فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب احتمالاً گم شده‌ام‌

کتاب احتمالاً گم شده‌ام‌

نسخه الکترونیک کتاب احتمالاً گم شده‌ام‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب احتمالاً گم شده‌ام‌

از جا می‌پرم، دستم را به دیوار می‌گیرم و از اتاق‌خواب می‌آیم بیرون... سامیار توی اتاقش نیست... دلم هری می‌ریزد پایین... توی سالن سرک می‌کشم... توی آشپزخانه... توی حمام و توالت... نیست... همان‌جا کنار دیوار توالت می‌نشینم و نفس می‌کشم... یک‌دفعه یادم می‌آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهدکودک. باورم نمی‌شود یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به‌زور دو سه لقمه‌ای چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس‌خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب‌پرتقال و بیسکویت گذاشته بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زده بودم یک راننده‌ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می‌گیرم...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب احتمالاً گم شده‌ام‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می دهد. دستم را بی خودی طرفش دراز می کنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم... می رود روی پیغام گیر... کیوان است. می خواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمی دهم.
سرم را که از روی بالش بلند می کنم، تازه می فهمم چه قدر سنگین است. از لابه لای بخار توی سرم به ساعت روی میز نگاه می کنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی می کنم دیشب را به خاطر بیاورم. جاش سامیار به خاطرم می آید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلاً اگر صبح زود بیدار شده باشد، تا حالا چه کار کرده و حالا دارد چه کار می کند...
از جا می پرم، دستم را به دیوار می گیرم و از اتاق خواب می آیم بیرون... سامیار توی اتاقش نیست... دلم هری می ریزد پایین... توی سالن سرک می کشم... توی آشپزخانه... توی حمام و توالت... نیست... همان جا کنار دیوار توالت می نشینم و نفس می کشم... یک دفعه یادم می آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهدکودک. باورم نمی شود یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به زور دو سه لقمه ای چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب پرتقال و بیسکویت گذاشته بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زده بودم یک راننده ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می گیرم. یعنی آدم می تواند توی سی و پنج سالگی آلزایمر بگیرد؟ پاهام را دراز می کنم روی زمین و سرم را تکیه می دهم به کاشی های سرد دیوار... فکر می کنم خواب بودم... شاید هم بیدار... دیدم دوباره توی آن حیاط مربع شکلی هستم که چهارتا باغچه دارد...
گندم بلوزش را می زند بالا...
می گوید: «من با یک روح عشق بازی می کنم.»
دروغ می گوید. گندم خیالباف است...
زبانش را درمی آورد و می گوید: «من خیالبافم یا تو؟»
دیدم دوباره توی آن حیاط مربع شکلی هستم که وسطش یک حوض بزرگ آبی است...
صدای کفش های پدر گندم را روی آجرفرش کف حیاط می شنوم. پدرش همیشه هست و هیچ وقت نیست...
گندم وقتی لبخند می زند روی گونه هاش چال می افتد. از لبخندهاش حرص می خورم...
می گوید: «جواب مادرت را بده، نگذار هر غلطی دلش می خواهد باهات بکند.»
می گویم: «جواب مادرم را دادم.»
بلند می شود و روی خاک باغچه زیر درخت توت که عین یک غول بزرگ شده، می رقصد. موهای مشکی بلندش به این ور و آن ور تاب می خورد. می گوید: «دروغ می گویی، ترسو!»
می گویم: «به من نگو ترسو.»
دور خودش می چرخد و می گوید: «ترسو، ترسو...»
گریه ام می گیرد، همه اش از دستش گریه ام می گیرد؛ از دست خودش و آن مادربزرگ قرتی اش با آن موهای نقره ای و آن بلوز و دامن و جوراب های مشکی و آن کفش های پاشنه بلند...
می گویم: «من دیگر نمی خواهم باهات دوست باشم.»
می رود آن سر حیاط به طرف اتاقش و می گوید: «به درک.»
دنبالش می روم... توی اتاقش نیست... از آن اتاق به اتاق کناری می روم... آن جا هم نیست... به مهمان خانه می روم... نیست... به اتاق مادربزرگش می روم... نیست... حتا توی اتاق پدرش می روم... نیست... برمی گردم توی حیاط... دلم هری می ریزد پایین، باغچه ها نیستند، درخت های توت و انار و سنجد نیستند، حوض آبی وسط حیاط و آجرفرش های کف حیاط نیستند... نفس می کشم، هوایی نیست، نفس می کشم، هوایی نیست، نفس می کشم، هوایی...
چشم هام را که باز می کنم، انگار سرمای این کاشی های سرد از توی کله ام فرو رفته است توی گردنم و از توی گردنم فرو رفته است توی دلم و از توی دلم فرو رفته است توی پاهام... پاهام را جمع می کنم توی بغلم. کمی که گرم می شوند، دستم را می گیرم به دیوار و بلند می شوم. می خواهم از توالت بیایم بیرون که صورتم را توی آینه می بینم. می نشینم روی توالت و صورتم را بین دست هام قایم می کنم. تازه یاد نگاه و حرف های امروز صبح سامیار می افتم. می خواست بداند چرا پشت چشمم این جوری شده.
دکتر پرسید: «چند وقت است با گندم به هم زدی؟»
گفتم: «هشت سال.»
می روم توی آشپزخانه. توی یخچال همه چیز به نظرم خشک و گندیده می آید. قبل از این که حالم به هم بخورد، درش را می بندم. دلم سیگار می خواهد. مسخره است، صبحانه سیگار!... گندم از آدم هایی که تا بیدار می شدند صبحانه نخورده سیگار می کشیدند بدش می آمد... به درک که گندم از چی بدش می آمد و از چی خوشش می آمد... دستم را می گذارم روی معده ام، انگار می خواهد از دهانم بپرد بیرون... صدای زنگ تلفن این بار ترتیب قلبم را می دهد. می پرم توی اتاق خواب و قبل از این که قلبم خودش را جرواجر کند، صداش را کم می کنم. با این که مطمئنم باز هم کیوان است، گوشی را برنمی دارم. می گذارم برود روی پیغام گیر. وقتی دارد پیغام می گذارد، جواب می دهم.
می گوید: «چه طوری؟»
چه قدر دلم می خواهد بگویم به تو چه.
می گویم: «خوبم.»
می گوید: «سامیار چه طور است؟»
باز هم دلم می خواهد بگویم به تو چه.
می گویم: «رفته مهدکودک. دارم می روم دنبالش.»
می گوید: «اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن. مواظب خودت باش.»
خنده ام می گیرد... مواظب خودت باش... دیروز منصور هم همین را بهم می گفت، مواظب خودت باش.
روی تخت ولو می شوم. چراغ سقف هنوز روشن است. وقتی کیوان هست نمی شود شب ها چراغ را روشن گذاشت. می گوید بدن آدم صبح ها نیاز به نور دارد و شب ها نیاز به تاریکی. برای همین بهتر است شب ها اتاق تاریک باشد... فکر می کنم چرا هیچ وقت به کیوان نگفته ام از خوابیدن توی اتاق تاریک می ترسم... آخر مگر دختر به این گندگی از خوابیدن توی اتاق تاریک می ترسد؟ آخر مگر دختر به این گندگی از مارمولک... این بار صدای زنگ در ترتیب... یعنی آقا رضاست؟... شاید هم خانم نعمتی است... از فکر این که نکند منصور باشد هول می کنم... منصور هیچ وقت بدون تماس سرش را نمی اندازد پایین، راه بیفتد بیاید این جا. چه قدر دلم نمی خواهد کسی را ببینم، حتا برای یک دقیقه، حتا برای نیم دقیقه، حتا برای... فکر می کنم حتما درِ پایین باز بوده... دستی توی موهای ژولیده ام می کشم و با همان ریخت و قیافه می روم طرف در. قبل از این که در را باز کنم از چشمی بیرون را نگاه می کنم. بتول خانم است. نمی دانم باز کنم یا نه... باز می کنم... تا جایی که می شود سرم را می اندازم پایین تا صورتم را نبیند. بتول خانم مثل همیشه چادرش را از سرش برمی دارد و به جالباسی دم در آویزان می کند.
می گویم: «امروز چند شنبه است؟»
در حالی که کفش و جورابش را می کند، می گوید: «یکشنبه دیگر.»
