فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک سال بدون او

کتاب یک سال بدون او

نسخه الکترونیک کتاب یک سال بدون او به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یک سال بدون او

اگر دیدن آینده امکان پذیر باشد، آیا دوست دارید آن را ببینید؟ اگر سوار آسانسوری شوید که شما را به آینده ببرد، چه می‌کنید؟ اگر آینده بدی در انتظارتان باشد، چگونه با آن مواجه می‌شوید؟ جنی گرین ناخواسته آینده را می‌بیند. او سوار آسانسوری می شود که قبلا کار نمی‌کرده است و یک دفعه تمام دنیای او زیرورو می‌شود. جنی هنگام رفتن به خانه بهترین دوستش، اتمن، متوجه می‌شود که دقیقاً یک سال از زمان حال جلوتر رفته است. در مدت زمانی که سپری می‌شود تا جنی ماجرا بفهمد، با او همراه شوید و ببینید با هر طبقه‌ای که بالا می‌رود، دنیایش تغییر می‌کند و چطور یک حادثه کوچک می‌تواند تغییرات بزرگی ایجاد کند. آیا جنی می‌تواند به طرقی به گذشته برگردد و آینده را تغییر دهد؟

ادامه...

بخشی از کتاب یک سال بدون او

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

ـ ماشین را نگه دار!
پدر رویش را برمی گرداند و می گوید:
ـ چی گفتی؟
اتومبیل تکان می خورد و از جاده منحرف می شود.
مادرم جیغ می کشد:
ـ خدای بزرگ، تام!
و هم چنان که از کیفش دستمالی بیرون می آورد، محکم به دسته ی صندلی اش می چسبد.
تکرار می کنم:
ـ نگه دار!
حتی شاید یک لحظه ی بعد هم دیر باشد. دستمال را از مادر می گیرم و در دهان کریگ(۱) فرو می کنم.
پدر اتومبیل را به موقع نگه می دارد و کریگ از روی صندلی به بیرون می پرد و به طرف سنگفرش شانه ی جاده می دود و همان جا بالا می آورد.
تا آخر راه، ماشین بوی گند می دهد.
دماغم را با صدا بالا می کشم و می گویم:
ـ مامان، باید یک عالمه خوش بوکننده ی هوا بزنی.
کریگ نیشگونم می گیرد و وقتی شیشه را پایین می کشم و سرم را بیرون می برم، زیرلب می گوید:
ـ جنی(۲)، من که اصلاً این جا بالا نیاوردم.
به تعطیلات خانواده ی گرین(۳) خوش آمدید. نام فامیل ما گرین است، طبیعت ما هم سبز و شاد است، البته صرف نظر از ظاهر فعلی برادرم. مادرم هم حال و روزی بهتر از او ندارد. البته او حالا هشت ماهه باردار است و همین بهانه ی خوبی شده برای حساس بودنش، به خصوص حالا که بابا هم پشت فرمان است.
راستش با چشم بسته هم این سفر برایم قابل پیش بینی است. هر سال همین وضع است؛ یک ساعت با رانندگی خیلی خیلی سریع پدر در جاده ی «الف»، که در طول آن مادرم لااقل ده دفعه می گوید، یواش تر برو، و کریگ هم لااقل یک بار بالا می آورد، بعد هم سه ساعت تمام رانندگی در جاده ای همراه با ده میلیون خانواده ی دیگر که مثل ما تازه یادشان افتاده که فقط یک هفته از تعطیلات تابستانی باقی مانده است.
بعد ورود به آپارتمانی که به طور مشترک اجاره کرده ایم و دقیقاً مثل سایر آپارتمان های دهکده ی ریورساید(۴) است؛ یک اتاق نشیمن با آشپزخانه ی باز که هر دو بژ و کرم رنگ و هر دو بدون لکه و تمیزند با راحتی های چرمی قهوه ای و بدون هیچ گرد و خاک و اثر انگشتی. روی تلویزیون، مایکروفر، ساندویج ساز، میله های لباس، کاسه ی میوه خوری و بقیه ی چیزها، برچسب «میهمان» زده شده و همه چیز تروتمیز و مرتب سر جای خودش است. این همان آپارتمانی است که هر سال، آخرین شنبه ی ماه آگوست را در آن به سر می بریم، هر سال، از وقتی که من یادم می آید.
ما هم این جا را همین طور دوست داریم. خانواده ی ما عاشق نظم است؛ ما دوست داریم سر موقع مشخص در جای مشخصی باشیم. نه دوست داریم چیزی غافلگیرمان کند و نه تغییر مهمی در زندگی مان صورت گیرد. به گمانم به همین دلیل است که یک آپارتمان اشتراکی داریم؛ برای این که دقیقاً بدانیم با چه چیزی روبه رو خواهیم شد. هر سال همان چیز. حتی می توانم بگویم کدام برگ ها در حال قرمز شدن هستند. همیشه همان برگ ها را می بینیم. هر سال. پدر وقتی اتومبیل را نگه می دارد، سرش را به حالت رضایت تکان می دهد و می گوید:
ـ عالی است. هزار و چهارصد ساعت.
اما زمان برای مردم عادی، ساعت دو بعدازظهر است، منظور پدر زمان دقیقی است که اجازه داریم از این آپارتمان استفاده کنیم.
مادرم با لبخند می گوید:
ـ درست سر ساعت. خوب آمدی عزیزم.
پدر و مادر من همین را دوست دارند، سر ساعت بودن را.


