خوشحالم میکنید اگر این داستانها را با ترتیب زمانی معکوس منتشر کنید تا اول میانسالی من را ببینید، نه روزگار جوانیام که مرعوبِ تلخاب روابط هوسآلود و حریصانهی مردان و زنانِ بهظاهر موجه و موقر بودم. معتقدم مولودِ نویسنده برخلاف نوزادِ نقاش، خویشاوندی چندان خوشایندی با پیران طریقت نشان نمیدهد. سیر ترقی نویسنده آنطور نیست که مثلاً بتوان نقاشیهای کپی کلیسای سیستین را در روزهای نوآموزی جکسون پولاک و ارجاعات جالبش به تامس هارت بنتون را در او دید. نویسنده راه رفتن را خودش خامدستانه آموخته، خودش یاد گرفته چطور کراوات ببندد، عاشقی کند، یا با چنگال نخود بخورد. او در یادگیریهایش تنها و مصمم است. و من در این راه بیتجربگی و کوتاهی کردهام، گاهی ازخودبیخود و گاهی کندذهن میشدم و تقریباً همیشه ناشی باقی ماندم. حتی گلچین کارهای ابتدایی نویسنده نمایش عریانِ سرگذشت تقلاهایش در آموختن عشق و تدبیر است.
این داستانها از زمان پایان خدمتم در ارتش اواخر جنگ جهانی دوم آغاز میشوند و تا آنجا که حافظه یاریام میکرده به ترتیب زمانی چیده شدهاند و ناپختهترینها را حذف کردهام. این داستانها گاه داستانِ جهانی گمشدهاند، زمانی که شهر نیویورک از درخشش رودخانه سرشار میشد و میتوانستی از رادیوی گوشهی لوازمالتحریرفروشی به قطعهی بنی گودمن گوش بدهی، دورانی که تقریباً همه کلاه سر میگذاشتند. اینجا آخرین نفر از نسل کسانی را میبینی که پشتهم سیگار میکشیدند و دنیا هرصبح با صدای سرفهی آنها بیدار میشد، همانها که در مهمانیهای کوکتل سنگبارانشان میکردند، همانها که رقصپای قدیمی «کلیولند چیکن» را هنوز بلد بودند، با کشتی به اروپا سفر میکردند، و حسرت عشق و خوشبختی ازدسترفته را میکشیدند، آنها که خدایشان به کهنگی خدای من و شما بود ـ حالا هرکه میخواهید باشید. در این میراث باقیمانده، عشق به نور را میجویم و مصر به یافتن تسلسلی اخلاقی در جهانم. کالوین نقشی در آموزههای مذهبیام نداشت اما گویا حضوری دائمی در سراچههای کودکیام دارد و تلخی ناروایی در من به جا گذاشته.