به برخی از دلایل من نامزد خوبی برای نوشتن کتاب در مورد افکار مثبت نیستم. من یک واقعگرا هستم و طوری بزرگ نشدهام که جهان را با عینک خوشبینی ببینم.
مادرم زن خانهداری بود که بسیار سختگیر و کنترلگر و در عین حال نرمخو و مهربان بود، که اولین فرزندش را در بیست سالگی به دنیا آورد و تا حد زیادی خودش باید هر چهار فرزندش را بهتنهایی بزرگ میکرد. پدر من انسانی بود بیخیال و آواره که کارگری هم میکرد و وقتی من هشتساله بودم تازه به خانه برگشت. ما در محلهی نسبتاً فقیری زندگی میکردیم جایی که خبر خاصی از حمایت محلی نبود، و من و سه برادر بزرگترم بچههای مشکلداری بودیم. ما معمولاً درسهای زندگی را به سختترین شکلش میآاموختیم مانند این درس که: جهان همیشه عادلانه رفتار نمیکند اما هرچه هست، همین است. درسهای دیگری که آموختیم یکی این بود که ما باید هر کاری که میتوانیم با کارتهایی که در اختیار داریم انجام دهیم، اینکه وقتی چیزی را از دست دادیم دیگر نباید برای آن غصه بخوریم، و خب شاید همهی اینها کاملاً درست باشند.
من به عنوان یک بزرگسال نیز درسهایی را آموختم که به همین اندازه مهم بودند.
من یاد گرفتم که: جهان پُر از فراوانی و کمیابی، ظلم و مهربانی، و ناامیدی و امید است. یاد گرفتم که زندگیهای ما انسانها شباهتهای زیادی به بخشهای مختلف یک پرتقال دارد، و تلخ و شیرینش با هم است و ما نمیتوانیم بدون تجربه کردنِ یکی، دیگری را تجربه کنیم.
همچنین یاد گرفتم که توانایی دیدن نور در تاریکی، جهانی پر از احتمالات گسترده ایجاد میکند که میتواند قلب ما را به شوق و ذوق بیاورد. من یاد گرفتم که اینگونه نگریستن به مسایل یک انتخاب است و اینکه ترجیح دادن افکار مثبت بر منفی نیازمند وضوح و شجاعت است. این درسها را زمانی آموختم که خود را غرق روشها، سنتها و زمینههایی کردم که هدفشان آموزش اثرگذاری بر ذهن بود از جمله: یوگا مدیتیشن، بودیسم، هندوئیسم، آموزشهای علمی سنتی و از همه مهمتر روانشناسی مثبت.
روانشناسی مثبت به من کمک کرد ذهنیتی سرشار از مثبتاندیشی، مهر و گستردگی و فراوانی برای خود ایجاد کنم، و به من اجازه داد اینها را تبدیل به بخشی از زندگی روزمرهی خودم کنم. همچنین روانشناسی مثبت بر ویژگیهای مطلوب، مقاومت، انعطافپذیری و رشدِ بعد از سختی، تأکید دوباره کرد، چیزهایی که من در کودکی نیز کسب کرده بودم. من با برخورداری از این ذهنیت به عنوان مبنا و اصول کارم، توانستم در میانهی دههی سوم عمرم، تغییرات بسیار زیادی را در زمینهی کاری ایجاد کنم، و بعد از آن تعداد زیادی از مشاغل موفق را ایجاد کردم. امروزه من به عنوان یک مربی استراتژیهای حرفهای و سخنران انگیزشی هر روز تئوریهای روانشناسی مثبت را تدریس میکنم. این تئوریها همچنین چهارچوبهایی برای فکر مثبت نیز هستند.
در اینجا میخواهم به قدرتبخشترین مطلبی که شما به هنگام شروع مطالعهی این کتاب باید بدانید اشاره کنم. شما با تغییر آگاهانهی افکار خود میتوانید شکل فیزیکی مغز خود را تغییر دهید، و شما صرف نظر از نژاد، پیشینهی اقتصادی-اجتماعی یا باورهای دینیتان، ظرفیت تغییر افکار خود را دارید.
اما افکار شما دقیقاً چطور مغز شما را از نظر فیزیکی تغییر میدهند؟ افکار این کار را از طریق شکلپذیری عصبی انجام میدهند، که همان توانایی مغز برای سازماندهی مجدد خود از طریق شکل دادن به ارتباطات عصبی تازه در زندگی ماست. از آنجایی که افکار تازه مسیرهای عصبی تازهای ایجاد میکنند و تکرار افکار باعث تقویت ارتباطات عصبی موجود میشوند، افکار ما در واقع میتوانند ساختار و کارکرد مغزمان را تغییر دهند. ما با استفاده از فعالیتهای تکراری مانند مثبتاندیشی میتوانیم مغز خود را بازآموزی کنیم تا به احساسات مثبت گرایش بیشتری داشته باشد.
اما تمرکز روی هر آنچه که مثبت است میتواند یک چالش باشد، چون مغز ما دچار انحراف منفی است یعنی از نظر عصبی به گونهای شکل گرفته که به جای اتفاقات خوبی که در جریان است روی مشکلات تمرکز کند. دلیل اینکه وزن تجربیات منفی نسبت به تجربیات مثبت در ذهن ما تا این اندازه بیشتر است نیز دقیقاً همین میل به منفیها در ذهنمان است.
باربارا ال فردریکسون یک دانشمند شناخته شده در حوزهی روانشناسی مثبت و نویسندهی کتاب مثبتگرایی است که میگوید برای از کار انداختن یک فکر منفی نیاز به سه فکر مثبت داریم. یک ترازو را تصور کنید که دارای دو بازویی است. از هر یک از آنها نیز ظرفی آویزان شده است. در یکی از این ظرفها پَر قرار دارد و در ظرف دیگر سنگریزه. این پَرها افکار مثبت هستند و سنگریزهها افکار منفیاند. ما برای اینکه کاری کنیم که کفهی ترازویی که پَرها در آن هستند سنگینتر شود، باید در ازای هر سنگریزه سه پَر در بخش پَرها قرار دهیم. ما در ازای هر فکر منفی که روی ذهن ما اثر میگذارد نیاز به سه فکر مثبت داریم.
پس وقتی به طور آگاهانه تصمیم میگیرید توانایی درگیرکردن خود در افکار مثبت را افزایش دهید، درواقع درگیر اتفاقی بسیار قدرتمند هستید که ذهن شما را تغییر میدهد.
و وقتی شما فکر خود را تغییر دهید، شیوهی عملکرد و هویت خود در جهان را نیز تغییر میدهید.
من در این کتاب خِرد، شجاعت و الهامبخشی را در هم آمیختهام تا شما بتوانید خودتان قدرت افکار مثبت و روانشناسی مثبت را، آن هم از طریق راههایی بسیار ساده و سریع تجربه کنید. شما میتوانید با خواندن هر بخش از این کتاب در هر روز، دایما ذهنیت خود را از ذهنیتی که به افکار منفی گرایش دارد به ذهنیتی تغییر دهید که امید، شجاعت، قدرت، انعطافپذیری و احتمالات را میپذیرد.
آرزو میکنم وقتی هر صفحه از این کتاب را ورق میزنید قدرت بیشتری داشته باشید تا بتوانید در زندگیتان مثبتگرایی، مهربانی و شجاعت داشته باشید. و در مورد آن روزهایی که نتوانید چنین کنید، آرزویم این است که این کتاب چنان آرامشی به شما بدهد تا دوباره روزی، آمادگی تجربهکردن زندگی با لنز بخشندگی، انعطافپذیری و عشق را داشته باشید.
امیدوارم در این کتاب مطالبی را بیابید که بتوانید با استفاده از آنها در این جهانِ وحشی و دیوانه بهبود بیابید، زندگی کنید، عشق بورزید، شکوفا شوید و با شجاعت، آن کسی باشید که میخواهید. امیدوارم وقتی این کتاب را میخوانید احساس کنید به انسانیت خود بازگشتهاید و احساس کنید بیشتر شما را درک میکنند، نه فقط به خاطر نقاط قوتتان، بلکه به خاطر قدرتی که در ضعفهای پذیرفتهشدهتان دارید.
اگر واقعاً آمادهی داشتن بهترین زندگی خود هستید بیایید شروع کنیم موافقید؟