فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرد بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب مرد بزرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرد بزرگ

کریستنسن در این رمان به زندگی مدرن آمریکایی می‌پردازد و جو هنرمندان و روشنفکران نیویورک‌نشین را ترسیم می‌کند. رمان درباره زندگی دوگانه یکی از نقاشان مطرح این شهر و سه زنی است که در زندگی او حضور دارند که البته از تخیل نویسنده به رمان راه یافته است.

کیت کریستنسن در سال ۱۹۶۲ میلادی به دنیا آمد و در سال ۲۰۰۸ میلادی برای چهارمین رمان خود، «مرد بزرگ»، برنده جایزه پن/ فاکنر شد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرد بزرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


نیویورک تایمز، پنجشنبه، ۹ اوت ۲۰۰۱

آسکِر فلدمن، نقاش فیگوراتیو و صاحب سبک، در هفتادوهشت سالگی درگذشت

به قلم جینا تسارکیس


آسکر فلدمن، که نقاشی های جسورانه و خلاقانه اش از جمله تحسین شده ترین و موثرترین آثار هنری سال های اخیر بوده اند، در هفتم اوت، در آپارتمانش، واقع در ریورساید درایو، که چند دهه به همراه همسر و پسرش در آن زندگی کرده بود، به دلیل حمله قلبی درگذشت. او به هنگام مرگ هفتاد و هشت ساله بود.
آقای فلدمن تا آخرین لحظه زندگی اش هنرمندی متعهد و قابل بود. آثارش را اغلب در موزه ها و گالری ها به نمایش می گذارند. او به مدت چند دهه، هر روز در استودیواش در باوئری کار کرد. آقای فلدمن به دلیل آثار فراوان و نیز ثبات و استواری اهداف هنری اش مورد تحسین بود. در طول زندگی هنری اش، نخستین و تنها سوژه اش انسان بود.
او می نویسد: «انسان جلوه غایی حقیقت و زیبایی است، منظورم حقیقت در همه ابعاد آن است: از جمله ترس و مرگ. و همین طور زیبایی: در هر صدف زیبایی که روی ساحل است، موجودی مرده و متعفن هست، و از بسیاری جهات، مسئله همین است.»
آسکر آورام فلدمن در پنجم آوریل ۱۹۲۳ در نیویورک سیتی به دنیا آمد. او که پسر یک قصاب یهودی بود، در لادلو استریت، واقع در لوئر ایست ساید بزرگ شد. آقای فلدمن پس از رفتن به مدرسه دولتی، و سپس دبیرستان سیورد، در اوایل دهه چهل وارد دانشکده بروکلین شد، یعنی در دورانی که جکسن پولاک و هنرمندان دیگر انقلابی سبکی پدید آوردند که با عنوان اکسپرسیونیسم انتزاعی شناخته شد. آقای فلدمن پس از فارغ التحصیلی در رشته تاریخ هنر در سال ۱۹۴۵، مدتی عضو مجمع دانشجویان هنر بود، اما در نیمه ترم اول این مجمع را رها کرد تا به عنوان راننده تاکسی مشغول کار شود و به شکل مستقل نقاشی کند. او در باوئری یک اتاق زیرشیروانی کرایه کرد که پس از ازدواج با ابیگیل ربکا لبوویتس در سال ۱۹۵۵، آن را به استودیوی خود تبدیل و به ریورساید درایو نقل مکان کرد. پسر و تنها فرزند آن ها، ایتن سول فلدمن، در سال ۱۹۵۹ به دنیا آمد، و پزشکان در سه سالگی اش تشخیص دادند که به اوتیسم حاد مبتلاست. آقای فلدمن، که اساسا نقاشی خودآموخته بود، عامدانه از سبک اکسپرسیونیست های انتزاعی پرهیز کرد، و در عوض، ترجیح داد با سبک فیگوراتیو کار کند، سبکی که تا پایان عمرش آن را ادامه داد. آقای فلدمن در میان همعصران نزدیک خود، فقط فیلیپ گاستن را تحسین می کرد. آقای گاستن ناگهان سبک انتزاعی را کنار گذاشت و به طراحی های کارتون مانند و خشنی روی آورد که شور و حال عجیبی داشتند و در دهه شصت جهان هنر را شوکه کردند.
نقاشی های آقای فلدمن به دلیل جسارت این نقاش در ضربه های قلم مو و رنگ آمیزی بسیار شاخصند. او انسان را به شکل موجودی پیچیده و زمینی تصویر می کرد، بی آن که به آن جنبه ای آرمانی یا صرفاً جنسی ببخشد. شیوه او در نقاشی پوست، یا به قول خودش «بشره»، به دلیل طیف رنگ ها و بافت ها بسیار درخور توجه بودند. او می گفت: «راه ورود به روح، پوست انسان است، نه چشمانش.»
اِرل ای. پاول، مدیر گالری ملّی هنر، می گوید: «کار آسکر فلدمن جسورانه و بدیع است و واقعاً این دو کلمه را معنا می کند. کار او هیجان آمیز، توام با قطعیت و لبریز از شور و احساس بود. او در پیشبرد هنرِ پس از جنگ سهم چشمگیری داشت.»
هیلتون کریمر، منتقد هنری خاص که زبانی بسیار برنده دارد و سردبیر نشریه نیو کرایتریئن نیز هست، کار آقای فلدمن را «بسیار جسورانه» توصیف کرده است.
نقاشی های او برای عامه مردم چندان شناخته شده نیست، اما برای کلکسیونرها ارزش بسیار زیادی دارد و آذین بخش موزه های بسیاری است، از جمله گالری ملّی هنر، موزه هِرشهورن، موزه هنر مدرن، و ویتنی میوزیئم آو اِمِریکن آرت.(۱) نقاشی های بزرگ او معمولاً با قیمتی بالغ بر یک میلیون دلار به فروش می رسند.
آقای فلدمن به اختیار خود، نسبتاً جدا و مستقل از مابقی جهان هنر زندگی می کرد. او با سیاست و جنبش ضد جنگ نیز هیچ میانه ای نداشت. در سال ۱۹۸۷، وقتی موزه گوگنهایم به او مدرک افتخاری داد، آقای فلدمن با یک پیراهن نخیِ یقه گرد و شلوار کاری که پوشیده از لکه های رنگ بود به مراسم آمد. او شخصیتی بزرگ بود، در مجموع خودرای، و گاهی آشفته و غیرمنطقی با سلایقی گوناگون و سیری ناپذیر.
او در سال ۱۹۷۶ به عضویت آکادمی آثار هنری و ادبی آمریکا درآمد، و در سال ۱۹۸۶ از طرف موقوفه ملّی هنر، مدال ملّی دریافت کرد.
او با الهام گرفتن از گفته معروف آگنس مارتین، گفته است: «وقتی به هنر فکر می کنم، به انسان فکر می کنم؛ و از این میان، زنان راز و رمز زندگی اند.»
از این نقاش بزرگ، همسرش، ابیگیل، پسرشان، ایتن، و خواهرش، نقاش معروف آبستره، مَکسین الیزابت فلدمن، به یادگار مانده اند.

بخش اول

فصل اول

تِدی سنت کلاود(۲) حین ورود به آشپزخانه خانه اش در ردیف خانه های هم شکل در بروکلین سر برگرداند و به هِنری بِرک(۳) گفت: «عجیبه که می تونی با این پول ناچیز زندگیتو بگذرونی.» تِدی امیدوار بود که حس و حال جوانی و طراوتش از نگاه هنری پنهان نماند، و هنری برعکس آن زن سرخپوست و عبوس با دندان های کج و کوله در نیویورکر که چند سال پیش شرح حال مختصری در مورد آسکر نوشته، و تدی را «لاغر و نزار، اما بشّاش» توصیف کرده بود، دست کم، توصیف درست و دقیقی از او ارائه بدهد. تدی پی حرفش گفت: «امیدوارم جزو یهودیای نوگرا باشی، چون من ژامبون ایتالیایی دارم.»
هنری کمی جابجا شد و گفت: «من یهودی نیستم.» با چند گام از هال گذشتند و سر از آشپزخانه درآوردند، و حال با حالتی کم و بیش معذّب آن جا ایستاده بودند و انگار نمی دانستند کجا باید بروند. «اما مردم معمولاً فکر می کنن...»
تدی گفت: «اسم بِرک، همون برکوویتس(۴) نیست که تو جزیره الیس،(۵) بِرک تلفظ می شه؟»
هنری گفت: «نه. یه اسم انگلیسیه.»
تدی به پیشخان تکیه داد، به یاد خاطراتی نه چندان دور افتاده بود. فکر می کرد از حدّ انتظار برک خیلی پیرتر جلوه کرده، اما در هر حال، او هفتاد و چهار ساله بود، و بی تردید زنی که هنری برک ناخودآگاه انتظار داشت با او روبرو شود، همان زن جوانی بود که سال ها پیش آسکر به او دل بسته بود. اما تدی به این که به رغم سالخوردگی اش، هنوز شبیه جوانی اش بود افتخار می کرد. صورت بیضی شکل و کشیده اش به شدّت پیر شده بود، و در دو طرف بینی اش، شیارهایی ریز و کم عمق افتاده بود، با ابروانی درهم و پرپشت روی چشم ها، دراز شدن محسوس نرمه های گوش، نازک شدن لب ها، و شبکه ای از چروک های فوق العاده ریز بر گرد چشم ها. اما تدی سر کوچک و شکیلش را بسیار بالا می گرفت، با همان شیطنت و موذیگریِ ملایم و آگاهانه که آسکر عاشقش بود، با چشمانی که مثل چشمان روباه برق می زد، پنداری هر لحظه ممکن بود از پس ِ آن نقاب تمرکز دروغین بیرون بجهد و به نظاره گری که فریبش داده و به وی القا کرده بود که اصلاً حواسش به او نیست، بخندد. آسکر زمانی به او گفته بود که این هوشمندی معنادار و حاکی از اعتماد به نفسش، یکی از جذاب ترین ویژگی های اوست.
تدی گفت: «لطفاً بشین.» لحنش عامدانه امری بود. هنری زیاد به دلش ننشسته بود. حدس زد که هنری چهل سال یا همان حدود سن دارد. شبیه آدم های کاملاً معمولی بود، از آن دست مردان جوانی که این روزها همه جا بودند، بی جربزه و بی خاصیت. لباس نخی و لطیفی پوشیده بود، که به دلیل گرما و رانندگی طولانی کمی چروک شده بود ــ تدی حاضر بود شرط ببندد که ماشین هنری ولووست. ظاهر هنری داد می زد که اهل خانه و خانواده است، آپارتمانی با فناوریِ روز در آپِر وِست ساید، و همسری جاه طلب و تند و تلخ ــ در آن دوره سنّی، زن ها بودند که تند و تلخ می شدند. مردهای حدوداً چهل ساله کمرو و سربزیر می شدند، مشتاق جلب رضایت همسرانشان. آسکر هم همین طور بود؛ حدوداً در چهل سالگی خجالتی و شرمسار، و حدود پنجاه سالگی دوباره گستاخ و جسور شده بود، اما تدی حتی در آن سن و سال هم علاقه اش را به او از دست نداده بود، و هنوز هم به او علاقه مند بود، حتی بعد از مردنش.
هنری پشت میز، روی صندلیِ مقابل تدی نشست.
تدی گفت: «به این خربزه نگاه کن. از خواربارفروشمون خواستم اونو نصف قیمت بهم بده، چون بهش القا کردم که خربزه ش یه کم نرم و شُل شده. خوب، واقعاً شُله، اما فقط یه تیکه کوچیکش.»
