فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پری چل‌گیس

کتاب پری چل‌گیس
سه قصّه

نسخه الکترونیک کتاب پری چل‌گیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۵۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پری چل‌گیس

• قصه‌های «پری چل‌گیس» که در دنیای تلخ و شیرین پریان و جادوان می‌گذرد، کودکان و نوجوانان عزیز را یاری می‌رساند که در زندگی با شناخت و آگاهی حرکت کنند و در جهان رنگارنگ خیال، همراه با دیوها، پری‌ها و قهرمانان... در کشمکش شورانگیز تاریکی و روشنایی شرکت کنند...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پری چل‌گیس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سبز پری

ملااحمد جامی

۱
گویند که در روزگار پیشین در «سراندیب» پادشاهی بود به نام «آرِزشاه» که وزیری داشت و هر کدام نزدیک به هشتاد سال از عُمرشان گذشته بود و فرزندی نداشتند.
روزی پادشاه آینه را برداشت، دید مویش سفید شده، آه سردی از دل برکشید و با خود گفت: «خداوندا! عمرم گذشت و ریشم سفید شد و فرزندی به من مرحمت نفرمودی که وارث من باشد»
آن شب، پادشاه نتوانست بخوابد. چون صبح شد بر تخت نشست. غمگین بود. امیران برای سلام آمدند، پادشاه را تعظیم کردند و هر کدام سر جای خود نشستند.
وزیر، پادشاه را افسرده و غمگین دید گفت:
ـ فدایت شوم، چه روی داده که خاطر مبارک اندوهناک شده؟
شاه گفت:
ـ ای وزیر! چه گونه غمگین نباشم، هشتاد سال از عمر من و تو دارد می گذرد و هیچ کدام فرزندی نداریم. بعد از من بیگانه ای وارث تخت و تاج خواهد شد.
وزیر گفت:
ـ بلاگردانت شوم، باید خدا بخواهد که صاحب فرزند بشویم.
شاه سر به زیر افکند و در فکر فرو رفت. بعد از مدتی سر برآورد و گفت:
ـ ای وزیر! در کتاب خوانده ام که اگر کسی بسیار غمگین باشد و به زیارتگاهی برود دلش سبُک خواهد شد.
شاه فرمود اسب زین کرده آوردند و همراه با وزیر از شهر بیرون شدند و بعد از مدتی گنبدی نورانی دیدند. پادشاه گفت:
ـ عجب گنبدی است، بیا به آن جا برویم...
در داخل زیارتگاه درویشی را دیدند با چهره ای نورانی. وزیر گفت:
ـ بهتر است نیاز خود را به این درویش نورانی بگوییم...
آن ها از اسب فرود آمدند و با درویش احوال پرسی کردند. درویش گفت:
ـ خوش آمدید... چه نیازی دارید؟
شاه گفت:
ـ ای درویش! ما می خواهیم که از خداوند بخواهی به ما فرزندی مرحمت فرماید...
درویش گفت:
ـ ای «آرِزشاه» امروز برو، فردا خبر به تو خواهم داد که صاحب فرزند می شوی یا خیر.
پادشاه و وزیر از نزد درویش بیرون آمدند. آن شب را پادشاه با بیم و امید به سر بُرد. چون روز شد و بر تخت نشست از وزیر خواست که پیش درویش برود و خبری بیاورد. وزیر سوار اسب شد و به سوی گنبد نورانی رفت. در آن جا از اسب پیاده شد و داخل گنبد شد اما هرچه جست وجو کرد اثری از درویش ندید. پس با نگرانی و اندوه، نزد آرِزشاه برگشت و گفت:
ـ قربانت شوم درویش را نیافتم.
شاه رو به وزیر گفت:
ـ چهل روز به تو مُهلت می دهم اگر درویش را پیدا کردی خوب، وگرنه به خدا سوگند تو را خواهم کُشت.
چهل روز گذشت و وزیر هرچه گشت و جستجو کرد اثری از درویش نیافت. بعد از چهل روز، به حضور شاه آمد و گفت که درویش را پیدا نکرده است. شاه دستور داد که جلاد حاضر شود. جلاد به حضور آمد و تعظیم کرد، عرض کرد:
ـ چه می فرمایید؟
شاه فرمود:
ـ وزیر را بکُش.
جلاد عرض کرد:
ـ با تیغ بکُشم یا به دار بیاویزم؟
شاه گفت:
ـ به دارش بکش!
جلاد شانه های وزیر را بست و او را به سوی دار بُرد. جلاد به دار، ریسمان آویخت.
وزیر نالید:
ـ از برای خدا به من مهلتی بده که نیایش کُنم.
جلاد به او مهلت داد. وزیر نالید: «ای پادشاه درویشان، شاه می خواهد مرا به خاطر تو بکُشد، اگر به داد من نرسی خون من به گردن تو خواهد بود.»
وزیر زار زار گریه می کرد، می گریست و به درگاه خدا می نالید. جلاد طناب را به گردن وزیر افکند. در این هنگام، درویش از گوشه ی میدان پیدا شد. جلو رفت و طناب از گردن وزیر باز کرد و بعد نزد شاه رفت. سیبی از جیب درآورد، آن را به شاه داد و گفت:
ـ نیم این سیب را خودت بخور و نیم دیگر را به وزیر بده که بخورد، به مراد خواهید رسید.
شاه، درویش را خلعت و انعام داد و از وزیر دلجویی کرد و پوزش خواست و نیمه ی سیب را به وزیر داد که بخورد.

