
با شنیدن صدای پایی که به سیه چادر نزدیک میشد سرم را بلند کردم و نگاهم را به سمت در چادر دادم زنعمو حتی زحمتِ جلو آمدن را به خودش نداد و از همون دم در طبقِ کوچکی که در دست داشت را زمین گذاشت و با پاش به سمتم هولش داد و غرید - زودتر کوفت کن و بتمرگ که آفتاب از قله کوه نزده باید گوسفندها رو ببری دشت! جثه ی لاغر و تکیده اش که در دل شب وحشتناک تر از همیشه تصور میشد از جلوی چشمانم کنار رفت و دسته چادر با نسیم خنک شبانگاهی آرام عقب جلو رفت و بعد از چندی آرام گرفت، دقیقاً مثل قلب من که هر وقتی با هر کدوم از اعضای خانهی عمو رو به رو میشد از ترس و وحشت به تلاطم میافتاد. انقدر گشنه بودم که فرصت فکر کردنُ نداشتم با عجله خودمُ به طبق رسوندم تا زودتر این شکم لامروتُ سیر کنم با دیدنِ محتویاتش باز اشک به چشمانم نشست و بغضِ سنگینی راهِ گلومُ سد کرد میدونستم زنعمو برای چزوندنم هر کاری میکنه ولی باز عادتم نشده بود
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 2.۳۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 269 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | عاطفه علی عوضی |
| ناشر |