
مشغول جمع کردن مرغها و به لانه فرستادنشان بودم که ننهجان در حالی که روی ایوان نشسته بود و تند تند به قلیونش پوک می زد،گفت: مهلا ننه اون کوزه رو بردار و برو سر چشمه ببین این دخترهی خیره سر کجا مانده، کاش اینم مثل خواهر برادراش درد لاعلاجی میگرفت و می مرد و اینقدر دقم نمی داد. چشمی گفتم و بعد از بستن در لانه ی مرغا،کوزه رو از روی ایوان برداشتم و از خانه خارج شدم. هوا رو به تاریک شدن بود،در میون سر و صدای زنگوله ی گوسفندا و هوهوی چوپونا که در حال برگردوندن گوسفندا از صحرا به آغل بودن به طرف میدون روستا راه افتادم. کدخدا سوار بر خر در حال نزدیک شدن بود و کسی که ریسمان خر را در دست داشت پسرش ممدلی بود. هنوز سنی نداشتم شاید به زور ده سالم میشد ولی از کدخدا و پسرش خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم. سلام کردم و می خواستم رد بشم که کدخدا با صدای تحکم آمیزی گفت:تو دختر کی هستی؟ ترسیدم و سر جام میخکوب شدم، همچنان که سرم پایین بود با تته پته گفتم من نوه ی ننهجانم،نوه ی بانو...
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 2.۵۳ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 313 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | زهرا اخوان پاکدهی |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۰۸/۲۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |