
با صدای فریاد آنا(مادر)، دست از لی لی کردن و شیطنت و دویدن دور حوض پنج گوشه ی وسط حیاط کشیدم. به دنبال صدای نالانش دور تا دور حیاط چشم چرخوندم. قالیچهها و گلیمها روی نردهی ایوان آویزان بودن و هنوز گرد و خاک حاصل از تکانده شدنشان توسط آنا به مناسبت خانه تکانی عید، توی هوا معلق بود. برادرم بایرام آن طرف حیاط، در حالی که تا چند لحظه پیش مشغول میخ و چکش زدن به نردبان چوبی بود، با شنیدن صدای آنا خشکش زده و آب دهان قورت میداد. صدای ضجه ای آنا بلندتر شد و بایرام به سمت پلهها برای رساندن خودش به داخل خانه پا تند کرد. سوز سرمای روزهای آخر زمستان سیلی محکمی روی صورتم نشاند و من را به خودم آورد. پشت سر بایرام دویدم. به داخل خانه ی برهم ریخته رسیدم. آنا یک دستش را به صندوق چوبی آویزان کرده بود و سعی داشت با کمک گرفتن از آن بایستد اما تلاشش بی فایده بود. بایرام زیر بال و پرش را گرفت و گفت:- خدا مرگم بده آنا...نکنه پات شکسته؟... چقدر گفتم بالا بلندی نرو و کارهای مردانه را به من بسپار.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 3.۰۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 384 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | زهرا اخوان پاکدهی |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۸ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |