
من فانوس دختر خان هستمدختر یه خان از آبادی های اطراف تهران... اون شب که من به دنیا اومدم تو آبادی عروسی بود. ننه آقام به ننه ام گفته بود عروس تو نیا عروسی پا به ماه هستی من که از چشمات می خونم امشب یا فردا شب زایمان می کنی! ننه ام که عروسی دختر خالهاش بود قبول نکرد و گفت:حالا کو تا نُه ماه و نُه روزم کامل بشه ننه! خیالت راحت ننه بارم رو سالم زمین می ذارم... ننه آقام که ننهام رو مثل دختر خودش دوست داشت و دوست نداشت تک عروسش ناراحت بشه هیچی نگفت فقط گفت: سر شب زود برگرد ننه ام هم گفت: چشم... اون شب همه آبادیهای اطراف، عروسی دعوت بودند ننه من قبل من دو تا پسرزاییده بود و دلِ خودش و آقام دختر می خواست حتی نذر کرده بود اگه این بچه دختر بشه کل آبادی رو آبگوشت بده... اون شب ننه ام بدون اینکه به ننه آقام و ننه خودش نگاه کنه بلند شد به رقصیدن.... وسط رقص دردش گرفت و شبانه راهی عمارتِ اربابی شد. آقام خیلی خاطر ننه ام رو می خواست دختر عموش بود و ناف بریده اما دلش از بچگی گیر ننه ام بود! ننهآقام همیشه با خنده می گفت:آقات اون شب تا شنید ننه ات حالش بد شده رنگش پرید انگار خودش می خواست بزاد.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 3.۵۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 460 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | نگین پوراسلامی |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۱۶ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |