فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرز سایه

نسخه الکترونیک کتاب مرز سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرز سایه

دستمایه رمان مرز سایه، تجربه خود کنراد بوده است. گویا کنراد در دوره‌ای که زندگی‌اش را عمدتا بر پهنه دریا می‌گذرانده، ناگهان بدون هیچ دلیل مشخصی کار خوبش را رها می‌کند، و حتی بعد از مدتی دچار تشویش و بی‌تابی عصبی می‌شود. در همین حیص و بیص، به شکلی ناگهانی به او پیشنهاد می‌شود که فرماندهی کشتی‌ای به نام اوتاگو را بپذیرد، و کنراد این پیشنهاد وسوسه‌انگیز را می‌پذیرد؛ چون از این طریق، در جوانی می‌تواند برای نخستین بار ناخدا یکم یک کشتی باشد، مقامی که معمولاً به افسران جوان پیشنهاد نمی‌شده است. و گویا شیوع بیماری در میان ملوانان نیز مستند بوده است.
اما فارغ از این ملاحظات زندگینامه‌ای، در مورد رمان کوتاه مرز سایه که آلبرت گرار آن را از برجسته‌ترین نمونه‌های رمان کوتاه در ادبیات انگلیسی می‌داند، گفتنی کم نیست.
در بخشی از رمان آمده است که در زندگی یک خط سایه وجود دارد، مرزی که هشدار می‌دهد با گذر از آن، از حیطه خامی و جوانی گذشته‌اید. و گذر از این مرز، با آزمونی بسیار دشوار و شاق تحقق می‌یابد. این شاید همان چیزی باشد که بعضی از روان‌شناسان از آن با عنوان بحران روحی میانسالی یاد می‌کنند. مرز سایه، مرز گذشتن از حیطه اعتماد به نفس ناپخته و خام جوانی و توهم ساده‌لوحانه چیرگی بر خود و تقدیر به عرصه شناخت خود و ضعف‌های خود، و در نتیجه، رسیدن به قدرت و تسلط بر نفس است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرز سایه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار مترجم

گفته اند که دستمایه رمان مرز سایه، تجربه خود کنراد بوده است. گویا کنراد در دوره ای که زندگی اش را عمدتا بر پهنه دریا می گذرانده، ناگهان بدون هیچ دلیل مشخصی کار خوبش را رها می کند، و حتی بعد از مدتی دچار تشویش و بی تابی عصبی می شود. در همین حیص و بیص، به شکلی ناگهانی به او پیشنهاد می شود که فرماندهی کشتی ای به نام اوتاگو(۱) را بپذیرد، و کنراد این پیشنهاد وسوسه انگیز را می پذیرد؛ چون از این طریق، در جوانی می تواند برای نخستین بار ناخدا یکم یک کشتی باشد، مقامی که معمولاً به افسران جوان پیشنهاد نمی شده است. و گویا شیوع بیماری در میان ملوانان نیز مستند بوده است.
اما فارغ از این ملاحظات زندگینامه ای، در مورد رمان کوتاه مرز سایه که آلبرت گرار(۲) آن را از برجسته ترین نمونه های رمان کوتاه در ادبیات انگلیسی می داند، گفتنی کم نیست.
در تمام آثار کنراد یک شخصیت مرموز وجود دارد، و نمود این شخصیت در بعضی از آثار او، که جزو بهترین کارهایش هستند، به مراتب بیش تر از آثار دیگر و اغلب پرحجم تر است. این شخصیت از بعضی جهات منحصر به فرد است، چون نام و کالبد مشخصی ندارد، بیش تر نوعی پدیده است تا شخصیتی داستانی با نام و خصلت های مشخص: تاریکی.
در آثار برجسته کنراد، تاریکی حضوری همیشگی و کاملاً نمادین دارد؛ از رمان دل تاریکی گرفته تا نوسترومو، طوفان و مامور سری. تاریکی مثل حجمی غلیظ و متراکم و هوشمند است که سیلان می یابد و به تدریج دل و روح و ذهن و اندیشه مردان کنراد را اشغال می کند. این تاریکی همیشه در بحرانی ترین لحظات زندگی شخصیت های کنراد آغاز می شود و پیش می خزد تا از جامعه بشری قربانی بگیرد، چه تاریکی در دل جنگل های کنگو، چه در سواحل شرقی آمریکا و چه حتی در کوچه پس کوچه های لندن. جوزف کنراد نویسنده ای اخلاق گراست و نمادهای اخلاقی گاه در آثارش نمودی بیش از حد آشکار دارد. تاریکی اغواگر و وسوسه کننده است، اما همیشه انسان را به دل نیستی سوق می دهد؛ مرگی نمادین که همیشه به معنای پرت شدن به دل جهانی کور و عاری از ارزش است. ناخدای رمان مرز سایه در شرایطی کاملاً خوب، دل از کار و همکارانش و زندگی اجتماعی می کند و گوشه انزوا را برمی گزیند، و تا مرز فروپاشی عصبی و فرو افتادن به دل سایه ها پیش می رود، اما به ترغیب دوستی دنیادیده، کار جدیدی برمی گزیند تا از دل تیرگی مرگ خارج شود.
اما آغاز سفر تازه آغاز تیرگی و سیاهی است. این بار این تاریکی توام با رکود و سکون است. سکون و رخوت، تاریکی و بیماری از هر سو به سمت کشتی ای که وسط آب مانده و حتی از کوچک ترین نسیم نیز بی بهره است، پیش می خزد. مضمون کلی آثار کنراد همیشه تقابل شخصیت های داستان با این تاریکی است. گاهی شخصیت هایش در قعر تاریکی، مثلاً تاریکی جنگل های کنگو، غرق می شوند، و گاه نجات می یابند. کشتی و دریا چنان در انفعال و حالتی خلسه مانند و شوم غرق است که دستیار ناخدا، آقای برنز، بخت نحس کشتی را به روح ناخدای پیشین کشتی که در نتیجه بیماری در سفر قبلی مرده و در همان حوالی جسدش برای همیشه به کام دریا سپرده شده است نسبت می دهد. عنصر جهل نیز به این تاریکی سیال افزوده می شود و ناخدا را تا مرز جنون و تن دادن به توهم پیش می برد.
در بخشی از رمان آمده است که در زندگی یک خط سایه وجود دارد، مرزی که هشدار می دهد با گذر از آن، از حیطه خامی و جوانی گذشته اید. و گذر از این مرز، با آزمونی بسیار دشوار و شاق تحقق می یابد. این شاید همان چیزی باشد که بعضی از روان شناسان از آن با عنوان بحران روحی میانسالی یاد می کنند. مرز سایه، مرز گذشتن از حیطه اعتماد به نفس ناپخته و خام جوانی و توهم ساده لوحانه چیرگی بر خود و تقدیر به عرصه شناخت خود و ضعف های خود، و در نتیجه، رسیدن به قدرت و تسلط بر نفس است.
بخت بد و اقبال نحس به مدت طولانی، احساس گناه را به انسان تحمیل می کند. این تصور به ذهن انسان القا می شود که حتما سزاوار بخت شوم خویش است؛ و رها شدن از این احساس حقارت، مستلزم گذر از مرز آن سایه است. بداقبالی هایی که گریبانگیر ناخدا می شوند، یک به یک و بی وقفه جلوه می کنند و همه، حتی خود ناخدا را در یک لحظه، تا مرز جنون و توهم پیش می برند. نثر کنراد در خلق این فضای رازآلود بسیار موثر است. کنراد در خلق حس و حالی که می خواهد، بارها و بارها از قیدها و صفت هایی استفاده می کند که به رغم مفهوم کلی مشابه، هر یک بار معنایی خاص خود را دارند؛ او با نثر متکلفش برای ایجاد فضایی که می خواهد، بسیار ماهرانه از زبان بهره می گیرد، مهارت و تسلطی که برای یک نویسنده غیرانگلیسی که انگلیسی زبان مادری اش نبوده و در اواسط عمر این زبان را می آموزد، به راستی مایه شگفتی است.
رمان مرز سایه، در مقایسه با بعضی آثار کنراد، به مراتب درونگرایانه تر است. در این اثر، معضل اصلی نه بروز ماجراهای پرفراز و نشیب، که سکون و رخوت مرگبار ناشی از عدم وقوع ماجراست. محک اصلی برای تحول شخصیتی خام به شخصیتی پخته، نوعی رکود و عدم تحرک اسرارآمیز است که پنداری حاصل جادو و سِحری نحس است. ناخدای کشتی سحر را می شکند و از مرز سایه عبور می کند، اما در آن سوی سایه از دنیای پرتلالو و آکنده از شیرین کامی و خوشبختی اثری نیست. در پایان رمان، شخصیت اصلی اثر بلافاصله آماده شروع سفری دیگر است. خسته است و از هیجان در او نشانی نیست. اما او تغییر کرده است، تغییری عمیق، گذر از یک خط که به ظاهر کاری ساده است، اما بسیار پیچیده و دشوار است. در آن سوی مرز سایه، دنیا شاید همان باشد که بود، کار شاق و سختی های زندگی بر پهنه دریا همچنان به قوّت خود باقی اند، از خوشی و وجد نشانی نیست؛ زندگی در این سوی مرز حتی با تحمل فشاری تازه توام است، فشار درک خود و مفهوم زندگی، آن گونه که کنراد توصیفش می کند.
با این حال، آن سوی سایه ها، فارغ بالی و رهایی از توهم نیز هست؛ رهایی از غل و زنجیرهای سنگین زندگی ای متکبرانه، توام با توهم و خودبزرگ بینی. و از نظر کنراد، هنر به مفهومی که او در نظر دارد، از معنای زندگی دور نیست، موضوعی که او خود با زبان خیال آفرین و جذابش به آن اشاره کرده است:

... هنر طولانی است و زندگی کوتاه، و موفقیت بسیار دور. و به این ترتیب، بی آن که برای سفری چنین طولانی، به قدرت خود مطمئن باشیم، کمی در مورد هدف این سفر سخن می گوییم ــ هدف از هنر، که مانند خود زندگی، الهام بخش و سخت یاب، و در دل مه غرق و گُم است. این هدف بنا بر مفهوم منطقی و روشن کلمه، پایانی ظفرمندانه ندارد؛ برملا شدن یکی از اسرار عاری از احساس و عاطفه ای که ما بر آن ها نام قوانین طبیعت نهاده ایم نیست. از بزرگی و عظمت چیزی کم تر ندارد، بلکه فقط دشوارتر است.

سهیل سمّی
تیرماه ۱۳۹۱

... زمانی، آرامش مطلق، آینه عظیم یاس ِ من

بودلر

این کتاب ترجمه ای است از بخش سوم:

Typhoon and Other Tales

Joseph Conrad

A Signet Classic,1963

فصل اول

فقط جوان ها چنین لحظاتی دارند. نه آن ها که خیلی جوانند. نه. آن ها که خیلی جوانند، به مفهوم واقعی کلمه، هیچ لحظه ای ندارند. خاصیت اوایل جوانی این است که شخص به لحاظ استمرار زیبای امیدی که هیچ وقفه و درون نگری ای نمی شناسد، همیشه جلوتر از زمان خود زندگی می کند.
آدم درِ کوچک دوران پسربچگی را پشت سرش می بندد ــ و وارد باغی لبریز از سِحر و جادو می شود. حتی سایه های این باغ نیز تلالوی نوید و مژده دارند. هر پیچ جاده اغواگر و فریبنده است. و دلیلش این نیست که این سرزمین یا قلمرو کشف نشده است. انسان می داند که همه ابنای بشر از همین مسیر گذر کرده اند. آنچه انسان از آن توقع تجربه احساسی یکه دارد، جذبه تجربه جهان است ــ بخشی کوچک که از آنِ خود انسان باشد.
جوان سنگ چین ها و نشانه های مسیر پیشینیانش را می بیند، هیجانزده، مجذوب، تسلیمِ بخت بد و بخت خوش ــ به قول معروف، زحمت بی اجر و مزد ــ قطعه زمینی مشترک و چشمگیر که برای آن ها که لایق یا بخت یارند، آبستن امکانات و فرصت های بسیاری است. بله. آدم ادامه می دهد. و زمان هم همچنان ادامه می یابد ــ تا سرانجام انسان در پیش رو مرز سایه ای را می بیند که به او هشدار می دهد قلمروِ اوایل جوانی دیگر به پایان رسیده و باید پَس ِ سر گذاشته شود.
این دوره ای از زندگی است که در آن چنین لحظاتی فرا خواهند رسید. چه لحظاتی؟ خوب، لحظات ملال، خستگی، نارضایتی. لحظات شتابزدگی. منظورم لحظاتی است که جوان ها به اقدامات عجولانه گرایش دارند، مثلاً ازدواج ناگهانی یا رها کردن یک شغل و حرفه بدون هیچ دلیل موجهی.
این داستان ازدواج نیست. مسئله در مورد من تا این حد بد و ناگوار نبود. اقدام من، با این که نسنجیده بود، بیش تر به ماهیت یک طلاق نزدیک بود ــ تقریبا ترک کردن. بدون هیچ دلیلی که آدم عاقل بتواند دست رویش بگذارد، کارم را رها کردم ــ کشتی ای را رها کردم که بدترین چیزی که در موردش می شد گفت این بود که یک کشتی بخار بود، و بنابراین، شاید ارزش آن وفاداری کور را که... اما فایده ندارد روی مسئله ای سرپوش بگذارم که حتی در همان زمان هم از نظرم بلهوسی بود.
در بندری شرقی بودم. کشتی هم کشتی ای شرقی بود و در آن زمان به همان بندر تعلق داشت. کشتی میان جزایر تیره و تار بر دریایی آبی با کناره های پوشیده از مرجان رفت و آمد می کرد، با بیرقی سرخ بر روی نرده پاشنه و پرچمی بر روی سردکل، که آن هم سرخ رنگ بود، اما حاشیه ای سبز و هلالی سفید در وسط داشت. چون صاحبش یک عرب بود، یک عربِ سید. حاشیه سبزرنگ دور پرچم هم به همین دلیل بود. او در منطقه ای که از مستعمرات انگلیس بود، بزرگ و سرکرده یک قبیله بزرگ عرب بود، اما در شرق کانال سوئز کم تر کسی پیدا می شد که به اندازه او به امپراتوری پیچیده و بزرگ بریتانیا وفادار باشد. هیچ توجهی به سیاست های جهانی نداشت، اما در میان طایفه خویش قدرت سنّتی عظیمی داشت.
برای ما فرقی نمی کرد که صاحب کشتی کیست. او در بخش تجارت دریایی مجبور بود سفیدپوست ها را استخدام کند، و بسیاری از کسانی که به این شکل انتخاب شده بودند، از آغاز تا پایان کارشان حتی یک بار هم او را ندیدند. خود من فقط یک بار، و آن هم کاملاً اتفاقی، او را در بارانداز دیدم ــ مردی سالخورده و سیه چرده و ریزنقش که یک چشمش نابینا بود، با ردایی سفید و نعلینی زرد. عده زیادی از زائران مالایایی، که او در حقّشان لطفی کرده بود، یعنی یا به آن ها کالا داده بود یا پول، با شور و هیجان دستش را می بوسیدند. شنیده بودم که بسیار زیاد صدقه و خیرات می داد، تقریبا در سرتاسر مجمع الجزایر. چون مگر نمی گفتند که «مرد خیر دوست خداوند است»؟
یک مالک عرب عالی (با ظاهری عجیب و جذاب)، که هیچ نیازمندی مجبور نبود برای کمک گرفتن از او تقاضا بکند، یک کشتی اسکاتلندی عالی ــ چون کشتی از اسکلت اصلی گرفته تا به بالا واقعا اسکاتلندی بود ــ یک قایق دریایی عالی، که تمیز نگه داشتنش خیلی راحت بود، و از هر جهت کار کردن با آن بسیار ساده بود، و اگر به خاطر نیروی رانشش نبود، ارزش عشق و علاقه هر مردی را داشت. تا به امروز نیز خاطره آن کشتی برایم بسیار عزیز است. در مورد نوع تجارتی که کشتی در ارتباط با آن به دریا می زد و نیز شخصیت همسفرانم، درست مثل کسی که زندگی و مردان همراهش را افسونگری خیرخواه برگزیده باشد، شاد و راضی بودم.
و من ناگهان همه این ها را رها کردم. درست مثل پرنده ای که از روی شاخه ای دنج و راحت پر بکشد، آن کار و کشتی را رها کردم. پنداری ناگهان و بی اختیار از جایی صدای زمزمه ای شنیده یا چیزی دیده بودم. خوب ــ شاید! یک روز حق کاملاً با من بود و روز دیگر همه چیز بر باد رفت ــ شکوه، شیرینی، جذابیت، رضایت ــ همه چیز. می دانید منظورم چیست؟ این لحظه هم یکی از آن لحظه های خاص زندگی بود. بیماری اواخر جوانی به جانم افتاد و من را با خود برد. یعنی من را از عرشه آن کشتی دور کرد.
روی عرشه فقط چهار سفیدپوست بودیم، با گروه بزرگی از جاشویان کالاش و دو افسر جزء مالایایی. ناخدا نگاه سنگینش را به من دوخت، انگار داشت به این فکر می کرد که درد و مشکل من چیست. اما او ملوان بود، و نیز زمانی جوان بود. در حال، زیر آن سبیل پرپشت و خاکستری رنگش طرح لبخندی لرزید، و البته فهمید که اگر قصد رفتن دارم، نمی تواند با زور مانعم شد. و ترتیبی داده شد که صبح روز بعد دستمزدم را بدهند. وقتی از اتاق نقشه بیرون رفتم، ناگهان با لحنی پرحسرت گفت که امیدوار است به هر آنچه بی تابانه در پیِ یافتنش می روم، دست پیدا کنم. جمله ای نرم و پررمز و راز که دل آدم را حتی از الماس تیز نیز عمیق تر می بُرید. گمان می کنم به مسئله من پی برده بود.
اما مهندس دوم کشتی طور دیگری به من حمله کرد. او اسکاتلندی ای جوان و درشت هیکل بود، با صورتی نرم و صاف و چشمانی روشن. صورت صادق و سرخش از موتورخانه بیرون آمد و بعد این مرد درشت اندام با پیراهن های آستین بلند برگشت و ساعدهای درشت و عضلانی اش را با تکه پنبه ای پاک کرد. در چشمان روشنش یک دم بیزاری برق زد، پنداری دوستیمان ناگهان سوخته و خاکستر شده بود. با حالتی جدی گفت: «اوه! آره! فکر می کردم که دیگه وقتش شده فرار کنی و بری خونه و با یه دختر احمق ازدواج کنی.»
در بندر، بی آن که حرفی زده شود، همه می دانستند که جان نیوِن زن گریزی دوآتشه است؛ و ماهیت پوچ شوخی اش من را به این نتیجه رساند که قصدش فقط آزردن من است ــ دلش می خواست خردکننده ترین حرف هایی را که به ذهنش می رسید نثارم کند. خنده ام سرزنش آمیز بود. هیچ کس جز یک دوست نمی توانست تا آن حد خشمگین شود. کمی مایوس شدم. سرمهندسمان هم با طرز فکر خاصی که داشت، نظرش را در مورد کار من گفت، اما به شکلی به مراتب دوستانه تر.
او هم جوان بود، اما بسیار لاغر، با انبوهی ریش پُف آلود بر گرد صورت تکیده و نزارش. سرتاسر روز در دریا یا در بندرگاه، او را می دیدند که با عجله این طرف و آن طرف قدم می زند و چهره اش سخت در هم است، و دلیلش آگاهی مداومش از احساسات جسمانی ناخوشایندی بود که در وضعیت داخلی اش ریشه داشت. چون همه می دانستند که او مبتلا به سوءهاضمه است. نگرش او نسبت به وضع من خیلی ساده بود. می گفت دلیلش فقط و فقط اختلال کبدی است. البته! نظرش این بود که باید یک سفر دیگر هم با آن ها بمانم و در این اثنا، دارویی خاص بخورم که به عقیده خود او تاثیری مطلق و بی چند و چون داشت. «بهت می گم چی کار می کنم. دو تا بطری از اون دارو برات می خرم، با پول خودم. بیا. دیگه از این منصفانه تر نمی شه، ها؟»
به نظرم با مشاهده کوچک ترین نشان ضعف در من، آن کار سبعانه (یا سخاوتمندانه) را عملی می کرد. اما در آن زمان، من دیگر ناراضی تر و بیزارتر از قبل شده بودم؛ هجده ماه گذشته، که آن قدر آکنده از تجارب جدید و متنوع بود، برای من حکم تلف کردن خسته کننده روزهای متوالی زندگی ام را داشت. چطور بگویم؟ احساس می کردم که در آن روزها هیچ حقیقتی نیست.
چه حقیقتی؟ برای توضیحش، باید شدیدا بر مسئله تمرکز کنم. شاید اگر زیاده از حد به خودم فشار بیاورم، اشکم درآید. هنوز آن قدر جوان بودم که چنین واکنش هایی از من بعید نبود.
روز بعد من و ناخدا در دفتر لنگرگاه کارمان را انجام دادیم. اتاق بزرگ و خنکی بود با سقف بلند، و نور ملایم تلالوی آرامش بخشی داشت. در آن دفتر همه ــ مقامات، مردم ــ سفیدپوش بودند. فقط میزهای سنگین و صیقل خورده در راهروِ مرکزی کورسویی مات داشتند، و چند ورق رویشان هم همه آبی رنگ بودند.
مسئول پشت میز با خوش مشربی گفت: «امضای خروج و دوباره امضای ورود؟» ناخدای من در پاسخ گفت: «نه! برای همیشه می ره.» و بعد لبخندش با حالت جدی چهره اش محو شد. تا وقتی که می خواست با چهره ای غمگین اوراقم را پس بدهد، دیگر نگاهم نکرد، انگار داشت گذرنامه ام را برای ورود به جهنم صادر می کرد.
وقتی اوراق را کنار می گذاشتم، او زیر لب از ناخدا سوالاتی کرد، و شنیدم که ناخدا به شوخی و با طنز جوابش را داد.
«نه. اون ما رو ترک می کنه تا بره به خونه.»
متصدی با تعجب گفت: «اوه!» و به خاطر وضعیت حزن انگیز من، سوگوارانه، سر تکان داد.

