گاهی اوقات آنقدر بغض داری که باهر حرف ناچیز که از زبانِ رهگذر یا حتی کودکی که عقلش نارس است چشمانت شروع به باریدن می کند و حنجره ات بهانه ی هق هق می گیرد، شاید از نظر دیگران ، نامش افسردگی ، شکست ، تنهایست و ...
نه موافق نیستم ، نمی توان نامش را افسردگی گذاشت اگر ریز دقت کنید ، افسردگی برای خود، حکمرانی دارد که کنترلش در پشتِ پرده ایست که حاکمش علت هاست علتی که قدرتش همدستِ شکست است و نتیجه اش خلوتی قیرگون و بی غایت، همیشگی ست . شده؟ آنقدر قانع باشی که با خیالش سال های سال زندگی کنی و در چشمِ دیگران وانمود به خوشبختی کنی گاهی اوقات به خود در آیینهِ اتاق می نگرم ، یعنی این خود منم نه ، نمی شناسم این چهره بیگانه را، نکند آیینه هم مثل آمدنت به من دروغ گفته است آمدنی که قرار بود سال های پیش من را غافل گیر کند،حال به معجره ای محال تبدیل شده، دیگر در چشمداشت آمدنت نیستم، آری هیچ رفت وآمدی من را خوشحال نخواهد کرد ، حداقل بگذار دیگران در اذهانِ پلید خویش ، غبطه بخورند و ماندگار باشند من را با خیالت رها کردی، خیالی که حال اهمیتش از تو افزون است نمی دانم گمان می کنم دیوانگیست با خیالت زندگی کردن، حداقل انصاف را از خودت نگیر، آمدنت را به رخم نکش، بگذار همین طور که بود با خیالت زندگی را بسازم، درست حدس زده ای به جایی رسیده ام که خیالت را بیشتر از خودت دوست دارم .
لطفا به داشته هایم، دست نزن که به هم می ریزم نمی خواهم آن چیز هایی که سال های پیش در افکارم کشتم دوباره زنده کنم، آن قدرضعیف شده ام که رمقِ ستیز ندارم با هر بادی که ابتدایش نام توست به باد می روم، می شکنم ، حالا که قصد نداری برگردی پس بگذار با خیالت هنوز زندگی کنم صدای شکستن را می شنوی؟
صدای خرده شیشه های آیینه ی خیال است، آوایش مرا احضار می کند همواره، پا برهنه قدم زدن را بر خرده شیشه های آیینه خیال، تو فکر کن شیدا و دلباخته ام ، نه حال که دستم به غرورت نمی رسد با اعتبار خیالت بازی می کنم وجب به وجب خیالت را با پای خونبارِ برهنه ام لکه دار می کنم آری دستم از غرورت، قلب و احساس نداشته ات کوتاست، اکنون در اتهامم، متهم به کشتن آیینه های خیال که قاتلش خیالی رهگذر است.
آیینه ی عمر
زیر چرخِ راننده ناشی
مژده ی نایاب، در کمین
شاهدِ شبستان را
در پناهِ جگرِ نذر
جولان می دهد
از سینه هر چرخ، ناله ی کفن
نوایِ قرآن را بر سر خاک
آغاز می کند
اشکِ غلتان را میانِ چرخِ بی مانع
در تُنگِ بی خبرِ مرده دلان
در آتشِ جگرِ غلتیده در خون
طوافِ مژده را بر لوحِ مزار
سیر، گلشن کن
در جوارِ قتلِ گلچهره
چشمِ غمگینِ آیینه ی عمر
فریاد می زند،
تکه تکه شدن استخوان هارا
مانندِ شمشیر
لابه لای چرخِ های راننده تا
رنجور، نغمه جوانمردانه را
در خمیازه لاستیکِ پر باد
خفته در خون..
-از متن کتاب-