فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وداع با اسلحه

کتاب وداع با اسلحه

نسخه الکترونیک کتاب وداع با اسلحه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وداع با اسلحه

اين رمان كه بر اساس تجربه هاي همينگوي در جبهه ايتاليا، به سال 1918 فراهم آمده، داستان رمانتيك و زيبايي درباره عشق و جنگ است. وداع با اسلحه مشهورترين رمان جنگ جهاني اول است و همينگوي ديگر هيچگاه نتوانست رماني در حد آن بيافريند . باید این کتاب را بخوانید تا بفهمید چرا همینگوی داستان نویس بزرگی است. هنر او در این کتاب، در این نکته است که همینگوی چیزی رمانتیک را به شکلی غیر رمانتیک روایت می کند.ماجرای این کتاب که در اصل ماجرایی است که بر خود نویسنده رفته، داستان یک راننده آمبولانس جوان به اسم هنری است که جنگ جهانی اول را در شمال ایتالیا تماشا می کند. در آغاز کتاب او به عشق اعتقادی ندارد و جنگ برایش چیزی سرگرم کننده و بی خطر به حساب می آید که معلوم نیست روزنامه ها چرا آن قدر بزرگش می کنند اما درست در پایان یک سال هنری کاملا عوض شده است. پرستاری که موقع بستری شدن او در بیمارستان دلش را برده بود، کشته شده است و حالا هنری به جهان طور دیگری نگاه می کند. اما این اتفاقات پی در پی چنان نرم و روان و عادی روایت شده اند که این کار فقط از همینگوی بر می آید، توصیف های ساده، جملات کوتاه، بدون هیچ تجزیه و تحلیل خاصی.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وداع با اسلحه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

ما در روزهای پایانی تابستان آن سال در خانه ای که روبه روی آن رودخانه، دشت و سپس کوهی قرار داشت ـ در یک دهکده زندگی می کردیم. ریگ ها و سنگ­ریزه ها در کف رودخانه و در نور آفتاب خشک و سفید به نظر می رسیدند. آب بسیار زلال بود و در جایی که عمق آن بیشتر می شد، رنگ آبی به خود می گرفت.
از جاده ی کنار رودخانه نظامی ها عبور می کردند. چنان گرد و خاکی از قدم هایشان برمی خاست که برگ های درختان را می پوشاند و آن ها را خاکستری رنگ می نمود.
جنگ در کوه ها و دره ها هنوز ادامه داشت و هنگام شب تشعشعات توپخانه به چشممان می خورد که در تاریکی، همچون رعد و برق تابستانی به نظر می آمد؛ اما شب ها سرد بود و هیچ نشانه ای از طوفان دیده نمی شد. گاهی در تاریکی صدای سربازهایی که از زیر پنجره می گذشتند به گوشمان می رسید. شب ها رفت وآمد زیاد بود. قاطرهایی می گذشتند که از هر طرفِ خورجینشان یک جعبه ی مهمات آویخته بود و کامیون های خاکی رنگی که پر از آدم بودند و نیز کامیون های دیگری که با برزنت پوشانده شده بودند و مهمات حمل می کردند؛ و توپ های بزرگی که روزها کامیون ها آن ها را می کشیدند و لوله های درازشان با شاخ و برگ سبز درختان پوشیده شده بود. جنگ برای تصاحب شمال در یک دره ی جنگلی پوشیده از درختان بلوط هنوز ادامه داشت؛اما نتوانسته بودند آن منطقه را به دست آورند. هنگام پاییز باران می بارید. همه ی برگ های درختان بلوط ریختند و شاخه های درختان عریان شده بودند. هوای رودخانه بسیار مه آلود بود و ابرها بر فراز کوه ها خودنمایی می کردند. کامیون ها و سربازهایی که از جاده می گذشتند، همه گل آلود بودند.
سربازان در حال گذر از جاده چنان کیسه های چرمی خاکستری رنگِ پر از فشنگ های باریک و دراز شش میلی متر و نیمی را جلوی کمرشان بسته بودند که به نظر می رسید هر یک از آن ها شش ماهه باردار است. ماشین های خاکستری رنگ کوچکی هم بودند که بسیار سریع حرکت می کردند و همیشه یک درجه دار در کنار راننده می نشست و گاهی نیز پادشاه برای نظارت به کارها با این ماشین ها می آمد. پادشاه چنان ریزاندام و قدکوتاه بود که در میان دو درجه داری که همیشه برای محافظت از او در دو طرفش قرار داشتند گم می شد.
پادشاه در یودین(۱) زندگی می کرد و هر روز برای نظارت بیرون می آمد. شرایط بسیار ناخوشایند بود. در روزهای نخستین زمستان، بارانی پایان ناپذیر شروع شد و وبا را همراه خود آورد؛ اما جلویش گرفته شد. در نهایت هفت هزار نظامی جان خود را بر اثر وبااز دست دادند.

۲

سال آینده نتایج پیروزمندانه ی بسیاری به بار نشست. کوه آن سوی دره و تپه هایی که با درختان شاه بلوط پوشیده شده بودند، به تصرف درآمد. پیروزی هایی نیز در فلات آن سوی دشت که به طرف جنوب گسترده می شد، به دست آمد.
ما در ماه اوت از رودخانه گذشتیم و در خانه ای واقع در گوریزیا(۲) که باغی پوشیده از درخت های سایه­دار داشت، ساکن شدیم.
اکنون جنگ­ در کوه های مجاور که بیش از یک مایل از ما فاصله نداشت، در جریان بود. شهر به طور کامل به تصرف درآمده بود. کوه ها را نمی توانستند بگیرند. اگر جنگ به پایان می رسید، اتریشی ها به ظاهر تصمیم داشتند به شهر بازگردند؛ چون شهر را نه به منظور ویرانی که برای هدفی نظامی بمباران کرده بودند.
مردم به زندگی خود ادامه می دادند. ابتدای خیابان ها توپ کار گذاشته بودند. دو ­خانه نیز یکی برای سربازها و دیگری برای افسرها بود. جنگ در کوه های پشت شهر، منظره ی پل راه آهن -که نشانه های گلوله های توپ بر روی آن نمایان بود- و تونل درهم ریخته ی کنار رودخانه - که زمانی میدان جنگ بود- درخت های دور میدان، جاده ی پوشیده از درختی که به میدان می رسید، و زنانی که در شهر بودند، و پادشاه که با اتومبیلش عبور می کرد و اکنون می شد چهره و اندام ریزش را -که گردنی دراز و ریشی خاکستری رنگ داشت- به چشم دید، و نمای ناگهانی داخل خانه هایی که دیوارهایشان با گلوله ی توپ فرو ریخته بود، و توده های آجر و تیر و گچ و کاه­گل که در باغچه ها و گاه در خیابان ها انباشته شده بود، و روبه راه بودن شرایط در کارسو(۳)، همه و همه سبب می شد این پاییز با سال گذشته که در دهکده بودیم، فرق داشته باشد. جنگ نیز دگرگون شده بود.
جنگل بلوطِ روی کوه پشت شهر، ویران شده بود. در تابستان هنگامی که ما به شهر آمدیم، این جنگل سبز بود. اکنون تنها کنده های شکسته ی درخت ها و زمین از هم دریده شده برجای مانده بود. بعدها در پایین شهر، من و یکی از دوستانم از پنجره ی خانه ی افسران، بارش برف را تماشا می کردیم. همان طور که در حال تماشای بارش برف بودیم به این می اندیشیدیم که کار آن سال به پایان رسیده است. هیچکدام از کوه های آن سوی رودخانه تصرف نشده بود و برای سال بعد باقی ماند. دوستم کشیشی را که پیش از این با ما هم غذا بود، در حال عبور از خیابان دید و با دست به پنجره زد تا کشیش متوجه شود. کشیش نگاهی به بالا انداخت؛ ما را دید و لبخندی بر لبش نشست.
دوستم به او اشاره کرد که داخل شود. کشیش سری تکان داد و به راه افتاد.
آن شب در اتاق غذاخوری همه ماکارونی را تندتند خوردیم. سروان پس از این ماجرا، سربه سر کشیش می گذاشت. کشیش جوان بود و فوری رنگش سرخ می شد. او چون همه ی ما لباس یک شکل نظامی می پوشید؛ اما یک صلیب با مخمل سرخ تیره بر روی جیب چپ نیم تنه ی خود دوخته بود.
سروان نگاهی به من و کشیش انداخت و گفت:
ـ «کشیش، امروز با دخترها».
کشیش سرش را تکان داد؛ لبخندی زد و سرخ شد. سروان همیشه کشیش را به دام می انداخت.
سروان پرسید:
ـ «دروغ می گویم؟ من امروز کشیش را با دخترها دیدم».
کشیش پاسخ داد:
ـ «نه»!
سربه­سر گذاشتن سروان با کشیش برای افسران دیگر نیز خوشایند بود. او دوباره ادامه داد:
ـ «کشیش، هر شب یکی با پنج نفر».
یکباره همه ی کسانی که دور میز بودند، خنده سر دادند. کشیش موضوع را شوخی پنداشت. همان لحظه در باز شد و کسی به داخل آمد. از میان در نگاهی به بیرون انداختیم.
برف همچنان می بارید. گفتم:
ـ «حالا که برف می بارد، دیگر حمله ای درکار نخواهد بود».
سرگرد در پاسخ من گفت:
ـ «به طور حتم حمله ای نخواهد بود. باید به مرخصی بروی»!
ستوان نیز گفت:
ـ «به آمالفی برو! من یک کارت برای خانواده­ام که آنجا هستند، می نویسم. به آنجا برو! مثل پسر خودشان تو را دوست خواهند داشت».
کشیش گفت:
ـ «به نظر من به آبروزی بروید و خانواده ی مرا در کاپراکوتا ملاقات کنید»!
سروان گفت:
ـ «باید چند دختر خوشگل به تور بیندازی؛ آقا! من نشانی جاهای خوب ناپل را به تو می دهم؛ دختران کم سن وسال و خوشگل با مادرانشان؛ ها ها ها»!
سپس نگاهی به کشیش انداخت و فریاد زد:
ـ «کشیش، یکی با پنج نفر».
دوباره همه خندیدند و سرگرد گفت:
ـ «شما باید هرچه سریع­تر به مرخصی بروید»!
ستوان گفت:
ـ «دلم می خواست تو را همراهی کنم و همه جا را نشانت دهم! موقع برگشتن یک گرامافون با خودت بیاور؛ و صفحه های اپرا»!

۳

هنگامی که به جبهه بازگشتم، هنوز در همان شهر زندگی می کردیم. توپ های بسیاری در دشت های اطراف به چشم می خورد. بهار فرارسیده بود. در شهر تعداد توپ ها افزایش یافته بود و بیمارستان های تازه ای دیده می شد. چند ساختمان دیگر مورد هدف شلیک توپ قرار گرفته و نابود شده بودند.
همه چیز چون گذشته که خانه را ترک کرده بودم به نظر می سید. در باز بود و سربازی بیرون خانه روی نیمکت زیر نور آفتاب نشسته بود و چرت می زد. وارد شدم و از در نگاهم را به درون سالن دوختم و دیدم که سرگرد پشت میز نشسته است. پنجره باز بود و نور آفتاب به داخل اتاق راه پیدا می کرد. سرگرد متوجه حضور من نشد. نمی دانستم داخل بروم و ورود خودم را گزارش بدهم یا به طبقه ی بالا بروم و خود را تمیز کنم. سپس تصمیمم را گرفتم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
من و ستوان رینالدی هم اتاقی بودیم. تخت خواب من خالی بود و روی تخت دیگر رینالدی خوابیده بود. هنگامی که صدای باز شدن در و صدای پای مرا شنید، از خواب بیدار شد و نشست و گفت:
ـ «سلام! مرخصی چطور بود»؟
ـ «عالی»!
با هم دست دادیم؛ دستش را دور گردن من انداخت و مرا بوسید و گفت:
ـ «خب! کجا رفتی؟ چه کارهایی کردی؟ زود باش همه چیز را برای من تعریف کن»!
ـ «همه جا رفتم؛ میلان، فلورانس، رم، ناپل، ویلاسان­جیووانی(۴)، مسینا و تائورمینا».
سپس رینالدی گفت:
ـ «تو که مثل جدول ضرب حرف زدی؛ منظور من این است که با کسی هم آشنا شدی؟ نه»؟
ـ «بله»!
ـ کجا؟ میلان، فلورانس، رم، ناپل؟ خوب دیگر کافی است؛ راستش را بگو! کدام بهتر بود»؟
ـ «میلان».
ـ «برای این که اولی اش بود. خب! کجا با او آشنا شدی؟ کووا؟ چطور بود؟ زود باش همه را تعریف کن»!
ـ «من باید دوش بگیرم و بعد هم گزارش بدهم».
رینالدی گفت:
ـ «اشکالی ندارد؛ امشب باید همه چیز را موبه­مو تعریف کنی»!
لباس هایم را درآوردم و خودم را با آب سردی که در لگن بود، شست­وشو دادم. زمانی که با حوله خودم را خشک می کردم به رینالدی که بر روی تخت دراز کشیده و چشم هایش را بسته بود خیره شدم. رینالدی خوش­قیافه بود. او از آمالفی می آمد و هم سن و سال من بود.
او جراح بود و از کار خود به نظر خشنود می آمد. من و رینالدی دوستانی صمیمی بودیم. وقتی به او نگاه می کردم، چشمانش را گشود و گفت:
