روزی روزگاری، براساس یکی از داستان پریان، شاهزادهای زیبا توسط جادوگری کینهتوز به قورباغهای زشت تبدیل شد. نفرین او تنها زمانی متوقف میشد که شاهزاده خانمی بر او بوسه زند، اتفاقی که جادوگر اطمینان داشت هرگز رخ نمیدهد.
در همان ایام، شاهزاده خانم زیبایی آرزو داشت میتوانست با شاهزادهی زیبایی ازدواج کند، اما این شاهزاده در زندگیاش هویدا نشد. یک روز، هنگامیکه شاهزاده خانم به تنهایی در جنگلی در کنار دریاچهی کوچکی قدم میزد، صدای قورباغهی زشتی را شنید که در جنگل زندگی میکرد. هنگامی که شاهزاده خانم به آرامی کنار آب نشسته بود و به موقعیت خود و انتظارش برای آمدن شاهزادهی زیبارو میاندیشید، قورباغه به سمت او جهید و شروع به صحبت کردن با او کرد.
قورباغه به شاهزاده خانم گفت که او در حقیقت شاهزادهی زیبایی بود، و اگر شاهزاده خانم او را ببوسد، تبدیل به همان شاهزادهای که قبلاً بود خواهد شد و با او ازدواج خواهد کرد و از این پس برای همیشه عاشق او خواهد بود.
این فکر پوچ و بیمعنی به نظر میرسید، اما او با بیمیلی شدید شهامت و عزم و اراده خود را جزم کرد و درست بر لبهای قورباغه بوسه زد.
همانطور که قورباغه وعده داده بود، بلافاصله به شاهزادهی زیبارویی تبدیل شد. وی به قول خود عمل نمود و با شاهزاده خانم ازدواج کرد و آنها برای همیشه خوشبخت زندگی کردند.
- از متن کتاب -