
زیر ماشین خاکستری بزرگ هنوز هم دانههای تگرگ بود، اما همینطور که آنا داشت به سمت بَنِرز وود میشتافت تگرگها درحال آبشدن بودند. آنا از ترس اینکه مامان و بابا بهخاطر تاخیر سرش داد بزنند عجله کرد. پذیرفته بود که شاید بالارفتن از درخت با دامن کوتاه حماقت بوده اما این به خودش مربوط بود. به علاوه هوا خیلی گرم بود. راه بیشه گرم و مرطوب بود و تگرگهای ذوبشده روی چمنها برق میزدند. رفتن به سایه مایهی آسودگی بود. چمن، روی زمین سفت زیر درختان نمیرویید اما انگار وقتی آنا در بستر بوده بهار دستبهکار دگرگونی طبیعت بوده است. علف هرز براق دور بخشهای لگدمال شده روییده بود. پرندگان روی شاخههای بلندتر جیغ میزدند. بوی خوشی میآمد که بخشی از آن از زمین سرد بود و بخشی از دوردست میآمد که کمی مثل عسل شیرین بود. درختچههای آلوی وحشی نزدیک رود درحال شکوفه زدن بودند و گلهای سفید کوچک سرتاسر بوتههای بیبرگ پر از تیغ دیده میشد. مسیر بین بوتهها پیچ میخورد. آنا موقع راه رفتن، صورتش را با دستانش پوشانده بود. طولی نکشید که راه کاملاً با بوتهها بسته شد اما وقتی آنا روی زمین خم شد از بین ریشهها راهی پیچدار پیدا کرد.
او سینهخیز رفت. خارها به موهایش گیر میکرد. صدای پاره شدن کاپشنش را شنید اما برگشتن حماقت بود، و همانقدر پر از خار. به سمت نوری که در انتهای بوتهها دیده میشد سینهخیز رفت و به آن رسید. روشناییِ شیری رنگ و شناوری به چشمش آمد که مه سبزی دورش را گرفته بود. آنا درجا تشخیص داد که آن روشنایی آب بود. آب در مقابلش با موجهای آرام خاکستری-سفید پوشیده در مه تا بیکران امتداد داشت. درختان تیرهی دروبرش بر روی تصویرشان روی آب خم شده بودند و یک بید به رنگ سبز روشن در آنسو پیدا بود که روی دریاچه لکههای لیموییرنگ ایجاد میکرد.
آنا از مه دوردست به سمت موجهایی نگاه کرد که زانویش روی آب ایجاد میکرد. در بازتاب تیرهی آنا روی آب، برگهای کهنه و به تیرگی برگ چای دیده میشد. لبهی دریاچه که او روی آن زانو زده بود پر از بنفشههایی به رنگ آبی روشن، سفید و بنفش تیره بود که تا آنجا که ممکن بود مثل فرشی همهجا را پر کرده بود. رایحهشان آنا را گیج کرد.
او بلند گفت: «امکان نداره. من دریاچه رو به یاد ندارم.»
اِنس که زیر درخت بید زانو زده بود گفت: «من هم همینطور، این تازهست.»
گرمکن اِنس خیلی همرنگ انبوه این بنفشههایی بود که آنا قبلاً ندیده بود. آنا برای لحظهای نفهمید آن پسر که بود. اما موهای قهوهای ژولیدهاش، صورت لاغر و گونههای بیرونزدهاش خیلی آشنا بود. البته که او اِنس بود. این یکی از دفعاتی بود که او ده سالش بود.
اِنس گفت: «این موجها از کجا میاد؟ باد که نمیوزه.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۵۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 300 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | دایانا وین جونز |
| مترجم | ریحانه جمالی |
| ناشر | انتشارات کتابسرای تندیس |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۳۰ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| قیمت چاپی | 420,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |