کتاب پیشِ رو منتخبی است از مقالههای «سیاسی» ژرژ باتای، یا متنهایی که در آنها مستقیماً به مسئلهی «سیاست» میپردازد. باتای نقطهای بهغایت حساس و مرزی در تاریخ اندیشه است. خطوطِ کار او از درهمآمیزی مرزهای ساد، اسپینوزا، ترزای مقدس آویلی، هگل، نیچه، مارکس، موس و دورکهیم شکل میگیرند و از مرزهای کلوسوفسکی، فوکو، بلانشو، بارت، دریدا، لکان، کریستوا، دلوز و گتاری، نانسی، اَکِر و آگامبن میگذرند.
متونِ حاضر مهمترین مقالههای سیاسی او محسوب میشوند و به دورههای متفاوت تفکرِ باتای، و فعالیتهای سیاسیاش، تعلق دارند. او در واپسین دوره از زندگی فکریاش بهکلی از سیاست رویگردان میشود. باتای معتقد بود که «کارِ سیاسی باید با امید همراه باشد.» او ـ که خودش را انسانی نومید نسبت به کنشِ سیاسی معرفی میکند ـ کارِ سیاسی را کنشی معطوف به آینده، ابژه، غایت، و هدف میداند. او در مصاحبهای میگوید: «من خیلی آدم امیدواری نیستم. هرگز نفهمیدهام چگونه کسی میتواند بابت فقدانِ امید خودش را بکشد. آدم میتواند نومید باشد و حتا یک لحظه هم به فکر کشتن خودش نیفتد. امید تنها ارضای ممکن نیست.» به عبارت دیگر، به زعم باتای کار سیاسی با «امیدِ معطوف به آینده» گره میخورد و ضرورتاً بنا بر هستیشناسی ویژهاش به امرِ متعالی پیوند مییابد. گرچه باتای ـ در کنار دیگر متفکرانِ اسپینوزاییِ وامدارِ نیچه ـ هر آینه با درونماندگاری حیات و فرایندهایش همراه است، اما نمیتواند «امیدِ درونماندگار در اکنون» ـ یا آنچه «بازگشت به آینده» میخوانیم ـ را دریابد و در نتیجه بهکلی از امر سیاسی جدا میشود و تنها با سیاست پیوند میخورد. با تمام آنچه دربارهی رویکرد دورهی واپسینِ او گفتیم، متونِ حاضر به دورههای فعالیتهای سیاسی باتای ـ و سازماندهی گروههای مختلف سیاسی ـ تعلق دارند، متونی که رادیکالیسم، روشنبینی سیاسی و انقلابی، و امیدِ درونماندگارِ اکنون در آنها زنده هستند.