نظرات کاربران درباره کتاب مرز سایه

داستانی کوتاه از ژوزف کنراد . داستان مردان دریا و افسونگری های آن. برای من که از داستان دریاها و ملوان ها و ناخداها خیلی چیزی نمی دونستم غنیمتی بود.
در 5 سال پیش توسط
ناخدای رمان «مرز سایه»‌ در شرایطی کاملا خوب،‌ دل از کار و همکارانش و زندگی اجتماعی می‌کند، و گوشه انزوا برمی‌گزیند، و تا مرز فروپاشی عصبی و فروافتادن به دل سایه‌ها پیش می‌رود، اما به ترغیب دوستی دنیادیده، کار جدیدی برمی‌گزیند تا از دل تیرگی مرگ خارج شود. در بخشی از رمان «مرز سایه» آمده است: در زندگی، یک «خط سایه» وجود دارد، مرزی که هشدار می‌دهد با گذر از آن، از حیطه خامی و جوانی گذشته‌اید. گذر از این مرز با گذراندن آزمونی بسیار دشوار، امکان می‌یابد. این شاید همان چیزی باشد، که روان‌شناسان از آن، با عنوان بحران روحی میانسالی، یاد می‌کنند. مرز سایه، مرز گذشتن از حیطه اعتماد به نفس ِناپخته و خام جوانی، و توهم ساده‌لوحانه چیرگی بر خود و تقدیر، و پا گذاشتن به عرصه شناخت خویش و ضعف‌های خود و در نتیجه رسیدن به توانایی تسلط بر نفس خویش است. ا. شربیانی
در 5 سال پیش توسط