فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوانه‌بازی

کتاب دیوانه‌بازی

نسخه الکترونیک کتاب دیوانه‌بازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوانه‌بازی

می‌دانم و نمی‌دانم چه دارد پیش می‌آید. در سه‌سالگی مثل خانه‌ای شدم با دو اتاق. در اتاق اولی بازی و فکر می‌کنم. و از رفتن به اتاق دوم می‌پرهیزم، اگر حاضر نیستم وارد آن شوم، به این دلیل است که خوب می‌دانم توی آن اتاق چی وجود دارد. به این علت می‌دانم توی آن اتاق چیست، چون خودم را توی آن می‌اندازم. توی اتاق دوم، اتاق پایینی، هرچه را می‌بینم و مناسبم نیست، می‌اندازم. به‌طور مثال به‌دنیاآمدن برادر کوچکی را.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوانه‌بازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

اولین معشوقم دندان های زردی دارد. در چشم های دوساله، دوسال و نیمه ی من وارد شده، از مردمک چشم هایم تا درون قلب دختر بچه گانه ام لغزیده و آن جا سوراخش، آشیانه اش، کنامش را ساخته است. الان هم که دارم با شما حرف می زنم، هنوز آن جاست.
هیچ کس نتوانسته است جای او را بگیرد. هیچ کس نتوانسته به این ژرفی در وجودم نفوذ کند. من زندگی عاشقانه ام را از دو سالگی با مغرورترین عاشق های دنیا آغاز کرده ام: معشوق های بعدی نه شان و شوکت او را داشته اند و نه هرگز خواهند داشت. اولین معشوقم یک گرگ است. گرگ واقعی، با موهای بلند، بوی خاص، دندان های زرد عاج مانند و چشم های زرد به رنگ گل میموزا. لکه های زردِ ستاره مانندی در کوهی از موهای سیاهش دارد.
پدرم و مادرم فریادزنان از کاروان بیرون می پرند، شب است، چراغ های داخل بقیه ی کاروان ها یکی پس از دیگری روشن می شود، همه بیرون می ریزند، دلقک، چابک سوار، شعبده باز، زن ها، بقیه ی بچه ها، همگی یا لباس خواب به تن دارند، یا پیژامه، عده ای هم نیمه عریان اند. همه مرا صدا می زنند، خم می شوند زیر کامیون ها را نگاه می کنند ببینند من برای بازی کردن زیر آن ها پنهان نشده باشم و بعد هم همان جا خوابم برده باشد ــ تابه حال چندین بار این اتفاق افتاده ــ دور می شوند و می روند به میدان دهکده، باز هم صدایم می زنند، حالا دیگر صدا نمی زنند، نعره می کشند. چراغ های خانه های اطراف روشن می شود، مردم عصبانی اند، فریادزنان اعتراض می کنند و تهدیدکنان می گویند پلیس را خبر خواهند کرد. خاله ام مرا پیدا می کند. بی درنگ می دود به طرف کسانی که در جست وجویم هستند، آن ها را وادار به سکوت می کند و با اشاره به آن ها می گوید دنبالش بروند، به ویژه ساکت باشند. حالا همه ی کارکنان سیرک به قفس نزدیک می شوند. درِ قفس نیمه باز است، من روی کاه های کف آن که از ادرار زرد شده، دراز کشیده ام، چشم هایم بسته است، سرِ کوچک بچه گانه ام را روی شکم گرگ گذاشته ام. در خوابی آرام و عمیق فرو رفته ام.
گرگ را از جنگل های لهستان آورده بودند. وقتی داشتند چادر بزگ سیرک را برپا می کردند، او را به تماشا می گذاشتند تا تماشاچی ها را جلب کنند. او در هیچ یک از برنامه های سیرک نقشی نداشت. گرگ را نمی توان رام کرد. مردم بچه های شان را می آوردند تا شاهزاده ی سیاه پوش افسانه های جن و پری را، حیوان وحشی شکوهمند را نشان شان دهند. حقیقت را به آن ها نمی گفتند: که این حیوان از یک خرگوش هم ملایم تر و مهربان تر است. که چابک سوار سیرک توی دستش به او غذا می دهد، و هرگز کار خطرناکی و حتی غرشی از این کوه موهای بلند و ستاره های زرد دیده یا شنیده نشده است. نوشته ای با حروف قرمز بالای قفسش چسبانده اند: گرگ ناحیه ی کراکووی(۱). مردم از این نوشته بیش تر هراس داشتند تا خودِ حیوان که ته قفسش خوابیده بود. ولی از دیدنش خشنود بودند، همین نوشته به عنوان دلیل برای شان کافی بود. اسم ها هستند که ترس ایجاد می کنند. اشیاء بدون اسم هیچ چیز، حتی شیء هم نیستند.
بنابراین، همه به شکل نیم دایره جلوی این چشم اندازِ دختربچه ای که توی بغل گرگ خوابیده، جمع شده اند. درست است که خطرناک نیست، ولی هرچیزی حد و اندازه ای دارد، پدر وارد قفس می شود و موقعی که می خواهد مرا بغل کند، گرگ سرش را بلند می کند، فقط سرش را، هیچ حرکتی نه به شکمش می دهد و نه به دست ها و پاهایش، انگار نمی خواهد کاری کند که بیدار شوم ــ برای اولین بار شروع می کند به غریدن و دندان های زردش را نشان دادن. پدرم یک بار دیگر سعی می کند مرا از روی شکمش بردارد، غرشی بلندتر و واضح تر با دندان نشان دادنی که حتی لثه هایش را هم آشکار می کند. پدرم عقب می نشیند و به دیگران می پیوندد. همه به فکر فرو می روند، با هم بحث می کنند. رام کننده ی حیوان ها می گوید این کارِ من است، می روم می آورمش. همان واکنش به اضافه ی به هم خوردن فک ها و دندان ها. به این نتیجه می رسند که صبر کنند. ساعت ها در سکوت، یکی پس از دیگری سپری می شود.
همگی آن جا جلوی قفس جمع شده اند و از سرما می لرزند، منتظر لحظه ای هستند که گرگ به خواب رود. این صحنه تا صبح ادامه می یابد. گرگ تا سحر مراقب خواب من است. وقتی بر اثر نوازش اولین پرتوهای سرد روشنایی، چشم هایم را باز می کنم، کِش و قوسی به خودم می دهم و شروع می کنم به بلندشدن، گرگ به ملایمت از من فاصله می گیرد، می رود ته قفس تا استراحتی بکند که سزاوارش است. من بی درنگ از قفس بیرون نمی آیم. به آدم هایی که بیرون قفس پشت میله ها ایستاده اند و من به چهره های رنگ پریده شان نگاه می کنم، می خندم، آواز می خوانم و از این خواب خوش و ژرف کاملاً سرحالم. دستم را می گیرند، با دست دو بار روی کپل هایم می زنند و یک هفته هم در کاروان زندانی ام می کنند.
از آن پس مراقبم هستند، چشم از من برنمی دارند. ده بار در روز می روند ببینند در قفس بسته است یا نه. ولی نمی توانند مانعم شوند که ساعت ها جلوی قفس ننشینم. به محض این که دیگر مراقبم نیستند، دست هایم را از لای میله ها می برم توی قفس تا گرگ آن ها را بلیسد. شب، پیش از این که بخوابم، پدرم باید با لباس خواب مرا جلوی قفس ببرد، تا چند دقیقه ای به این چشم های زرد خورشیدمانند در ظلمت شب نگاه کنم، جلو بروم و در این چشم ها غرق شوم.
نزدیک های آرل(۲) که رسیدیم، گرگ مرد. آن موقع هشت ساله بودم. با ملایمت تمام و خیلی بااحتیاط آمدند مرا از مرگش باخبر کنند، انگار بخواهند به ژنرالی خبر شکست بزرگ سپاهیانش را بدهند. من حرفی نزدم. کاروان پیش از رسیدن به آرل ایستاد، در زمین گسترده ای که غرقِ گل های شقایق بود. مردها بیل ها را برداشتند، من جلو می رفتم تا نشان شان بدهم کجا خاکش کنند. گوشه ای را که به دلیل روییدن شقایق ها از همه جا خونین تر بود، انتخاب کردم. گودالی کندند، به مادرم پرخاش کردم، سرانجام تسلیم شد و به خواست من تن درداد، پیژامه ام را توی گودال گذاشتند و گرگ را در آن پیچیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب دیوانه‌بازی

در تمام عمر کتابی به این خوبی نخونده بودم... اگر فردا شروع به خوندن کنید،ضرر کرده اید
در 2 سال پیش توسط ata...min
لطفا باقی آثار بوبن رو هم بگذارید. لطفااااااا
در 11 ماه پیش توسط zah...eri
ده سال پیش. خاطره یک شب تا صبح خواندن به سفارش یک دوست برای رساندن مطلب به صفحه ادبی روزنامه شریف.
در 2 سال پیش توسط امین آشنا
واقعن نیاز جدّی به ویراستاری داره. تعجب می‌کنم چرا کسی پیش‌تر اشاره نکرده!
در 9 ماه پیش توسط iam...ein
آنچه از این کتاب مشهود است، توصیفات بکر و نابش از ساده ترین موضوعات روزمره زندگی است. به گونه ای که این حس را در خواننده القا می کند که می شود دیوانه وار، زندگی را زیباتر از آنچه که تا به حال تصور شده، تصور کرد. همچنین برای من، هنوز هم جالب است که بوبن به عنوان نویسنده ای مرد، چطور توانسته دختری (شخصیت اصلی داستان) خلق کند و عقاید، احساسات و عواطفی را به این زیبایی، از جانب او بیان کند. جان کلام: دیوانه بازی کتابیست که ارزش یک بار خواندن را دارد و بلند خواندنش آنرا جذاب تر نیز می کند.
در 5 ماه پیش توسط پدرام کشاورزی
نسخه صوتی کتاب رو بذارید
در 10 ماه پیش توسط zizi
این کتاب شاهکاره، بدون شک بهترین کتاب توی زندگی من بوده و فقط و فقط این مترجم تونسته تاثیر گذاری اثر رو به اوج واقعیش برسونه.
در 1 سال پیش توسط بردی بی
بیشتر کارهای بوبن خوب اند و خواندنی
در 10 ماه پیش توسط for...zan
ارزش یکبار خوندن رو داشت، بیشتر؟!؟ فکر نمیکنم
در 1 سال پیش توسط ladan sz
کتاب بسیار عالی و شگفت انگیزیه واقعا لذت بردم از مطالعه این کتاب کلا بوبن عاااالیه
در 6 روز پیش توسط m.p...org