خواندن این کتاب، مانند در کنار خود باب مندلسون بودن، یک تجربه است. چه در یک گپ و گفت صمیمانه با او باشید و چه در حال خواندن کتابش، با حساسیتی منحصر به فرد روبهرو میشوید و سریعاً ذهن فعال او را درک خواهید کرد؛ سپس او مجموعهای از ایدههای تأثیرگذار را به شما ارائه میدهد. برای اینکه بفهمید واقعاً چه چیزی در حال وقوع است، باید دقت زیادی به خرج دهید و از نحوۀ بیان جذاب و واقعبینانۀ او خسته نشوید. باب مندلسون، شما را به چالش میکشد؛ چالشی که شاید همیشه قابل قبول نباشد، اما همواره ارزشمند است.
دوست همدل من به نوای خودش و شما گوش میدهد، با حقایقی کوبنده به آن پاسخ میدهد: «بله، نائومی»، باب به طعنه با من موافق است؛ در حالی که من لحنی خشن و قضاوتآمیز به خود میگیرم و به دانشآموز، همکار و همسرم اشاره میکنم. واقعاً چه کسی میخواهد در معرض چنین بازخوردهایی قرار گیرد؟ با این حال، چگونه میتوانید خود را از چنین تجربهای محروم کنید و برای یادگیری بیشتر، ادامه ندهید؟
توماس اوگدن (۱۹۹۷، ص ۱۲)، اظهار داشت که کلمات درمانگر باید «ناراحتکننده (ناراحتی، بینظمی، مزاحمت، آشفتگی) باشد.» مندلسون، خودش را هم ناراحت میکند. ما در کنار او مینشینیم، شاهد مبارزۀ او با احساسات (و خیالات) خودش هستیم و مواردی را توصیف میکند که تجربۀ درونی (تجربهای همیشه در جریان و پویا) او را به بیراهه میکشاند و همچنین او را به مسائل اصلی بالینی در اینجا و زمان حال راهنمایی میکند.
اجازه بدهید باب مندلسون را هنگام کار با یک زوج به شما بشناسانم. او از اینکه بکی به دوست شوهر زناکارش، که به قول او به شوهرش «وفادار» نبود، اعتراض میکرد، متعجب شد. مندلسون مینویسد: «مطالب به اندازۀ کافی گیجکننده است که من در مورد موضوع مورد بحث سؤال نمیکنم. این برای من غیرعادی است، ازاینرو تمایل دارم مطالب جلسه را دنبال کنم؛ با نگاهی به گذشته، معتقدم که من هم نگران بودم نظرات بکی متوجه یک نفر سوم، یعنی من باشد. با هدایت اطلاعات به سمت مثلث اصلی، داشتم از خودم محافظت میکردم که درواقع میگفتم: «گوش کن!»
مثلثی در یک زمان و مرا از آن کنار بگذار.» در تاریخچۀ زندگیام، وقتی صحبت از زنان عصبانی به میان میآید، هم فوبیک بودهام و هم ضد هراس؛ من همچنین در مورد تجربۀ دژاوو تعجب کردم. تشخیص مبهمی از اینکه بکی فرصتهای مشابهی را ارائه کرده بود، ولی من آنها را نادیده گرفته بودم. همۀ اینها چه معنایی داشت؟ حس ترس دارم، احساس کسی را دارم که قرار است سپیدهدم اخراج شود. قرار بود در محکومیت شدید به او بپیوندم.