فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پروانه و یوغ‌

کتاب پروانه و یوغ‌
بازخوانی نامه‌های ونسان ونگوگ‌

نسخه الکترونیک کتاب پروانه و یوغ‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پروانه و یوغ‌

اين که ازت می‌پرسم از کجا شروع کنيم منظور اين نيست که من واقعا نمی‌دونم بايد از کجا شروع کرد. می‌دونم. منتها شروع‌کردن برای من هميشه سخت‌ترين کار جهانه.

  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پروانه و یوغ‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در زمان فقر و فلاکت چه نیازی به شاعران داریم؟

«در زمان فقر و فلاکت چه نیازی به شاعران داریم، و چه نیازی به هنرمندان در زمان جنگ و نفرت، و چه نیازی به تئاتر در روزهای رنج، و چه اصراری به متون ادبی، به اندیشه، به پرسش های بی پایان و چه جایی برای کلمات و واژه های آسیب پذیر در روزهای نابودی؟
و چه چیزی می توانیم در برابر نمایش بی وقفه فاجعه قرار دهیم، و مهم تر از آن، چه بگوییم و چه کنیم و چه پاسخ دهیم به رساله بی پایان فاجعه، به این کفتار غیرقابل عبور که همه گفته های دیگر را انکار می کند، فضا را پر می کند و می خورد و می بلعد؟
و چه انتظاری می توانیم در برابر این انکار داشته باشیم، در برابر این بی هوشی و بی حسی آرامی که ما را دربرگرفته؟ ما به چه حقی می توانیم در برابر دلایل روشن و معتبری که این بی حسی و ناکامی را به ما می فهماند و ما را کم کم وادار می کند آن را بپذیریم، مبارزه و مقاومت کنیم؛ در صورتی که همگی آرام در آسایشِ خواب شیرین و وجدان آسوده مان خفته ایم؟
چه کسی و به چه حقی جرئت دارد بیاید و کلامی جدید بیافریند و بخواهد آن را با دیگران تقسیم کند و جایی برای بیهودگی و ابهام باز کند؟ چگونه می توانیم جرئت کنیم در برابر نظمِ حاکمیت، حساسیت و آسیب پذیری را ادعا کنیم؟
آیا بهتر نیست گوش بدهیم و تسلیم شویم و نقش خود را بازی کنیم، سرگرم کنیم و نگران نکنیم، آن چه را می گویی بکنیم و نه آن چه را می اندیشیم، لبخند تازه به دوران رسیده و خجالتی و تعارفی مان را نشان دهیم و ساعت ها با کسانی که همچون خودمان هستند و با ما تفاهم دارند درباره سختی روزگار بگوییم بدون این که نگران آن باشیم که چیزی را عوض کنیم، حتی یک واگردان، حتی یک ثانیه؟ و مکان هنر و پرسش را، آشیانه همگانیِ شهروندی خودمان را، به مکان عاقلانه و بی خطرِ تفریح تبدیل کنیم؟»
«جامعه ای، کشوری، تمدنی که از هنر چشم بپوشد، که از آن دور شود، که به نام ناکامی، به نام یک ناکامی ننگین، عقب نشینی کند، که خفته بماند، که از میراث فردای خود چشم بپوشد، از میراثی که در حال ساختن است چشم بپوشد و در کمال خود رضایتی، به ارزش های پایداری که تنها وارث آنان است اکتفا کند؛ از خطر چشم می پوشد، از تنها حقیقت خود دور می شود، پیشاپیش فراموش می کند برای خود آینده ای بسازد، از قدرت خود چشم می پوشد، از کلام اش، و دیگر نه به خود حرفی می زند، نه به دیگران.»

ژان ـ لوک لاگارس، ۱۹۹۳
ترجمه تینوش نظم جو، ۲۰۰۸


پروانه و یوغ

بازخوانی: نامه های ونسان ونگوگ

ونسان: میون بارون و بادم. یه جایی که هیچ جایی نیست. جایی که فقط می شه گریه کرد. من اشک می ریزم. اشک هام آبی ان. ماهی ها میون اشک هام شیهه می کشن. همه جا اَسبه. اَسب های گُرگرفته. می رقصن. روده هاشونو می جوئن. شیون می کنن. درخت ها شیون می کنن. برگاشون چشم دارن. چشم ها نعره می زنن. خاک می ترکه. قی می کنه. دستْ قی می کنه. دست ها صورت گربه ان. وَنگ می زنن. هوا پُر از موشه. له له می زنن. موش ها له له می زنن. دهن هاشون میون کله هاشونه. آسمون غرقابه اَبره. اَبرها سُرخن. بارون کلاغ می باره. کلاغ های بی سر. گریه می کنن، میون پَرهاشون اَشکه... خدا این جاست. منو نگاه می کنه.
بالا می آورد. دهانش را پاک می کند.
ونسان: هیچ چی توش نیست.
کیریستین: می خواستی چی توش باشه؟
ونسان: یه درخت که شاخه هاش تو آسمون گیر کردن.

کیریستین آن چه ونسان بالا آورده را می نگرد.

