این بنده حقیر پریزاد مرادی، بعد از این که قلم شعریم تقویت نمی شد نمی توانستم در مصیبت حضرت امام حسین (ع) شعر بگویم، و بعضی افراد به من می گفتند که در مدح امام حسین (ع) و اهل بیت شعر بگو من هم می گفتم نمی توانم، با زور که نمی شود شعر گفت. تا اینکه یک روز تابستانی ظهر خواب دیدم که محرم است و یک عده ای می خواهند تعزیه حضرت ابوالفضل (ع) را به اجرا در آورند و به من گفتند بیا در مدح حضرت ابوالفضل (ع) شعر بگو، من هم همینطور که در بیداری می گفتم نمی توانم در خواب هم تکرار کردم که ناگهان دیدم حضرت ابوالفضل (ع) در باغی که همان نزدیکی بود بیرون آمد و به من فرمود: بیا خودم برایت شعر می گویم، تو هم برای آنها بگو و شروع کرد به رجزخوانی و من هم گوش می دادم و تا هشت مصراع که خواند از خواب بیدار شدم و دیدم که بیش از پنج مصراع آن به خاطر ندارم و آن پنج مصراع
نوشتم و فهمیدم که از کرامتش هم هدیه ای به من داده و هم اجازه، و اکنون همان شعر در مرثیه هایم بنام رجزنامه حضرت ابوالفضل (ع) موجود است.
بعد از آن به سهولت توانستم مرثیه سرایی کنم و امیدوارم که حضرت امام حسین(ع)و حضرت ابوالفضل (ع) از من بپذیرند و زحمت های من باعث عصیان نشود ان شاءالله و این هم بگویم که من هیچ وقت معلمی غیر از خدای لا یضال نداشتم و بعد از آن فقط کتاب حافظ می خواندم از شروع نخواندن تا نوشتنم، فقط کتاب حافظ بود و از این رو وی را استادم خطاب کردم.