اگر همین الان یک نفر مسئلهای دشوار به شما بدهد تا آن را حل کنید، چه خواهید کرد؟ آیا کلاه تفکر بر سر میگذارید، به سمت راستتان نگاه میکنید، چانهتان را لمس میکنید، ابروهایتان را درهم میکشید، شانههایتان را بالا میاندازید و بعد از چند دقیقه دستهایتان را بالا میبرید و اعلام میکنید که حلکردن آن غیرممکن است؟ آیا مخزنهای حافظهتان را جستوجو میکنید تا ببینید خودتان قبلاً چگونه آن را حل کردهاید و باز هم دست خالی برمیگردید؟ در گوگل جستوجو میکنید تا ببینید آیا قبلاً شخصی آن را حل کرده و چگونه؟ آیا بهسرعت و بهطور غریزی با یک تلاش ازپیشتعیینشده به «بارش فکری» دست میزنید تا احتمالاً به یک راهحل برسید؟ آیا میخندید، تسلیم میشوید، اعتراف میکنید که هیچ سرنخی ندارید، از دیگران راهحل میخواهید و پس از شنیدن پاسخ آنها، به پیشانیتان میکوبید و فریاد میزنید «همینه! چرا به فکر خودم نرسیده بود»؟ آیا تاکنون یک بینش خلاقانۀ ناگهانی را تجربه کردهاید که در پی آن، راهحل را بیابید؛ اما بهسرعت خودتان را قضاوت کنید، ناخودآگاه راهحلتان را بسیار ساده و واضح تصوّر کنید و داوطلبانه آن ایدۀ بزرگ را از بین ببرید؟
چون شما را نمیشناسم برایم سخت است که بگویم، اما احتمال اینکه چنین کاری را انجام دهید، بسیار زیاد است. درواقع ممکن است همین امروز این کار را انجام دهید و در عین حال، یک مشکل ناخوشایند همچنان حلنشده باقی میماند؛ اما ضرورتی ندارد که اینگونه باشد.
هدف من چنین بوده که این کتاب، یک راهنمای ذهنآگاهانه باشد؛ راهنمای کاملی حاوی یک مجموعۀ گزینششده از ابزارهای اثربخش برای استفاده از ذهنمان، بهمنظور پیروزی در بازیهای مغز؛ زیرا مغزهای ما بهگونهای سیمکشی شدهاند که ما را بازی دهند. فوتوفنهایی که پیش از این در مدیریت مشکلات روزمره و ارائۀ راهحلهای فوری و موقتی اثربخش بودهاند، زمانی که نیاز داریم تا به بهترین شکل از تفکرمان استفاده کنیم، به تله تبدیل میشوند. این کشمکش میان ذهن و جسم، بازی مغز است. متوجه شدید چکار کردم! من تمایزی بین ذهن و مغز ایجاد کردم. هنگامی که کتاب را میخوانید، این نکته را به یاد داشته باشید.