وقتی وسایل را از اتومبیل بیرون می آوریم و هر چیز را سر جایش می گذاریم، خیال مان راحت می شود. کمی احساس مان به این شبیه است که با آمدن زمستان، لباس های کرکی گرمی را بیرون آورده باشیم که هیچ به یاد آن ها نبوده ایم و حالا یک دفعه فهمیده ایم که چه قدر دوست شان داریم و از فرصت دوباره پوشیدن آن ها، کیف می کنیم.
در وسط اتاق یک تلویزیون خیلی بزرگ است که به طور کامل می چرخد و می توان از هر جایی آن را دید. یک تختخواب هم هست که از دیوار باز می شود و اگر خبر از آن نداشته باشید، اصلاً نمی فهمید که تختخواب است؛ یک چیزی شبیه تختخواب های توی فیلم جیمز باند. تا حالا از آن استفاده نکرده ایم ولی همین که می دانیم آن جاست، کمی فضا برای مان اسرارآمیز و هیجان انگیز می شود. همیشه هم یک دیس پر از شیرینی روی میز است، برای خوش آمد گفتن به ما. آن ها را برای کریگ می گذارم که به طرفش شیرجه بزند و خودم کیف هایم را به اتاقی می برم که باید با کریگ شریک باشم. زودتر می روم تا بهترین تخت را، در کنار پنجره، بردارم.
متنفرم از این که با کریگ در یک اتاق باشم. یک دلیلش این است که او در تمام طول شب تو خواب یا خرخر می کند یا غرغر، و من باید توی تاریکی کورمال کورمال به این طرف و آن طرف بروم مبادا بیدارش کنم. وگرنه صبح که بشود، هزار جور حرف نامربوط به من می گوید، از خواب هایی که دیده و هیولاهای وحشتناکی که از خودش درآورده و از خیلی چیزهای دیگر.
ـ برو آن طرف خواهر.
درست سر بزنگاه، این هیولای کوچولو داخل اتاق می پرد و کوله پشتی اش را روی آن یکی تخت می اندازد و مشغول بیرون آوردن وسایلش می شود.
حدود سی ثانیه ی بعد، تخت او و نصف کف زمین کاملاً زیر کپه ای لباس، تکه های ریز لگوی اسباب بازی، پنج بسته بیسکویت، سه جفت کتانی کثیف و حدود پنجاه ماشین از مدل های گوناگون گرفته تا اتوبوس و تراکتور دفن می شود.
بعد کوله پشتی اش را زیر تخت فرو می کند و دست هایش را به سینه می زند و می گوید:
ـ تمام شد!
می گویم:
ـ تمام شد؟ چی تمام شد؟
خیلی راحت می گوید:
ـ باز کردم.
و مشتی لگو برمی دارد و به طرف در راه می افتد.
بعد از رفتن او به اتاق بمباران شده ای نگاه می کنم که نتیجه ی کار اوست و نفسی عمیق می کشم.
من که گفتم، از هم اتاق بودن با کریگ متنفرم.
حدس می زنم من از سنم بزرگ ترم. همه این را می گویند. پدرم می گوید:
ـ دوازده ساله ی بیست ساله.
در مدرسه هم از همه بزرگ ترم، از همه ی بچه های فامیل هم بزرگ ترم. بعضی وقت ها کمی برایم آزاردهنده است که از همه بزرگ ترم و حساس تر، ولی به گمانم درست است و همین طور هستم.
از توی راهرو صدای گرومب گرومب می آید و سروکله ی کریگ دوباره توی اتاق ظاهر می شود.
دوباره یک مشت دیگر لگو برمی دارد و بعد توی جیب های مختلف شلوار جینش را می گردد تا این که بسته ای بیسکویت پیدا می کند که خدا می داند از چند وقت پیش مانده است. از کیفش بسته های آبنبات لیمویی درمی آورد و به طرفم دراز می کند. در همان حالی که به آن نگاه می کنم و در فکرم آن را دقیقاً تا حالا کجا نگه داشته، کاغذ یک آبنبات چوبی را باز می کند تا خودش بخورد.
روی کاغذ را می خواند:
ـ ها ها بوم یعنی چی؟
می گویم:
ـ نمی دانم.
ـ یعنی مردی داشته می خندیده که سرش پریده هوا.
کمی ساکت می شود تا این لطیفه را برای خودش هضم کند. یک ثانیه ی بعد، روی تختش می پرد و به لطیفه ی من درآوردی اش قاه قاه می خندد، خنده ای بین صدای کفتار و صدایی از ته گلو، گرچه از دستش ناراحتم، ولی نمی توانم جلو خنده ام را بگیرم.
کریگ همین جوری است. او تنها کسی است که مرا سرحال می کند، تنها کسی است که می تواند وادارم کند از خشم فریاد بکشم، ولی گاهی هم آن قدر مرا می خنداند که اشکم سرازیر می شود. تنها یک نفر دیگر هست که می تواند این کار را بکند؛ اُتِمن(۵). او بامزه ترین دختر دنیاست و هم چنین خوشگل ترین، باهوش ترین و محشرترین شان! و او بهترین دوست من است!


