان هل میدهد که چند متر بهسمت در ورودی ارگ کریمخانی پرت میشود و به دیدار سلطان نزدیکتر.
ناگهان ولولهای درمیگیرد و صداها قاتی همدیگر میشوند، اما خیلی زود صدای جارچیها بلند میشود و مردم با شعارهای آنها همراه میشوند:
سلطان باکفایت... فدای خاک پایت
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۹۸ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 189 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | احمد اکبرپور |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |