ابله!!
پسرک وحشتزده از خواب عمیق پرید و ایستاد.
این بار سرباز فقط چند سانتیمتر با پسرک فاصله داشت و مجدداً فریاد زد: «ابله!!» نفسهایش بهشدت بوی شراب میداد و با آن چشمان گرد و براقش بهصورت پسرک زل زده بود. ابروهای اخم کرده و ضخیم و عرق کردهاش اجازه نمیداد کلاهخودش بر روی صورتش بیفتد. سرباز به خاطر بالا آمدن از تپه نفسنفس میزد.
«بهدردنخور! تو حتی نمیتوانی کاری به این سادگی را انجام بدهی، تازه میخواهی عضو ارتش هم بشوی؟» و قبل از اینکه حرفش را تمام کند سیلی محکمی زد و پسرک به خاطر این سیلی ناگهانی گیج شد و بر روی زمین افتاد.
همینطور که پسرک بر روی زمین افتاده بود، سرباز، کفش چرمی خاکیاش را بر روی گلویش فشار داد و با پوزخند گفت: «اگر یکبار دیگر ببینم هنگام پست دادن خوابیدهای نهتنها حقوقت را دریافت نمیکنی بلکه آنجا، کنار او آویزانت میکنم.» سپس یک لگد محکم به دندههای پسرک زد.