در مقطعی از کودکیام پدرم ناگهان شروع به استفاده از عصا برای ایستادن کرد. دقیقاً به خاطر ندارم چه زمانی در خانهمان در جنوب شیکاگو عصا را به دستش دیدم. در آن زمان شاید چهار یا پنجساله بودم، اما ناگهان ظاهر شد، باریک و محکم بود و از جنس یک چوب تیره و صاف ساخته شده بود. عصا یک نشانه اولیه برای اماس است، بیماری که باعث لنگی شدید پای چپ پدرم شده بود. آهسته و بیصدا و احتمالاً مدتها قبل از تشخیص پزشکان، اماس بدنش را تضعیف کرده، سیستم عصبی مرکزی او را بههمریخته و پاهایش را در حین انجام کارهای روزمره ضعیف کرده بود: کار در کارخانه تصفیه آب شهر، اداره یک خانواده با مادرم و تلاش برای تربیت درست بچهها تمام کارهایی بود که او انجام میداد.
عصا به پدرم کمک میکرد تا از پلهها به آپارتمانمان یا بلوکی پایینتر در شهر برود. عصرها، عصا را روی صندلی میگذاشت و ظاهراً آن را فراموش میکرد زیرا سرگرم شبکه ورزش تلویزیون میشد، یا از دستگاه استریو به موسیقی جاز گوش میداد، یا مرا به آغوش خود میکشید تا درباره مدرسهام بپرسد. من مجذوب دسته خمیده عصا بودم، قسمت لاستیکی سیاه در انتهای آن، صدای توخالی بودنش که هنگام افتادن روی زمین گوشمان را کر میکرد. گاهی اوقات سعی میکردم از آن استفاده کنم و با تقلید از حرکات پدرم در اتاق نشیمنمان میچرخیدم، دلم میخواست احساس کنم راه رفتن با کفشهای او چگونه است. اما من خیلی کوچک بودم و عصا خیلی بزرگ، و بنابراین در عوض آن را بهعنوان پایه نگهدارنده صحنه در بازیهای مختلفم استفاده میکردم.
-قسمتی از متن کتاب-