می خواهم ازش بپرسم مگر نگفته ام این یکشنبه نیاید. فکر می کنم لابد نگفته ام که آمده... جوراب های بلند مشکی اش را می چپاند توی کفش های خاکی اش و می گذارد کنار جاکفشی و از توی جاکفشی یک جفت دمپایی برمی دارد و می پوشد. دوباره انگار می شود عین یک خرس سفید پشمالو که بهش بلوز و دامن پوشانده باشند. می دانم که از همین الان شروع می کند به وراجی. اصلاً براش مهم نیست توی سالن باشم یا توی اتاق ها یا توی حمام یا توی توالت. انگار برای هوا حرف می زند. بعضی وقت ها فکر می کنم وقتی خانه نیستم، شاید باز هم همین طور یک کله حرف می زند.
می گوید: «آن وقت که بنزین کوپنی نشده بود تاکسی گیر نمی آمد چه برسد به حالا...»
دم در آشپزخانه به ظرف های تلنبارشده ی توی ظرف شویی نگاه می کند، به آشغالدانی که تا کله پر از آشغال است و به میز که دست کمی از آشغالدانی ندارد.
می گوید: «شما که من را می شناسید، اگر بمیرم غیر از تاکسی جرئت نمی کنم سوار ماشین دیگری بشوم...»
خودم را می رسانم به اتاق خواب. امروز احساس می کنم صدای بتول خانم مثل گربه ای وحشی هی به سر و صورتم پنجول می کشد، به خصوص حالا که صداش با تلق و تولوق ظرف هایی که دارد می شوید قاطی هم شده. درست و حسابی نمی شنوم چه می گوید، ولی مطمئنم دوباره دارد از حادثه ای که همین دیروز پریروزها توی محله شان اتفاق افتاده می گوید؛ مرد همسایه ای که به بچه ی هفت هشت ساله ی طبقه ی بالای شان تجاوز کرده، پدری که بچه اش را خفه کرده، زنی که شوهرش را کشته، دختری که از خانه فرار کرده، پسری که مادرش را... از توی کیفم پول درمی آورم و از اتاق می روم بیرون. موضوع فقط سر و صداهای بتول خانم نیست، موضوع این است که نمی خواهم کسی این خانه را تمیز کند، نمی خواهم کسی چیز میزهای این ور و آن ور ریخته را بگذارد سر جاش.
توی آشپزخانه بتول خانم دارد می گوید: «گرانی، گرانی، می دانید گرانی چه به سر مردم آورده؟...»
می گویم: «بتول خانم امروز نمی خواهد کار کنی، این هم پولت.»
با تعجب نگاهم می کند. می گوید: «خدا مرگم بدهد، چشم تان چی شده؟»
تازه یاد چشمم می افتم که آن وسط لخت و عور است. فقط همین را کم داشتم... راه می افتم طرف اتاق خواب. می گویم: «اگر خواستم یکشنبه ی دیگر بیایی، بهت زنگ می زنم.»
می گوید: «آخر خانم...»
می گویم: «در را هم محکم ببند.»
فکر می کنم چه عجب! بعد از مدت ها خودم را از قید و بند این که به کسی توضیح بدهم نجات داده ام... خنده دار است، خودم را از قید و بند این که به بتول خانم توضیح بدهم نجات داده ام، خودم را نجات داده ام، خودم را... صدای در را می شنوم که محکم به هم می خورد... اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتما تمام روز همین جا دراز می کشیدم... گندم می گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه ی یک روز را خواندن باید بهم درجه ی دکترا بدهند... گندم، گندم، کون لق گندم...
خودم را می رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می کنم... مانتو و شلوارم را می پوشم و روسری ام را سرم می کنم... تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را برمی دارم و از در می زنم بیرون... بالا چند لحظه ای جلوِ پله ها می ایستم و بعد تمام پله ها را می دوم پایین، تمام این ده طبقه را... پایین عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشند به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار می نشینم و نفس می کشم... یاد گندم می افتم که همیشه یا داشت از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین. به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود.
نفسم که جا می آید می روم توی حیاط... بوی مهر همیشه دلم را مالش داده؛ اما امسال فقط دلم را مالش نمی دهد، دلم را از جا می کند. روی برگ های زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم... دوباره دلم سیگار می خواهد؛ اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتما همین جا روی همین برگ ها بالا می آوردم.
دکتر پرسید: «کی با گندم آشنا شدی؟»
گفتم: «سال اول دبیرستان.»