کیریستین: درختی تو کار نیست... همه ش زردآبه.
ونسان: ولی باید باشه. من امروز اون درختو خوردم. هم درخت و هم اون تیکه از آسمونو که پیچیده بود به شاخه هاش... طعم گسی داشت. آسمونش اما تلخ بود.
کیریستین: باید تُفش می کردی بیرون.
ونسان: نمی خواستم. من تا حالا آسمون تلخ نخورده بودم.
کیریستین: آسمون تلخم مثل همه چیزهای تلخ دیگه ست.
ونسان: نیست. تلخی ش مثه هیچ تلخی دیگه ای نیست.
کیریستین: پس کاش صدام می کردی تا منم یه تیکه اَزَش بخورم.
ونسان: می خواستم، اما خیلی دور بودم.
کیریستین: یادت باشه هرجا که بودی فقط صدام کن. من صدای تو رو هرجا که باشی می شنفم.
ونسان: اینو می دونستم، اما اون نذاشت.
کیریستین: اونم باز اون جا بود؟... تو که گفتی دیگه نمی آد.
ونسان: می آد. خیلی وقته که دوباره می آد.
کیریستین: تو گفتی اگه باز بیاد به من می گی.
ونسان: نمی تونم.

کیریستین، پیراهن ونسان را به او می دهد. آن چه او بالا آورده را نشان می دهد.

کیریستین: پاکش کن.
ونسان: این پیرهن منه.
کیریستین: پاکش کن.
ونسان: نمی تونم بهت بگم. نمی خوام بهت بگم. وقتی می گم تا چند وقتی دیگه پیداش نمی شه. من می خوام بیاد... ما امروز با هم واسادیم و اون درختو نگاه کردیم. به من گفت اون درختو بخور ونسان. اون درخت که شاخه هاش روی دست های من آویزون موندن... این بهترین پیرهن من بود.
کیریستین: تو هنوز زمینو پاک نکردی، ونسان.
ونسان: پاک کردم. هرچی اضافه بود از روی زمین پاک کردم. حالا رسیدم به یه آسمون. یه آسمون زرد... وقتی تصویر آسمون توی آب می اُفته، می شه که تصویر آبم توی آسمون بیفته؟ اگه بشه، این زردی آسمون از زردی گندم هاست.
کیریستین: پیرهنتو برات می شورم.
ونسان: نمی خواد... من همیشه تنبیه شدن رو دوست داشتم. نه که نترسیده باشم، ترسیدم. همیشه ترسیدم. اما همیشه فهمیدم اون که منو می زنه، یعنی داره نگام می کنه... من دیده شدن رو دوست دارم.
کیریستین: اون حالا که برگشته، حالا که این جاست... اون کیه، ونسان؟
ونسان: همون که همیشه بود. هنوزم خدا.

بالا می آورد.
تاریکی.
نور می آید.
ونسان روی یک چهارپایه نشسته است. خود را به عقب و جلو تاب می دهد. چهارپایه همراه او به عقب و جلو تاب می خورد. صدای برخورد پایه های چهارپایه با زمین.
تاریکی.
نور می آید.

ونسان: اون جا زیرزمین یه خونه ست. یه خونه بزرگ و آفتابگیر. یه خونه با رنگِ سفیدِ سفید. صاحبش یه پیرمرده. همیشه نشسته روی یه صندلی. یه صندلی سفید میون یه بهارخواب بزرگ. درخت ها سبزی شون رو انداختن روی بهارخواب. انگار آبشارن که رو سر پیرمرد می ریزن. اون تکیه داده به یه عصا. همه می بیننش، اما از یه فاصله دور. پیرمرد اون جا نشسته و همه چی رو نگاه می کنه... زیر پاهاش همون زیرزمینه. بی پنجره. تاریک. چهار نفر اون جان. دوتا زن. دوتا مرد. میون اون تاریکی فقط سفیدی چشم هاشونه که پیداست. با هم حرف می زنن.
مرد اول: یه روز می میره و هیشکی نمی فهمه که مُرده.
زن اول: می فهمیم. ما می فهمیم... بوش خبرمون می کنه.
زن دوم: تکلیف ما چی می شه وقتی بمیره؟
زن اول: باید تا وقتش صبر کرد.
مرد دوم: بالاخره که می میره، نمی میره؟
زن دوم: بلاتکلیف می مونیم اون روز... هیچ کجا نیست که بریم، هست؟
مرد دوم: اگه می میره برای چی باید تا روزش صبر کرد؟
زن اول: نباید بذاریم بوش دربیاد.
مرد دوم: نباید خودش بمیره، فقط این جوریه که هیشکی نمی فهمه.
زن دوم: نباید تا وقتش صبر کرد.
مرد اول: اون هنوز اون جا نشسته؟
مرد دوم: اون همیشه اون جا نشسته.
زن اول: همین حالا باید کاری کرد، وگرنه بوش همه رو خبر می کنه.

همگی آرام به سمت طبقه بالا می روند. دخترک می آید.

نظرات کاربران درباره کتاب پروانه و یوغ‌

سپاس بسیار. از فینسنت فان خوخ بیشتر کتاب بگذارید.
در 4 ماه پیش توسط یسنا نوشاد