ـ «پول داری»؟
ـ «بله! دارم».
ـ «پنجاه لیر به من قرض بده»!
دست هایم را خشک کردم و دفترچه­ام را از جیب نیم تنه­ام که از دیوار آویزان بود، بیرون کشیدم. پول را از کیف درآوردم و به رینالدی دادم. آن را گرفت و بدون اینکه از جای خود برخیزد، در جیب شلوارش گذاشت. سپس لبخندی بر لبش نشست و گفت:
ـ «من باید جلوی دوشیزه بارکلی آدم حسابی به نظر بیایم؛ و تو پشتیبان مالی من هستی».
ـ «گم شو»!
آن شب در اتاق غذاخوری کنار کشیش نشستم و او از اینکه من به آبروزی نرفته­ام دلگیر شد. او برای پدرش نوشته بود که من به آنجا خواهم رفت؛ پدرش نیز برای من تدارک دیده بود. من هم چون کشیش از این موضوع ناراحت شدم. هرگز نتوانستم متوجه بشوم که چرا به آبروزی نرفته­ام. من تصمیم داشتم به آنجا بروم. سعی کردم برای او شرح دهم که چگونه از این کار به آن کار کشیده­ شده ام و سرانجام کشیش دانست که من در واقع می خواستم بروم؛ اما نتوانستم. همچنان که ما صحبت می کردیم، دیگران نیز در حال گفت­وگو بودند.
سروان فریاد زد:
ـ «کشیش بدون دخترها سرحال نیست امشب».
کشیش گفت:
ـ «من خوبم».
سروان دوباره فریاد زد:
ـ «کشیش سرحال نیست؛ کشیش می خواهد اتریشی ها جنگ را ببرند».
دیگران به حرف های سروان گوش می دادند. کشیش سری تکان داد و در پاسخ او گفت:
ـ «نه»!
ـ «کشیش می خواهد که ما هرگز حمله نکنیم».
ـ «اگر جنگی در کار باشد؛ به خیال من باید حمله کرد».
سرگرد گفت:
ـ «رهایش کنید»!
سروان نیز گفت:
ـ «کاری هم از دستش بر نمی آید».
همه برخاستیم و میز را ترک کردیم.

نظرات کاربران درباره کتاب وداع با اسلحه

عالی
در 3 روز پیش توسط
منم با ترجمه نجف دریا بندری خوندم ترجمه ش خیلی خوب بود ولی اون انتظاری که داشتم برآورده نکرد .کتاب قشنگی بود ولی خیلی حس میکنم روند سرعتی بالایی داشت و آدم حس می‌کرد نویسنده خیلی عجله داشته و اینکه تو ترجمه سانسور زیاد داشت و آدم یهو گیج میشد.
در 5 ماه پیش توسط
متاسفانه جذبم نکرد ، نصفه خوندم ،ترجمه عااالی
در 6 ماه پیش توسط
دوستان من ترجمه نجف دریا بندری رو خوندم اون هم تعریفی نداره. اما کتاب هم در کل مثل بقیه آثار همینگوی مثل پیرمرد و دریا چرت بود.
در 6 ماه پیش توسط
نمیدونم چرا نصف کتاب ترجمه نشده ، گمونم هرجاش سخت بوده مترجم ولش کرده ‌
در 6 ماه پیش توسط