۲
بعد از نه ماه و نه روز، به پادشاه و وزیر خبر دادند که هردو صاحب فرزند شده اند. شاه دستور داد که مردم در کشور، هفت شب و هفت روز جشن بگیرند.
به دستور شاه، نوزادان را در اختیار دایه ها گذاشتند که بزرگ شوند.
بچه ها کم کم بزرگ شدند؛ هنگامی که جوانان برومندی شدند آن ها را به قصر چهارباغ فرستادند.
اما بشنوید که در کوه هفتم قاف، پادشاهی پری زاده بود که او را «شهبال» می گفتند و دو دختر داشت که نام یکی سبز پری و نام دیگری زردپری بود. پدرشان آن ها را طلسم کرده بود که نتوانند از جای خود به دنیای آدمیان بروند.
شبی سبزپری در خواب دید که کسی به او گفت اگر می خواهد طلسم، شکسته شود باید عصای حضرت سلیمان را که در دخمه ای است بردارند.
سبزپری و زرد پری به آن دخمه رفتند، عصا را برداشتند و هر دو به پرواز درآمدند و گشتند و رفتند تا به چهارباغ رسیدند و در آن جا چشم پریان، بر جمال شاهزاده و پسر وزیر افتاد و هر دو به دام عشق، گرفتار شدند. سبزپری گفت:
ـ ای خواهر! کاش ما کنیزکان خود را می آوردیم و شاهزاده و پسر وزیر را برداشته و همراه خود به کوه هفتم قاف می بردیم.
زردپری گفت:
ـ ای خواهر، حالا بیا برویم... بعد کنیزان را آورده، آن ها را برداشته همراه خود می بریم.
پس هر دو پری زاده پرواز کرده به سوی کوه قاف رفتند.
چند روز بعد، زردپری رو به خواهرش کرد و گفت:
ـ من هر چه از پدرم خواهش کردم که به ما اجازه بدهد که به دیدن دنیا برویم اجازه نداد. اگر تو بروی و اجازه ی دیدن دنیای آدمیان را بگیری من گوهر گردنم را که ارزش هفت کشور را دارد به تو می دهم.
سبزپری قبول کرد. پیش پدرش شهبال رفت و گفت:
ـ ای پدر! به ما اجازه بده که به دیدار دنیای آدمیان برویم.
شهبال گفت:
ـ هر آدمی شما را ببیند به عشق شما گرفتار خواهد شد.
سبزپری گفت:
ـ ای پدر! اگر ما دنیای آدمیان را نبینیم پس زندگی چه فایده ای دارد؟
بعد زیر گریه زد. شهبال دلش سوخت. دیوی داشت که نامش «حُشام» بود.
شهبال به دیو دستور داد که تخت پریان را برداشته بر سر بگذارد تا دخترانش دنیای آدمیان را تماشا کنند و آفتاب نزده برگردد. گفت:
ـ مبادا تخت را در جایی پایین بیاوری که پوست از سرت می کنم.
زردپری گفت:
ـ ای پدر! دوازده نفر از کنیزان و چاکران خود را هم می بریم.
شاه پریان اجازه داد.
اما بشنوید که «آرزشاه» خواب دید که دو دسته گُل در دستش است، ناگاه گُل ها به آب افتادند، آب دسته های گُل ها را می بُرد که «باز» ی از هوا به زیر آمد و با چنگال، هر دو شاهزاده را با خود به آسمان بُرد.
شاه، سراسیمه از خواب برخاست و وزیر را احضار کرد و در حالی که می گریست خواب خود را باز گفت. وزیر اجازه خواست، سوار بر اسبش شد و به چهارباغ رفت اما چون شاهزاده و پسر خود را در خواب ناز دید شگفت زده برگشت.
پاسی از نیمه شب گذشته بود که دیو، تخت پری زاده ها را به «سراندیب» رساند.
سبزپری رو به دیو گفت:
ـ تخت ما را همین جا روی زمین بگذار که این چهارباغ را به خوبی تماشا کنیم.
دیو گفت:
ـ من اجازه ندارم که تخت شما را در سرزمین آدمیان بر زمین بگذارم. اگر پدرت بداند مرا خواهد کُشت.
زردپری گفت:
ـ گوهری که بر گردن من است ارزش هفت کشور را دارد، آن را به تو می دهم.
سبزپری گفت:
ـ حکمرانی چهار پرده کوه قاف با من است آن را به تو می دهم ما را در این جا فرود بیاور.
دیو گفت:
ـ حتی اگر حکمرانی هفت پرده ی قاف را بدهید غیر ممکن است!
سبزپری خنجری را که به زهر، آب داده شده و مانند الماس بود بیرون کشید، آن را بر سینه ی خود نهاد و سوگند خورد که اگر تخت را بر زمین نگذارد خود را هلاک خواهد کرد که مُرده اش را به کوه قاف بازگرداند. گفت:
ـ اگر مُرده ی مرا به کوه قاف ببری آن وقت پدرم تو را زنده نخواهد گذاشت.
دیو ترسید و در دل گفت: «اگر تخت را بر زمین گذارم و پادشاه بشنود مرا خواهد کُشت، اگر نگذارم سبزپری خود را می کُشد.»
آن گاه گفت:
ـ به دو شرط، تخت را بر زمین می گذارم: اوّل آن که به کنیزانت بسپاری که به پدرت نگویند، دوّم آن که پرده ی چهارم قاف را به من بدهی.

نظرات کاربران درباره کتاب پری چل‌گیس

خیلی قشنگبود به شما علاقمندان داستان پیشنهاد میکنم(من ۱۲ سالمه و خوشم آمد)
در 3 سال پیش توسط kos...sh9
خیلی قشنگ بود مخصوصا داستان اولش(من ۱۳سالمه و خوشم اومد.)
در 7 ماه پیش توسط تارا رفیعی
کتاب نایاب رستاخیز مردگان دانلود: mj۱۲۶@
در 12 ماه پیش توسط mho...458