هنوز روزها گوشم به درِ خانه است. منتظرم ببینم کی صدای چرخش کلید را توی قفل در خانه میشنوم و صدای جواد را از پشت در خانه، که همان جا از توی کوچه صدا میزند کجایی نِنه، و من دلم زودتر از قدمهایم پر بزند تا جلوی در اتاق و منتظر شوم که آن قامت بلندش از چارچوب در رد شود و بیاید تو. صدای قهقههاش دلم را ببرد و بگوید پس کجایی ننه... معلوم هست کجایی؟ سراغی از من نمیگیری؟ همیشه کارش همین بود. وقتی مأموریتی بود، یا جایی بود که نمیتوانست به ما سر بزند، بعدش که میآمد، زودتر از من گلایه را شروع میکرد. انگار که خودش از خودش گلایه کند. به خدا همین بود که دیگر دلم نمیآمد بهش گلایه کنم و فقط بغلش میکردم. آن قامت بلند و چهارشانه را بهزور توی بغل میگرفتم و میگذاشتم بوی خستگیهایش دلم را تازه کند. بمیرم، بچهام همیشه خسته بود. نه خوابِ شب داشت و نه روزها وقتی داشت برای نشستن. حالا گاهی که خیلی دلم میسوزد، به خودم دلگرمی میدهم و میگویم طوری نیست مامانجان...؛ بلکه حالا بتوانی یک ذره آرام و قرار پیدا کنی... .