آن روز صبح برای دهمینبار تلفنِ همرام را چک کردم و دوباره به داخل جیب شلوار جینم برگرداندم. دقیقاً سی دقیقه تا زمان سوارشدن باقی مانده بود.
برای جَنگی قهوه گرفتن و رفتن به ایستگاه به اندازۀ کافی زمان داشتم.
با انگشتانم روی زانوهایم ضرب گرفته بودم اما وقتی متوجه نیمنگاه مَکنزی به آنها شدم ثابت ماندم.
همانطورکه وراندازش میکردم پرسیدم «میتونی کنار بِلَک راک نگه داری؟ سریع میروم داخل و یک لیوان قهوه برای داخل قطار میگیرم. به موقع میرسیم.»
درحالیکه ماشین را به سمت ورودی آزادراه هدایت میکرد هشدار داد «نمیخوام دیرت بشه عزیزم. آنها خودشون را معطل یک مسافر نمیکنند.»
دستم را روی شانهاش گذاشتم و بامهربانی فشار دادم «مشکلی پیش نمیاد.» موهایش بههمریخته بود و لباسهایش، که پیش از خروج شتابزده از اتاق با حالتی خوابآلوده به تن کرده، او را شبیه خریداران بیخیالِ والمارت کرده بود که اسباب شوخی همه بودند. کت جدید پُفیِ زمستانیاش را روی پیژامههای قدیمی و چکمههای بلند زمستانی پوشیده بود. به سرم زد سریعاً عکسش را بگیرم و بعدها سربهسرش بگذارم، اما ازآنجاییکه آن روز صبح داشت لطف بزرگی در حقم انجام میداد از تصمیمم منصرف شدم.
گذشتهازاین، هرچند ظاهرش بههمریخته بود ولی حداقل یک بهانه داشت — صبح زود بود. من یک آدم بههمریخته و آشفته بودم و فرقی هم نداشت که چقدر موهایم مرتب بود یا چقدر بقیه را دست میانداختم؛ از درون، من هر چیزی بودم به جز یک آدم آرام و بااعتمادبهنفس.
-بخشی از کتاب-