راستش من اصلاً نمیخواستم حرف بزنم. این چند وقت، هرجا گفتند بیا دربارۀ جواد خاطره بگو یا حرف بزن، پیچاندهام. حتی شده رفتهام سر صحنۀ مصاحبه و کمی ماندهام. بعد، تا یکی دیگر داشته دربارۀ جواد حرف میزده، یکهو یک بغض کوفتی چسبیده بیخ گلویم. بیآنکه به کسی چیزی بگویم، از کناری سُر خوردهام و زدهام بیرون.
بارها شده با رفقا دور هم جمع شدهایم و نشستهایم به گفتن از جواد؛ اما من هنوز نتوانستم حرف بزنم. بچهها خودشان را کشتهاند که تو هم چیزی بگو. نشده. به خدا نشده؛ اما حالا چه شده که خودم آمدهام نشستهام به حرفزدن، بماند... .