تدی خربزه را روی تخته برش گذاشت و آن را از وسط قاچ کرد، و حین انجام دادن این کار چاقو را محکم کف دستِ مربعی شکلش گرفته بود. آشپزخانه اش طولانی و باریک و قایق مانند بود، با گنجه های شیشه ای و اجاقی قدیمی و یخچال، و ظرفشویی ای توگود و چدنی. آن اتاق هم مثل مابقی بخش های خانه، حال و هوای خانه ای را داشت که پنداری صاحبش موقتا در آن ساکن شده بود. هیچ بوی خاصی در خانه نپیچیده بود. اکثر خانه های قدیمی از بوهای به جامانده از سال ها زندگی اشباع بودند، خاطرات غذاهایی که مدت ها پیش در خانه پخته شده اند، کپک های دور از دیدرس، بوی تُند بدن انسان ها. این خانه مکانی نبود که او زمانی در آن با آسکر فلدمن زندگی کرده بود، بلکه خانه ای بود که تدی پنج سال پیش، پس از مرگ او، خریده بود، پس از آن که خانه قبلی اش را فروخته بود. این یکی خانه از زمانی که خانواده قبلی، پس از چند دهه زندگی، با تمام اسباب و اثاثیه شان از آن رفته و تدی با تمام اسباب و اثاثیه اش به آن وارد شده بود، تاریخ و پیشینه اش را گم کرده بود. در خلال این جابجایی، لایه های لِرت و رسوب به نحوی زدوده شده بود، دیوارهای خانه، مبلمان و متعلقاتش، و حال همه چیز بوی تمیزی می داد و سرد و عاری از احساس شده بود. هیچ کدام از نقاشی های آسکر به دیوارها آویزان نبود: آسکر هرگز تابلویی به او نداده بود.
تدی ناگهان از کنار بوفه گفت: «خوب، من در مورد مردِ بزرگ چی می تونم بهت بگم؟»
هنری که غافلگیر شده بود، جواب داد: «خوب، داشتم فکر می کردم بهتره از اول شروع کنیم. فعلاً فقط در موردش صحبت کنین. بعداً به تاریخ ها و زمان های دقیق می رسیم. شاید بهتر باشه تعریف کنین که اولین بار چطور باهاش آشنا شدین، یا چطور شد که به هم دل بستین...»
تدی با درخشش بارقه ناگهانی تندخویی در چشمانش گفت: «نوشیدنی؟» در یخچالش را باز کرد. تدی منتظر کسی بود که شبیه خود آسکر باشد، کسی که بتوان با او شوخی کرد و سربه سرش گذاشت، نه این خنگِ کودن با آن لباس های خاکی رنگ و چروکیده.
هنری، زیرچشمی و حیرتزده، نگاهی به او انداخت و گفت: «البته.»
تدی نوشیدنی را جلوی او روی میز کوبید و گفت: «هنری، بذار از همین الآن تکلیف یه مسئله رو روشن کنیم. توی این گفتگو، جر و بحث نداریم. اگه قرار باشه به حرفایی که من باید بهت بگم گوش ندی، می تونی نوشیدنی و خربزه تو بخوری و بلند شی بری. معلومه که با پیشفرض بلند شدی اومدی این جا و اگه نتونی اون پیشفرضا رو مثل یه مشت بید از کلّه ت بریزی بیرون... اون وقت من چیزی ندارم بهت بگم.»
هنری مدتی خیره ماند و بعد گفت: «من هیچ پیشفرضی ندارم. اومدم این جا که گوش کنم.»
تدی گفت: «من می خوام پر زدن بیدها رو از روی کله ت ببینم. حالا می خوام لای ژامبون خربزه بذارم، و وقتی برگشتم، می خوام ببینم که حشرات سفید و کوچیک، پِرپِرکنون از لای موهات بیرون می پرن و از پنجره می رن بیرون.»
ناگهان پنجره بالای ظرفشویی را باز کرد و اتاق بلافاصله پُر شد از صدای برگ درخت ها، آواز پرنده ها و صدای داد و فریاد بچه ها در حیاط پشتیِ یکی از خانه های مجاور. حال پشت تدی به او بود. تدی حین کار کردن احساس می کرد که بدنش مثل پیکانی که به سمت قلب کسی نشانه گرفته شده باشد، می لرزد.
هنری گفت: «حق با شما بود. خیلی خوش طعمه.»
«هیچ مردی نباید از کلمه خوش طعم استفاده کنه.»
هنری خیلی روشن و واضح گفت: «تدی.»
تدی آهسته برگشت و به او خیره شد. واقعاً هنری او را صمیمانه و خودمانی صدا زده بود؟ یک لحظه هر دو، مات و مبهوت، به هم خیره شدند، و تدی احساس کرد که او هم به همین مسئله فکر می کند.
ناگهان هر دو همزمان آن نام را تصحیح کردند: «کلئر.»(۶)
تدی گفت: «بله؟»
هنری گفت: «با من در مورد آسکر حرف بزنین.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرد بزرگ