
کتاب های رنگ و رو رفتم رو با کش بستم و زدم زیر بغلم تا راهی مکتب بشم.
هوا سرد بود سوز داشت و من میلرزیدم لباس گرمی هم برای پوشیدن نبود چکمه های رزنی سیاه رو پام کردم تا از رفتن برف داخل شلوارم جلوگیری کنه.
هنوز چند قدمی از خونه دور نشده بودم که صدای پدرم رو که دده صداش میزدیم شنیدم.
- آهاااای هاااجر؟
سر برگردوندم و پدرم رو دیدم دم در خونه ایستاده بود و صدام میزد. با دست به من اشاره کرد برم پیشش، رفتم و به من اشاره کرد برم داخل خونه.
با حالت عاجزانه و لرزی که بخاطر سردی هوا تو صدام بود گفتم:
آقا مدرسم دیر میشه
پدرم هول کوچکی داد که من تقریبا پرت شدم داخل خونه.
پدرم با اون سیبیلهای دراز و پیج دادش بیشترین جذبش رو توی اون خونه و بین اهالی خونه داشت...
پدرم نگاهی به من کرد و ادامه داد: از امروز مدرسه نداری
من چشام گرد شد و اعتراض وارانه پرسیدم:آخه چرا آقا؟
پدرم تابی به سیبیل های بلندش داد و گفت: شوهرت دادم به پسر حاج جمشید
حاج جمشید از اهالی همون روستا بود که ما بودیم ولی من تا حالا نه پسرش رو دیده بودم نه خودش رو.
نگاهی به مادرم کردم که از نگاهم نارضایتیم رو بخونه. ولی مادرم از پدرم ترس داشت و نمیتونست نارضایتیش رو ابراز کنه.
-از متن کتاب-
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۸۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 268 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سحر حسنی |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۲۳ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |