Loading

چند لحظه ...
کتاب بیرون جلو در

کتاب بیرون جلو در

نسخه الکترونیک کتاب بیرون جلو در به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۲۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب بیرون جلو در

بکمن: (فریاد می‌زند.) من این نیستم! دیگه نمیخوام این باشم. دیگه نمیخوام بکمن باشم. بیرون می‌دود. دری جیرجیرکنان باز و بسته می‌شود. سپس صدای باد و انسانی شنیده می‌شود که در خیابانی ساکت می‌دوند. دیگری: وایسا‌! بکمن! بکمن: کی اونجاس؟ دیگری: من. دیگری.

ادامه...

مشخصات کتاب بیرون جلو در

  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر ۱۳۸۸/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیرون جلو در

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب بیرون جلو در

سرگذشت زندگی «ولفگانگ بورشرت» شاید غم‌انگیزتر از داستان‌هایش باشد. او 26 سال بیشتر عمر نکرد، در جوانی مدتی به کتاب‌فروشی پرداخت، سپس به بازیگری روی آورد و در سال 1941، درحالی که 20 سال بیشتر نداشت، به جبهه اعزام شد. در خلال جنگ به علت مطالبی که در نامه‌هایش نوشته بود دستگیر و به اعدام محکوم شد. 8 ماهی را در زندان در انتظار مرگ بود که محکومیتش بدل به خدمت در خط‌مقدم جبهه شد. پس از چندی به علت بیماری از خدمت معاف شد اما چندی از آزادی او نگذشته بود که دوباره به علل سیاسی دستگیر و در بهار 1945 به جبهه اعزام شد و مدتی را نیز در اسارت به‌سر برد. بورشرت سرانجام با جسم و جانی ویران به خرابه‌های زادگاهش بازگشت. تنها دو سال برای زنده ماندن و نوشتن وقت داشت. اشعار او و داستان‌های کوتاهش همه حکایت رنج درگذشتگان، آسیب‌دیدگان جنگی، بی‌خانمان‌ها، گرسنگان و... است. به رغم مرگ زودرس بورشرت، داستان‌های کوتاه او از جمله بهترین داستان‌های ادبیات معاصر آلمان و خود او نیز از پیشوایان داستان‌نویسی این کشور به شمار می‌رود. او به سال 1947 بر اثر بیماری‌های ناشی از جنگ درگذشت_____________________________________دو مرد جوان با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند:- داوطلبی؟- البته.- چند سالته؟- هجده. تو چی؟- منم همینطور.دو جوان از یکدیگر جدا شدند.آنها سرباز بودند.[لحظه‌ای بعد] یکی از آنها به زمین افتاد. او مُرده بود.جنگ بود._____________________________________وقتی جنگ تمام شد، سرباز به خانه برگشت. اما نانی برای خوردن نداشت. او کسی را دید که نان داشت. او را کُشت.[در دادگاه] قاضی به او گفت: تو حق نداری کسی را بکُشی.سرباز پرسید: چرا نه؟_____________________________________دو مرد با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند:- خوب، وضع چطور است؟- هیچ خوب نیست.- چندتا برایتان مانده؟- خوش‌بینانه، چهارهزار.- چندتا می‌توانید به من بدهید؟- حداکثر هشت‌صد.- بقیه‌اش هم از بین می‌رود.- خیلی خوب، هزارتا.- متشکرم.دو مرد از یکدیگر جدا شدند.آنها درباره‌ی انسان‌ها حرف می‌زدند.آنها ژنرال بودند.جنگ بود.
در ۴ سال پیش توسط ... ( | )
کتاب خوبیه....برای اجرای رو صحنه پیشنهاد میکنم
در ۳ ماه پیش توسط mostafa salehi ( | )