فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بانوی بی بدن

کتاب بانوی بی بدن

نسخه الکترونیک کتاب بانوی بی بدن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بانوی بی بدن

"بانوی بي‌بدن به اندازه‌ی جذاب‌ترين کتاب‌های داستاني برای خوانندگان محبوب است. موضوع اين کتابِ غريب اين است که وقتی بخش‌هایی از مغز ما، اصلاً خبر نداريم که وجود دارد، عيب و ايراد پيدا کند چه بلایی سرمان می‌آيد. دکتر سَکس قوای اعجاب‌برانگيز ذهن‌مان را نشان‌مان مي‌دهد و اين‌که تا چه اندازه مهم است که اين قوا با ظرافت تمام در تعادل باشند." ساندی تايمز "اين کتاب براي چه کسانی نوشته شده؟ برای چه کسانی نوشته نشده؟ اين کتاب براي تمام آن کسانی نوشته شده که هر از چند گاهی درد جست‌و‌جوي هويت را چشيده‌اند و حس کرده‌اند که چه‌قدر ساده می‌شود اين هويت را در لحظاتي خاص از دست داد." تايمز "اين کتاب، در بهترين تعريف، کتابی جدی است. کتابي واقعاً فوق‌العاده و البته منظورم اين نيست که عالي است (که حتماً هست) بلکه منظورم اين است که اين کتاب پر از شگفتي است و خواننده را شگفت‌زده مي‌کند. باعث می‌شود اين مردم محزون را درک کنيم، با آن‌ها هم‌دردي کنيم و مهم‌تر از همه محترم‌شان بداريم. سَکس همواره در حال آموختن از بيمارانش، شگفت‌زده شدن از آن‌ها، و گسترش درک خودش و ماست." روزنامه‌ی پانچ

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بانوی بی بدن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

پاسکال بر این باور است که «آخرین نکته ای را که نویسنده در انتهای کتاب به آن می رسد، باید در ابتدا گذاشت.» پس اکنون که همه ی این داستان های عجیب را نوشته ام، یک جا جمع کرده ام، به ترتیب سازمان داده ام، و یک عنوان اصلی و دو سرنوشته برایش گزیده ام، باید به خودم حساب پس دهم که چه کرده ام و چرا.
این دوگانگی عناوین فرعی و تضاد بین آن ها ـ که در واقع همان تضادی است که آیوی مک کنزی(۱) بین یک پزشک و یک طبیعی دان می بیند ـ با دوگانگی خاصی که در وجود خودِ من است، تطابق دارد: من خودم را هم پزشک و هم طبیعی دان می دانم؛ همان قدر به مردم علاقه دارم که به بیماری هایشان؛ و شاید همان قدر تئوری پردازم که یک نمایش نامه نویسم (هرچند که هیچ کدام از این دو را به قدر کمال ندانم)؛ و به مسائل علمی همان قدر علاقه مندم که به مسائل رمانتیک و هر دوی آن ها را در موقعیت انسان ها و به خصوص در شرایط بحرانی بیماری هایشان، دخیل می دانم. این که می گویم بحرانی به این دلیل است که حیوانات نیز بیمار می شوند، اما این انسان است که شرایطش سخت با بیماری گره می خورد.
زندگی من و حرفه ام تماماً با بیماران می گذرد. اما بیماران و بیماریشان ذهن مرا به سمت تفکرات و تعمقاتی می کشاند که اگر به شیوه ی دیگری زندگی می کردم، چنین حسی نداشتم. به همین خاطر است که باید هم صدا با نیچه بپرسم: «وقتی بحث بیماری مطرح می شود آیا وسوسه نمی شویم که بپرسیم اصلاً می توانیم بدون آن زندگی کنیم یا نه؟» و سوالاتی که همراه با این بحث مطرح می شوند را در نظام طبیعت، بنیادی و تعیین کننده بدانم. سوالاتم مرا دایماً به سمت بیمارانم و بیمارانم نیز مرا دایماً به سمت سوالاتم سوق می دهند و در نتیجه در داستان ها یا بررسی هایی که در ادامه می آیند حرکتی مداوم بین این دو دیده می شود.
بله، این ها مطالعات من هستند، اما چرا می گویم داستان ها یا موردها؟ بقراط مفهوم تاریخی بیماری و این ایده را که بیماری ها دوره ای دارند که از نشانه های اولیه ی آن ها آغاز می شوند و به اوج یا نقطه ی بحرانی می رسند و در نهایت به پایانی تلخ و مرگبار یا شاد منتهی می شوند، مطرح کرد. بنابراین بقراط در واقع پیشینه، توصیف یا شرح حال طبیعی بیماری را که به طور دقیق با واژه ی قدیمی «مرض شناسی» بیان می شد، مطرح کرده است. این شرح حا ل ها شکلی از تاریخ طبیعی اند، اما هیچ اطلاعاتی درباره ی فرد و تاریخ او به ما نمی دهند؛ چیزی درباره ی شخص و تجربه ی شخصی او که به بیماری مبتلا و با آن دست به گریبان می شود تا از آن خلاصی یابد، نمی گویند. در یک شرح حال موشکافانه هیچ اثری از «سوژه» یا همان شخص مورد مطالعه نیست؛ شرح حا ل های جدید هم در جمله ای آن قدر ساده و شتاب زده («بیمار زنی زال و ۲۱ ساله و تریسومیک [با یک کروموزوم اضافه] است») به وضعیت مورد مطالعه اشاره می کنند که می توان آن را برای شرح مشخصات یک موش آزمایشگاهی هم به کار برد. برای بازگرداندن سوژه ی انسانی ـ این سوژه ی بیمار، در عذاب و دست به گریبان با مرض ـ به مرکز مطالعات، باید به این شرح حال به صورت یک روایت یا قصه عمق ببخشیم؛ تنها در این صورت است که علاوه بر «چه چیزی»، «چه کسی» را هم خواهیم داشت، یک شخص حقیقی، یک بیمار، که رابطه اش با بیماری ذهنی و رابطه اش با جسم مدنظر قرار می گیرد.
وجود حیاتی شخص بیمار در سطوح بالای عصب شناسی و روان شناسی حایز اهمیت سرشاری است؛ چون در این جا این شخصیت بیمار است که اساساً درگیر فرایند درمان است و بررسی بیماری و بررسی هویت بیمار از هم منفک نیستند. این اختلالات و شرح و مطالعه ی آن ها رشته ی جدیدی را می طلبد که می توان آن را «عصب شناسی هویت» نام نهاد، زیرا که به زیربنای عصبیِ خود، به مشکل تاریخی ذهن و مغز می پردازد. البته بدیهی است که در به هم پیوستن این دو مقوله شکافی هم هست، شکافی که ضرورتاً از فقدان دسته بندی های دیگری بین مسائل جسمی و مسائل روانی و ذهنی حاصل می شود. اما مطالعات و داستان ها به طور هم زمان و لاینفک به هردویِ آن ها می پردازند و همین وجهِ ترکیب این دو است که برای من جذاب است و به طور کلی همان را در این کتاب هم ارائه می کنم تا شاید با وجود فاصله ها، این دو را به هم نزدیک تر کنم و خودمان را به محل تلاقی ماشینیسم و زندگی و به رابطه ی فرایندهای روان شناختی و زندگی افراد برسانم.
سنت داستان نویسی معطوف به جنبه های درمانی و بالینی در قرن نوزدهم به اوج خود رسید و بعد با ورود علم بی روح و رسمی عصب شناسی رو به انحطاط گذاشت. لوریا(۲) هم نوشت که: «آن قدرت شرح و تعریفی که در حیطه ی کاری عصب شناسان و روان پزشکان برجسته ی قرن نوزدهم بود، اکنون تقریباً از بین رفته ... باید این رشته ها را از نو احیا کرد.» آثار اخیر خود او مثل ذهن یک پر حافظه و مردی با دنیایی فروپاشیده نیز تلاش هایی در جهت احیای این سنت فراموش شده اند. بنابراین سابقه ی شرح حا ل های داستان گونه ای که در این کتاب می بینید به سنتی کهن بازمی گردد: همان سنت قرن نوزدهمی که لوریا از آن حرف می زند؛ به سنت بقراط، اولین کسی که شرح حال بیمارانش را تهیه کرد؛ و هم چنین به آن سنت جهانی و ماقبل تاریخی که بر اساس آن بیماران همواره داستان بیماریشان را برای اطبا تعریف می کردند.
قصه های کلاسیک شخصیت هـای مثـالی دارند ـ قهرمان، قربانی، شهید، سلحشور. بیمارانی که اختلالات روانی دارند نیز در زمره ی همین شخصیت ها و در داستان های عجیبی که در این کتاب نقل می شوند حتی گاه چیزی بیش ترند. چه طور می توانیم شخصیتی چون «دریانورد گم شده» یا دیگر چهره های غریب ادبی را در این کتاب با این اصطلاحات اسطوره ای یا استعاری دسته بندی کنیم؟ می توانیم بگوییم که این افراد مسافران دیاری تصورناکردنی اند، دیاری که بدون وجود این افراد هیچ نشان و تصوری از آن ها نمی داشتیم؟ به همین دلیل است که زندگی این افراد و سفرهایشان برایم کیفیتی شگفت انگیز دارد، به همین دلیل است که از ایماژ هزار و یک شب اُسلر(۳) برای نام گذاری آن ها استفاده کردم و باز به همین دلیل همان قدر که آن ها را مورد های مطالعه ای می بینم، قصه و داستان هم می دانم. در چنین وادی هایی مسائل علمی و رمانتیک برای در کنار هم بودن تلاش می کنند و لوریا هم در چنین مواردی تمایل داشت که آن را «علم رمانتیک» بنامد. این دو در محل تلاقی حقیقت و قصه به هم می رسند، یک محل تلاقی که توصیف گر زندگی بیمارانی است که داستانشان را این جا روایت می کنم، همان طور که در کتاب دیگرم بیداری ها توصیف کردم.
اما حقایق چیست؟ قصه کدام است؟ این ها را باید با چه چیزی مقایسه کنیم؟ ممکن است که هیچ مدل، استعاره و اسطوره ی آماده ای نداشته باشیم. یعنی زمان نشانه های جدید، اسطوره های جدید نرسیده؟
هشت فصل از این کتاب پیش از این منتشر شده اند: «دریانورد گم شده»، «دست ها»، «دوقلوها» و «هنرمند در خودمانده»(۴) در مجله ی نیویورک ریویو آو بوکس(۵) (از ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۵) و «ویتی تیکی ری»، (۶) «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت» و «یاد گذشته» در لاندن ریویو آو بوکس(۷) (در سال های ۱۹۸۱، ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴) که نسخه ی کوتاه ترِ این آخری «گوش موسیقی» نام داشت. داستان «صاف و صادق» هم در ۱۹۸۵ در مجله ی علوم چاپ شد. اولین نوشته ی من درباره ی یکی از بیمارانم ـ یعنی همان رُز آر. (۸) اصلی که شخصیت دبورا(۹) در کتاب یک جور آلاسکای هرولد پینتر(۱۰) بر اساس آن شکل گرفته ـ در داستان گونه ی «نوستالوژی بی اختیار» بود (که ابتدا با عنوان «نوستالوژی بی اختیاری که ال ـ دوپا(۱۱) آن را باعث شد» در شماره ی بهار سال ۱۹۷۰ مجله ی لنست(۱۲) چاپ شد). از چهار داستانی که با عنوان کلی «شبح» نوشتم، دوتای اول با نام «طرفه های پزشکی» در بریتیش مدیکال ژورنال (۱۹۸۴) چاپ شد. دو قطعه ی کوتاه هم از کتاب های پیشین ام را در این کتاب گذاشته ام: «مردی که از تخت پایین افتاد» از کتاب پایی برای ایستادن و «چشم اندازهای هیلدگارد» از کتاب میگرن. دوازده قطعه ی دیگر کاملاً جدید و چاپ نشده اند و همه را در طول پاییز و زمستان ۱۹۸۴ نوشته ام.
در این جا لازم می دانم که از ویراستارانم صمیمانه تشکر کنم. اول از رابرت سیلورز(۱۳) در نیویورک ریویو آو بوکس و مری ـ کی ویلمرز(۱۴) در لاندن ریویو آو بوکس و پس از آن ها از کیت ادگار، (۱۵) جیم سیلبرمن(۱۶) در انتشارات سامیت بوکس(۱۷) در نیویورک و کالین هی کرفت(۱۸) در انتشارات داک ورث(۱۹) در لندن که شکل گرفتن نسخه ی نهایی کتاب، حاصل تلاش همه ی آن ها بود.
از همکاران متخصص اعصاب و روانم کمال تشکر را از مرحوم دکتر جیمز پردن مارتین(۲۰) دارم که نوارهای ضبط شده از «کریستینا»(۲۱) و «آقای مک گرگور»(۲۲) را دید و با او مفصل در مورد این دو بیمار بحث و تبادل نظر کردم ـ قطعه های «بانوی بی بدن» و «صاف و صادق» بیانگر امتنان من نسبت به او هستند. مراتب سپاس و قدردانی ام را به این همکارانم نیز اعلام می کنم: به دکتر مایکل کرمر(۲۳) «رئیس» سابقم در لندن که در پاسخ به کتاب پایی برای ایستادن (۱۹۸۴) مورد مشابه یکی از بیماران خود را برایم شرح داد که این دو مورد را در «مردی که از تخت پایین افتاد» در کنار هم گذاشته ام؛ به دکتر دانلد مکری(۲۴) که مورد غریب بیمار مبتلا به اختلال دیداری اش که به شکل خنده داری شبیه مورد من بود، خیلی اتفاقی، دو سال پس از این که من آن داستان را نوشتم، مشخص شد ـ و من شرح مورد او را به صورت پی نوشت در ادامه ی داستان «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت» آورده ام؛ و بیش تر از همه به دوست صمیمی و همکارم دکتر ایزابل رپین(۲۵) در نیویورک که در مورد بسیاری از این موارد با او تبادل نظر کردم؛ او بود که کریستینا (همان «بانوی بی بدن») را به من معرفی کرد و خوزه(۲۶) یا همان «هنرمند در خودمانده» را از زمان کودکی این بیمار می شناخت.
مایلم که از بزرگواری و یاری بی دریغ بیماران (و در مواردی بستگان آن ها) که داستانشان را این جا روایت می کنم، نیز قدردانی کنم. کسانی که اغلب می دانستند ممکن است روایت بیماریشان کمک مستقیمی به خودشان نکند، با این حال اجازه دادند و حتی مرا تشویق کردند که زندگیشان را با امید به این که دیگران بفهمند و فرابگیرند و شاید روزی برای درمانشان استفاده کنند، بنویسم. مانند کاری که در کتاب هشیاری ها کرده ام، در این جا نیز برخی نام ها و جزئیات تفصیلی را به منظور حفظ حریم خصوصی و حرفه ای اشخاص، تغییر داده ام، اما هدف اصلی ام حفظ «احساس» اصلی و واقعی زندگی آن ها بوده است.
در پایان احساس قدرشناسی و حتی بیش از قدرشناسی خود را نسبت به معلم و پزشک خود، که این کتاب را نیز به او تقدیم می کنم، ابراز می دارم.

