نوامبر ۱۹۹۴ بود که وارد اتاق هتلی در جکسونِ میسیسیپی شدم. هوای گرگ و میش اواخر پاییز با چراغهای سوسوزن پشت پنجره شکسته میشد. کل روز را در رقابت برای به دست آوردن عنوانی گذرانده بودم که کسی با موقعیت من هرگز به دستش نیاورده بود؛ چیزی که هیچ راهنمایی هم برای به دست آوردنش نداشتم. به جایش پدر و مادرم رابرت و کارولاین را داشتم که در هتل انتظارم را میکشیدند؛ یکی از ۶ فرزندشان داشت تلاش میکرد.
کمیته بورسیه رودز اسم جلسه رودهدرازش را مصاحبه گذشته بود اما تجربهاش بیشتر شبیه به یک امتحان شفاهی خستهکننده بود. یک چیزی بین فاجعه و پیگیری اخبار چهرهها. سوالهایی از وزرای خارجه، هنرمندان آبستره و دانشمندان مرده میکردند. قبل از سال آخر کالج، چیز زیادی از رودز نمیدانستم؛ ترومن، مارشال یا بورس فولبرایت. تصورم این بود که شانس این بورسها فقط نصیب آنهایی میشود که مدرسه تابستانه یا دوره بعد از کالج را در اروپا گذرانده باشند. رودز را تا قبل از این، افرادی همچون بیل کلینتون و برندگان جایزه نوبل به دست آورده بودند. با این حال، فلوشیپهایی مثل این، از دغدغههای نادر میان دانشآموزان نسل اول کالج یا حتی فرزندانشان بود. برای همین وقتی در پنل رودز از من درباره تاثیر به دست آوردن این کمک هزینه تحصیلی بر زندگیام پرسیدند، شوکه شدم. پاسخی برایش نداشتم و حتی در حین نشستن در آنجا وقتی میدیدم به این کمک هزینه چقدر نزدیک شدهام، از فکر کردن به تاثیرش هم میترسیدم.
در واقع قبل از این هم بارها ترسیده بودم. تا جایی که حتی از دادن درخواست امتناع کرده بودم. بهانه پشت بهانه برای استادم میآوردم که من را تشویق به اپلای کرده بود: انگلیس خیلی سرد است. مراحل ثبت درخواست طولانی است. کارهای بهتری هم میتوانم انجام دهم. اما حقیقت این بود که نمیخواستم برای رودز درخواست بدهم چون نمیخواستم بازنده باشم و تصورم هم همین بود که نمیتوانم به دستش بیاورم.
از این میترسیدم که خارج از حصار امن یک دانشجوی ساده کالج، ناچار شوم خودم را به همه کسانی ثابت کنم که شاید حق داشتند به دیده تحقیر به من نگاه کنند: من وصله ناجوری برای یک جامعه چندفرهنگی بودم اما قدرت رقابت با وارثان واقعی قدرت آمریکایی را نداشتم. رودز برای امثال من نبود. یا حتی آنهایی که شبیه من بودند. و صد البته برای بچههای طبقه کارگر هم نبود؛ به خصوص طبقه کارگر سیاهپوست. به خصوص که در ۲۰ سالگی به تمام «ایسم»هایی خو کرده بودم که یادم داده بود تلاش کنم اما از حدم خارج نشوم.
حتی جستوجویی که در اینترنت داشتم هم همین ایده را تقویت میکرد: از سال ۱۹۹۴ شمار بسیار اندکی از دانشآموزان آمریکایی ـ آفریقایی موفق به دریافت جایزه رودز شده بودند. و البته هیچ زن سیاهپوستی تا آن زمان نامزد جایزه رودز از میسیسیپی نشده بود. اما وقتی سرانجام ترسم را با مدیرم در کالج در میان گذاشتم، پاسخی گرفتم که متقاعدکننده بود: پیروزیات حتمی است. فقط باید از سد میسیسیپی گذر کنی.
برای یک لحظه وقتی راه موفقیت را نشانم داد، امید از پشت حرفهایش بیرون زد. اگر میتوانستم در شهر خودم برنده شوم، میتوانستم این موقعیت نادر را به چنگ بیاورم. اما اگر رقابت با اعجوبههای میسیسیپی تنها راه رسیدن به انگلیس بود، بدم هم نمیآمد که امتحانش کنم.