شاید من هم مانند افرادی هستم که همه چیز خود را از رسیدهای خرید و عکسهایشان گرفته تا جعبهی کالاهایی را که از فروشگاههای بزرگ خریداری کردهاند نگهداری میکنند. زمانیکه بیست و یک یا دو ساله بودم، اغلب وظیفهی غمانگیز و ناخوشایند جمع کردن و بستهبندی وسایل خویشاوندانم را که به تازگی مرده بودند یا دیگر نمیتوانستند در خانهشان زندگی کنند برعهده داشتم. فکر نمیکنم کسی تا به حال مانند من این کار خستهکننده و طاقت فرسا را انجام داده باشد و اگر هم کسی وجود داشته باشد، من او را نمیشناسم. به نظر من انجام این کار بسیار سخت و رنجآور است.
در خانوادهی من هیچ کس به این فکر نمیکند که روزی ممکن است بمیرد یا به شدت بیمار شود. اعضای خانوادهی من فکر میکنند تا صد یا دویست سال دیگر زنده هستند و به همین خاطر هر چیزی که به دستشان میرسد را داخل گنجهها، کابینتها یا کشوی کمدهایشان میگذارند. به همین خاطر من و خواهرم همیشه وقتی میخواهیم این کار را انجام دهیم با ناله، زاری و فحش دادن وسایل این افراد را جمع و جور و بستهبندی میکنیم و از هر حقه و نیرنگی که بلد هستیم استفاده میکنیم تا وقتی حین انجام این کار به شدت خسته شدیم از زیر کار در برویم. در این لحظه کسی که مشغول جمع کردن وسایل است، به کسی که از زیر کار دررفته میگوید: «ای کاش میتوانستم خشمی را که بابت انجام این کار دارم روی تو خالی کنم» و در مقابل نفر دیگر میگوید: «آخ! راست گفتی، من هم دوست داشتم توانایی انجام این کار را داشتم.» و در این زمان هر دوی ما میخندیم.
کار جمع کردن وسایل و بستهبندی کردن آنها هیچ لذتی ندارد. در واقع این کار بسیار سخت و طاقت فرسا است و مشکلات خاص خود را دارد. شما در حین انجام این کار مدام به خود میگویید «آیا باید این کار را ادامه دهم؟ آیا بهتر است وقتی کسی حواسش به من نیست تعدادی از این وسایل را دور بریزم؟ آیا من بعد از انجام این کار عذاب وجدان میگیرم؟ آیا اگر این کار را انجام دهم آدم بدی هستم؟ شاید بهتر است همهی اینها را جمع و جور کنم و زمانیکه نوبت کس دیگری شد تا این کار را انجام دهد، وظیفهی بستهبندی کردن وسایل را به او بسپارم؟»