
سال ۱۳۴۰ خورشیدی تهران: بازم صدای آقام بلند شد: فریبا... فریبا بیا بینم دختر تو کجا غیبت زد باز؟ نوچی زیر لب گفتم و حرصم رو پنهان کردم و سمت آقام که تو حیاط مشغول پا زدن کفشهاش بود تا بره سر کارش رفتم البته چه کاری با این سن و سال شاگرد حجره ی فرش بود و هرروز با هزار حرف و حدیث از سمت صاحبکارش صورت سرخ میکرد. ساکت بالا سرش ایستادم که بدون اینکه نگاهم کنه تند از جاش بلند شد و سمت در پا تند کرد: امروز به مادرت کمک کن مریض احواله دستاش کلا ترک خورده و خونی شده تو امروز اون رخت و لباسهای مردم رو بشور... چشمی زیر لب گفتم و سمت یه خروار لباسی که وسط حیاط ریخته بود رفتم و با عجز نگاهشون کردم زیر لب غر زدم: تا کی میخوایم اینجوری زندگی کنیم آخه انگار نه انگار ما هم آدمیم خدا یه نگاه به ما نکرده اصلا اینم شد زندگی از صبح تا شب بشور بساب پهن کن آخرشم میان میگن کثیف شستی... تو همین حین مادرم دستمالی به سر بسته بود از در چوبی اتاق که به حیاط ختم میشد بیرون زد و با چشمانی سرخ شده از سردرد نالید: - چیه دختر چرا همش غر میزنی خب نشور بیا اینور خودم الان میام میشورم بیا...
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 3.۹۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 532 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سحر حسنی |
| ناشر |