قبل از این که سر و کله ی کسی توی حیاط پیدا شود، می روم توی پارکینگ. ماشین توی پارکینگ نیست. دلم هری می ریزد پایین... چند لحظه ای فکر می کنم تا یادم بیاید دیشب ماشین را نیاورده ام تو. وقتی کیوان هست امکان ندارد حتا یک شب ماشین را توی کوچه بگذارد.
سوار می شوم... کمربندم را می بندم... شیشه را پایین می کشم... در بطری را باز می کنم و یک نفس نصفش را سر می کشم... رادیو را روشن می کنم و راه می افتم...
گوینده ی برنامه ی نمی دانم چی، می گوید: شاد باش تا حسود نباشی، شاد باش تا نَفْس راحتت بگذارد، نَفْس فقط در ناشادمانی هاست که حیات می یابد...
از چهارراه پارک وی می اندازم توی اتوبان مدرس... چرا این هوا دارد دیوانه ام می کند؟ عین چهارده سالگی ام شده ام؛ عین همان وقت که تازه... اصلاً چه شد که آن روز توی دبیرستان از بین آن همه دختر برّ و برّ به من نگاه کرد و لبخند زد؟... بی معنی!... توی تمام عمرم همچین چیزی ندیده بودم. کسی داشت از بین آن همه دختر به من نگاه می کرد و لبخند می زد. سرم را چرخاندم به طرف کلاس های زرد و زار آن طرف حیاط که دیگر نبینمش. نصف سرم مور مور می شد. چند وقت بود که نصف سرم مور مور می شد؟... دو ماه؟... سه ماه؟ فکر می کردم نکند مریضم، نکند سرطان دارم، نکند می خواهم بمیرم؟... فکر کردم نباید نگاهش کنم، نباید نگاهش کنم... نگاهش کردم و دیدم همان کس با همان نگاه و همان لبخند دارد می آید طرفم. واقعا داشت یک راست می آمد طرف خود من. پشت سرم را نگاه کردم، کسی نبود. من بودم، تک و تنها، گوشه ی آن حیاط خشک خشک خشک.
گفت: «عجیب نیست که من و تو این قدر شبیه هم هستیم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب احتمالاً گم شده‌ام‌

داستان در ظاهر در باره ی دوستی میان راوی ودختری به نام گندم است،دو دوست با روحیات متفاوت ومتضاد. داستان دریک نیم روز از زندگی راوی خلاصه میشود که با مرور خاطرات گذشته ،گریزی از حال به گذشته دارد.کل ماجرا خاطرات اشفتگی های ذهنی یکی از زنان جامعه است که به نظرم غیر از فرسودگی وخستگی پیام دیگری برای زنان خواننده ندارد.در داستان نشانی از فرهنگ ودانایی از راوی برای خواننده نیست بلکه او به نوعی با پشت پا زدن به ارزشهای جامعه وبا به کاربردن الفاظ زشت ورکیک ویا علاقه نشان دادن به ماشین ویا به فرزند پسر تنها از زنانگی خود فاصله میگیرد .داستان این کتاب زنی درگیر با قوانین خانوادگی و اجتماعی ست که با مرور خاطرات وروزمرگی اش هیچ کمکی به زن ودید درست ندارد.
در 6 روز پیش توسط
به نظرم خیلی خوب بود. مخصوصا این اکار در هم. حالت پینگ پنگی که داشت
در 1 هفته پیش توسط
این کتاب یکی از معدود کتاب هایی بود که بعد از خوندن نسخه الکترونیکی دنبال بودم که نسخه چاپیش رو هم بخرم و برای خودم داشته باشم زمانی که این کتاب رو خوندم سال ۹۰ یا ۹۱ بود و بازنشر کتاب متوقف و کتاب ممنوع شده بود تمام کتابفروشی های خیابون انقلاب رو زیر ظل آفتاب تیرماه تهران گشتم تا تونستم پیداش کنم و بعد لزون دوباره و دوباره خوندمش و تنها می تونم بگم برای من بی نظیر بود
در 2 هفته پیش توسط
میدانم ک این تقدیر است و این زندگی یی است که برای هر کس یک جور است و هرکس باید همان جورش را زندگی کند.این تقدیر است و وقتی فکر میکنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده ایم،نمیدانیم همان تغییر هم تقدیر است... دوست داشتم کتابو💙
در 2 هفته پیش توسط
کتاب خوبی هست. اگرچه شاید میشد داستان رو بیشتر پخته کرد. ولی رویهم رفته خوب بود.
در 3 هفته پیش توسط