نیویورک
دهم فوریه ی ۱۹۸۵
او. دبلیو. اس.

نظرات کاربران درباره کتاب بانوی بی بدن

اسم نویسنده اُلیور سَکس هست oliver sacks زیاد حساس نباشید.
در 1 سال پیش توسط محمود خدائی
عالیه ، برای هر بخش داستان ، پی نوشت هم داره ، البته اکثر اتفاقاتی ک تعریف می کنن همراه با کلی نکته های پزشکیه
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو
مردی که همسرش را با کلاهش اشتباه میگرفت...
در 1 سال پیش توسط r d
این همان کتاب« مردی که زنش را با کلاه اشتباه می گرفت » ترجمه ماندانا فرهادیان ، چاپ نشر نو هست . به نظر من ترجمه خانم فرهادیان بهتره و ...🤔 خیلی به لحاظ تکنیک ترجمه با هم فاصله دارند! قابل مقایسه نیست ! این ترجمه نیاز به ویرایش دوباره و ویراستاری جدید دارد . و در حد کارهای نشر قطره نیست با کمال تأسف !😪🤗
در 10 ماه پیش توسط امیر هاشمی
فامیل نویسنده رو نگاه کنین.
در 1 سال پیش توسط www...100
کتاب فوق العاده و شگفت انگیزیه و به همه‌ی کسایی که به علوم اعصاب و روانشناسی علاقه‌مندن توصیه ش می‌کنم.
در 1 سال پیش توسط Mim...abi
آیا محتوای کتاب هم مانند عنوان‌اش ترجمه شده؟!
در 1 سال پیش توسط مهرداد
چرا وقتی کتاب رو خریداری کردم باز نمیییییشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در 1 ماه پیش توسط fat...675
کتاب تازه از صفحه ۵۳ شروع میشه و قبلش رو اگه نخونین چیزی از دست ندادین حتی ممکنه دلزده بشین اما کتاب دیر شروع میشه ولی شروعش خوبه
در 4 ماه پیش توسط مهدی تقی زاده
کتاب جالبیه
در 2 ماه پیش توسط ara...old