
خلاصه داستان:
داستان از اونجایی شروع میشه که منو گرفتن تا سرباز «یأجوج کبیر» بشم؛ راستش هنوز درست نمیدونم دوست دارم یا نه! گفتن: «قراره قوی بشی.» منم گفتم: «نمیخوام!» ولی خب… معلومه که براشون مهم نبود.
مربی یه غول سهمتریه که پهناش دو متره و هر بار نگام میکنه حس میکنم قراره منو مثل خمیر نون ورز بده. یه لحظه وایسا... شایدم داستان از اون کادوی تولد آشغالی شروع شد که بابا تصمیم گرفت برام بخره. نمیدونم مگه دستۀ پیسی چه مشکلی داشت؟ یا حداقل یه کیک درست و درمون؟ نه بابا حتما باید اون گیرنده عجیب و لعنتی رو برام میگرفت.
کل داستان ماجراجویی من تو این دنیای عجیب و غریبه که باید بفهمم واقعاً کی هستم، وقتی همهچی، از غول مربی گرفته تا ارتش یأجوج، میخوان جای من تصمیم بگیرن یه چیزایی رو تغییر بدن. بوهای خوبی از این ماجراجویی به مشامم نمیرسه. فقط خدا میدونه آخرش چی از آب درمیام!
خودم رو معرفی کردم؟ شهاب... یه سرباز جدید برای یه موجود عجیبی به اسم یأجوج کبیر. این داستان منه که با یه کیک املتی و یه کادوی مزخرف شروع شد و تهش معلوم نیس کجاها تموم بشه. اگه کنجکاوی بیا بخون تا بفهمی اما یأجوج هنوزم دنبال سرباز میگرده حواست باشه؛ از من گفتن بود.
چرا حیفه این کتاب مال تو نباشه؟
قراره مراحل مختلف سرباز شدن رو ببینی مثل: تبدیل شدن به سوسک، زنده موندن زیرآب و روشن شدن چشمها مثا نورافکن
این کتاب یه گیرندهست که دعوتت میکنه تا برای ارتش یأجوج کبیر آزمون بدی؛ نمیخوای از دست بدی نه؟
یه عالمه اتفاق خوف و خفن داره بین این صفحهها میوفته اما مطمئنم از دست شهاب و آرمان و پدرام و البته حامد بچه مقبت کلی میخندی.
اگه از کتابهای نمکی مثل جغله جادوگر جنجالی خوشت اومده پس از این یکی هم خوشت میآد.
یه غول سه متری قراره بهت آموزش بده چطور قدرتمند بشی. این تجربه رو توی کدوم کتاب به جز این میتونی داشته باشی؟ پس نباید از دستش بدی؛ شهاب کلی ماجرا داره که برات تعریف کنه.
نگاه تربیتی
این کتاب داره به دوتا چیز مهم توی نوجوانهاتون اشاره میکنه که اگر حوصله به خرج بدین براتون توضیح میدم:
ببین، راستش بچههاتون توی سنِ «من کیام؟» گیر کردن! نه که فهمیدن جواب غیرممکن باشهها، ولی مغزشون داره با سرعت نور دنبال جواب میگرده. واسه همین یه روز میگه «میخوام دانشمند شم»، فرداش میگه «میخوام گیمر باشم»، پسفرداش میگه «اصلاً میخوام برم جنگل زندگی کنم». اینا بهظاهر ضدونقیضه، ولی همش تیکههای پازلیه به اسم «هویت». اگه کنارشون وایسین، بدون اینکه هر انتخابشون رو نقد موشکافانه کنید، دارین بهشون کمک میکنین خودشونو پیدا کنن و بفهمن چی به دلشون میشینه.
از اون طرف، استقلال فکری هم مثل همون دوچرخهسواریه؛ اولش میترسین ولشون کنین. ولی اگه ول نکنین، هیچوقت یاد نمیگیرن بیفتن، بلند شن و خودشون رکاب بزنن. وقتی اجازه میدین نظر بدن، انتخاب کنن، اشتباه کنن و تجربه بسازن، دارین بهشون پیام میدین که «میتونم بهت اعتماد کنم». همین اعتماد، هم اعتمادبهنفسشونو میسازه، هم رابطهتونو گرمتر میکنه. خب حالا خلاصۀ مطلب؟ هیچی دیگه فقط این کتاب رو از دست ندین؛ چون قراره همراه شهاب نوجوانها رو به یه آزمون سربازی مهم بفرستین که توش یه عالمه چیز یاد میگیرن.
دیوار افتخارات کتاب
این کتاب میره روی دیوار افتخارات چون یه داستان بامزه و پر از تصویرسازیهای خندهداره و البته صاف میره توی بحران هویتِ یک نوجوانی که وسط ارتش یأجوج کبیر گیر افتاده و همه میخوان ازش یک چیز «قدرتمند» بسازن. اما قهرمان قصه، با تمام قد کوتاهش کنار غولهای سهمتری، یادمون میده متفاوت بودن نهتنها بد نیست، بلکه گاهی تنها راهیه که آدم میتونه خودش رو پیدا کنه. این کتاب متفاوت رو از دست نده تا کلی باهاش بخندی و ماجراجویی کنی.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 16.۷۳ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 178 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | میثم موسویان |
| ناشر |