پدر سرش را توی اتاق می آورد و می گوید:
ـ جنی خرسه، دوست داری دوری بزنیم؟
جواب می دهم:
ـ آره، چرا که نه؟
و از اسمی که او از سه سالگی رویم گذاشته، کمی مور مورم می شود. جرئت ندارم به او بگویم با این اسم مرا صدا نکند؛ چون خیلی ناراحت می شود و تازه وقتی با اسم های بچگانه مرا صدا می زند، از این هم بدتر است.
بقیه ی لباس هایم را داخل کشو می ریزم و کوله پشتی ام را توی کمدم فرو می کنم. در حین پایین آمدن از پله ها، موهایم را دم اسبی می کنم و با کِش می بندم چون فعلاً حوصله ی موهایم را ندارم و اگر پشتم نبندم، حلقه حلقه دور صورتم می ریزد و کلافه ام می کند.
وقتی به اتاق نشیمن و پیش پدر و مادرم می روم، بابا چشمکی می زند و می گوید:
ـ باز هم ما را از دیدن حلقه های موی خوشگلت محروم کردی؟
اگر بگذارم همین طور ادامه بدهند، موهایم تا زانوهایم می رسد ولی تصمیم گرفته ام بروم و موهایم را کوتاه کنم، البته وقتی که قانع شان کنم با این کار دنیا به آخر نمی رسد. می ترسند اگر این کار را بکنم، بعد هم بروم سراغ چیزهای دیگر، چیزهای بد، و دلم می خواهد به آن ها بقبولانم که تغییر در مدل مو دلیل نمی شود که چیزی به ضخامت پنج سانتی متر روی صورتم بمالم یا مویم را شاخ شاخ و گردنم را خالکوبی کنم. ولی هنوز موفق نشده ام. بنابراین فقط لبخند می زنم و دم اسبی ام را کمی محکم تر می کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب یک سال بدون او

ای کاش این اثر راهم در فیدیبو یک روز رایگان قرار دهید چون من واقعا دوست دارم این کتاب را بخوانم از مسولین درخواست دارم یک روز این کتاب را رایگان قرار دهید البته در فیدیبو
در 2 سال پیش توسط ریحانه عسکری
فوق العاده؟نه بی نظیر تر
در 2 سال پیش توسط smt...i82
کتاب خیلی قشنگیه حتما بخرینش
در 1 سال پیش توسط Dina
بسیار عالی بود. به همه پیشنهاد میکنم این کتاب فوق العاده رو بخونن.
در 2 سال پیش توسط hed...612
عالی بوددددد
در 2 سال پیش توسط sara khajeh nsair
کتاب خیلییییییییییییییییییی عالییییی است
در 2 سال پیش توسط has...i88
کتاب جالب و سرگرم کننده ایی بود
در 2 سال پیش توسط گلناز داودی
بی نظیرهههه! اصن فوق العاده! حرف نداره! اگه اینو دوست داشتین، 《جسیکا کجاست》 رو هم پیشنهاد میکنم.
در 2 سال پیش توسط رزالیا امیدی
یک کتاب گیرا و قشنگ ولی بیشتر به درد رده سنی نوجوان میخوره دو پاراگراف خوب از کتاب: نمی دانم شاید خود را برای اتفاقی که برای میکی افتاده سرزنش میکنی.شاید فکر میکنی ادم بدی هستی و هیچکس دلش نمی خواهد با تو باشد شاید فکر میکنی اگر تو اولین کسی باشی که بقیه را کنار میزند، آنها دیگر نمیتوانند تو را کنار بزنند از تو خوشم میومد چون ادم ارومی بودی و هر چیز کوچکی خوشحالت میکرد و برای اینکه احساس خوبی داشته باشی مجبور نبودی مرکزتوجه باشی
در 10 ماه پیش توسط زهره ..
خیلی خیلی قشنگه ارزش صد بار خوندنم داره
در 2 سال پیش توسط sara khajeh nsair