شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند ... خیلی این اشعار رو دوس دارم
در یک کلمه 《 بینظیر 》
دو حبّه انگور... به یادِ هم افتادند...خورشید آمد... شیرین شدند...باران بارید... پر آب شدند...مهتاب آمد... بی تاب شدند......
صفای خندههایت باورم دادنگاهیعاشق و چشمی تَرَم دادمِه و طوفان و شب در راه من بودهوای عشقِ تو بال و پ...
شب راچگونه صبح خواهم کرد...وقتی تو رفتهای...مهتاب مانده است و...مرغ شب ترانهٔ تاریکی رایک ریز خوانده است
باغبان، سبز شدن را،به گیاه نمیآموزد...باغبان،نشانی بهار را به دانه...و... نامهٔ باران را به سبزه میدهد.....
من از تو سیر نخواهم شد...کویر از باران...صدای ساز عثمان میآید...من از تو سیر نخواهم شد...کویر تشنهٔ باران ...
مردِ خستهای در آرزوی ماه بود...زیرِ پای سایههای غم، کوچهٔ تو غرقِ آه بود...در غروبِ این ستارهها...در ...
تو برای من... مثلِ جیوهای برای آینه...بیتو شیشهام...بیتو عمقِ من... پُر از تهیست...بیتو در کویرِ بُهتِ ...