تقریباً اندکی بیش از یک دهه قبل، ما کتابی با عنوان «بازاندیشی در دین: رابطۀ فرهنگ و شناخت» منتشر کردیم که در آن تلاش کردیم رویکرد علوم شناختی در مطالعۀ دین را طرح و ارائه دهیم. در میان همۀ آنهایی که در کمپ دانشگاه به مواجهۀ میان علوم انسانی و علوم شناختی کمک کردند، هرکس میداند که بهترین کار در هر زمینهای برای رسیدن به ایدههای الهامبخش و اصلاح کارهای قبلی بهطورمرتب کارهای دیگر را زیر نظر دارد. هدف ما حذف و تعویض کارهای سنتی در حیطۀ مطالعات دین نیست، بلکه هدف ما حمایت از آنهاست. اگر بهنظرمیرسد که کار ما از معیار علمیبودن فاصلۀ بسیاری دارد، این مسئله صرفاً بهخاطر آن است که ما میخواهیم این سردرگمی را تصحیح کنیم (سردرگمی در استراتژی و رهیافتی که امر خاص را بر امر عام، امر معطوف به شرایط خاص را بر امر سیستماتیک و رویکرد تفسیری را به رویکرد تبیینی ترجیح بدهد - همانطورکه اگر ما بتوانیم، هرکدام از آیتمهای این دوگانهها را مجزا از دیگران مشخص بکنیم-). آنچه که ما باید انجام بدهیم این است که به عقاید دفاعی غالب و رسمی در علوم انسانی و به خصوص محققان حوزۀ دین در باب آن موضوعاتی پایان بدهیم که مدعیاند علوم جدید هیچوقت نمیتوانند آنها را بهطورخلاقانهای موردبحث قرار بدهند. چه کسی میداند که علوم چه چیزی را میتوانند یا نمیتوانند خلاقانه بررسی کنند؟ تنها گذر زمان و انبوهی از تلاشهای جدی میتوانند به این مسئله پاسخ بدهند.
لازم است تأکید کنیم که این ایدۀ ما، ناشی از اطمینان بیمورد در باب واقعیت پروپوزالهایی که مطرح کرده بودیم، نبود (آنچه که برای ما ورای همۀ موارد اهمیت داشت، مقولات و موضوعات تجربی بود). آنچه که میتواند در این میان بهشدت کلافهکننده باشد مشکلات بسیاری است که با نظریههای قابلآزمایش در این قلمرو مرتبط هستند. بههمیندلیل صرفاً اجازه بدهید آنها را آزمایش کنیم. بهتر است به جای اطلاعات ناامیدکننده که سبب دلسردی برخی ابتکارات میشود، محققان دین باید به استقبال تحلیلهایی بروند که همزمان به دنبال افزایش درک نظری و پاسخگویی تجربی برای فهم و تحلیل مسائل حوزۀ مطالعات دین هستند. هدف اصلی ما در این کتاب این است که اندکی این تلاشهای جدی را جلوتر ببریم.
در این کتاب ما کارمان را با تمرکز بر مناسک ادامه دادیم (برای ما مهمترین تحولات و پیشرفتها در دهۀ گذشته این بود که کسانی مانند پاسکال بویر (۱۹۹۴ و ۲۰۰۱) در زمینۀ نظریههای شناختی در باب سایر جنبههای تفکر و تجربۀ دینی کارهای بسیار جدیای انجام دادهاند.) با اعمال یک نظریۀ زبانشناختی در کتاب «بازاندیشی در دین» ما ایدۀ «توانش مناسک مذهبی در مشارکتکنندگان» را ارائه کردیم، نظریهای در باب اینکه این مشارکتکنندگان دانش ضمنیای دربارۀ نظامهای مناسک مذهبی خودشان دارند. ما از این ایده دفاع کردیم که این توانش کاملاً بر مکانیسمها و دستگاههای شناختی عادیای مبتنی است که عموماً مختص بازنمایی عاملها و کنشها بهطورعام بوده، نه فقط اینکه صرفاً به عاملها و کنشهای مذهبی مختص باشد.
محتوای اصلی این نظریه بر دو اصل متکی بود: اصل عاملیت فراانسانی و اصل بیواسطگی فراانسانی، که همراه با هم مفروضات مشارکتکنندگان در باب نقش عاملهای فراانسانی مفروض از لحاظ فرهنگی در کنشهای مناسکی خودشان را نشان میدهند. خلاصه آنکه مدعای ما این است که مشخصههای آن مفروضات مهمترین عامل در فهم عمومی مشارکتکنندگان از فرمهای مناسکیشان بوده، همچنین مهمترین عامل برای این است که فرم و صورت مناسک مذهبی، یک متغییر حیاتی و کلیدی در تعیین دستهای از مشخصههای سیستم مناسکی در هر مذهبی است. ما محتوای اصلی این تئوری را در نیمۀ دوم فصل یک، جمعبندی کردیم.