فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرت سری آدریان مول

کتاب خاطرت سری آدریان مول

نسخه الکترونیک کتاب خاطرت سری آدریان مول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرت سری آدریان مول

بسیاری بر این عقیده‌اند که کتاب خاطرات سری آدریــــن مول ــ پرفروش‌ترین کتاب سال ۱۹۸۲ ــ توانسته است در میان ادبیات کلاسیک جهان برای خود جایگاه مناسبی بازکند. کسانی که از سر تفنن این کتاب را خواندند از شیرینی آن خندیدند و آنهایی که واقعبین‌تر بودند گریستند. این کتاب باورها و دیدگاه‌های نوجوانی را به تصویر می‌کشد که به گمان خود یک روشنفکر ناشناخته است و کسی او را درک نمی‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرت سری آدریان مول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پنج شنبه اول ژانویه

روز تعطیلی بانک ها در انگلستان، ایرلند، اسکاتلند و ولز

تصمیم دارم در سال نو:
۱. به نابیناها در عبور از چهارراه ها کمک کنم.
۲. شلوارم را بازنشسته کنم.
۳. صفحات گرامافونم را توی جلدشان بگذارم.
۴. سیگاری نشوم.
۵. جوش های صورتم را دستمالی نکنم.
۶. به سگمان روی خوش نشان بدهم.
۷. به بیچاره ها و بیسوادها کمک کنم.
۸. بعد از شنیدن آن سر و صداهای نفرت انگیز دیشب از طبقه پایین، عهد کرده ام که تا عمر دارم لب به مشروب نزنم.
بابام در میهمانی دیشت به سگمان عرق داد و او را مست و پاتیل کرد. اگر انجمن سلطنتی حمایت از حیوانات از این جریان بو می برد جای بابام بی برو و برگرد توی هلفدونی بود. هشت روز از کریسمس می گذرد، اما مامان هنوز پیشبند پر زرق و برقی را که به عنوان هدیه کریسمس برایش خریده ام نپوشیده است! برای کریسمس سال دیگر یک حوله حمام برایش در نظر گرفته ام.
تف به این شانس، درست روز اول سال باید روی چانه من یک جوش بزنه؟!

جمعه دوم ژانویه

روز تعطیلی بانک ها در اسکاتلند. بدر کامل است

امروز سگ خـُـلقم. تقصیر مامانه که ساعت دو بعد از نصف شب توی پله ها آواز خواندنش گرفته بود. این هم از بدبختی منه که یک اینطور مامانی دارم. اگه شانس بیارم و بابا و مامانم الکلی بشوند، سال دیگه میبرنم به خانه بچه های بی سرپرست.
سگه از بابام انتقامش را گرفت. در یک فرصت مناسب پرید روی کشتی مدل او و در حالی که بادبان و شراعِ کشتی توی پاهایش گره خورده بود، زد به چاک و رفت توی باغ قایم شد.
بابام یکریز گفت: «کار و زحمت سه ماهه ام خراب شد.»
جوش روی چانه ام دارد بزرگ تر می شود. تقصیر مامانه که از اهمیت ویتامین چیزی حالیش نیست.

شنبه سوم ژانویه

از بیخوابی دارم دیوانه می شوم! ‍ بابام زد سگ را از خانه بیرون کرد و او هم پشت پنجره من ایستاد و تمام شب پارس کرد. تف به این شانس! بابام با صدای بلند بهش فحش داد. این آقا اگر دست از این کارها یش برندارد، پلیس به خاطر حرف های رکیک بی برو و برگرد جلبش خواهد کرد.
گمان میکنم که جوش توی صورتم یک کورک باشد. مرده شورِ این شانس مرا ببرند، درست جایی زده که تو چشم همه است. به مامان گوشزد کردم که امروز ویتامین سی نخورده ام. گفت، «برو واسه خودت یک پرتغال بخر و بخور». همیشه همینطوره.
مامانم هنوزآن پیشبنـد زرق و برقدار را نپوشیده است.
چقدر دلم می خواهد که دوباره مدرسه ها باز می شدند.

یک شنبه چهارم ژانویه

بابام آنفلوانزا گرفته. با این رژیم غذایی ای که ما داریم، گرفتن آنفلوانزا که هیچ، گرفتن سرطان هم تعجبی ندارد. مامانم توی باران از خانه بیرون زد تا برایش شربت ویتامین سی بخرد، اما من بهش گفتم، «دیر وقته الان». معجزه است که ما به خاطر کمبود ویتامین سی خونمان فاسد نمی شود. مامانم می گوید که چیزی روی چانه ام نمی بیند، اما این هم تقصیر رژیم غذایی مان است.
چون مامانم یادش رفته بود درِ حیاط را ببندد، سگمان از فرصت استفاده کرده و زده به چاک. دسته گرامافون را شکسته ام. هنوز کسی از این جریان بویی نبرده است. خدا کند شانس بیاورم و بیماری بابام طولانی تر بشود. به جز من، او تنها کسی است که از آن گرامافون استفاده می کند. از پیشبند خبری نیست.

دوشنبه پنجم ژانویه

سگمان هنوز برنگشته. خانه بدون او کاملا در صلح و آرامش است. مامانم به پلیس زنگ زد و مشخصاتش را به آنها داد. مامانم در توصیف سگ خیلی غلو کرد: موهای ژولیده پرپشتی دارد که روی چشم هایش را پوشانده است و از همین دست اراجیف ها. فکر می کنم پلیس ها کارهای مهم تراز جستجوی سگ های فراری دارند؛ مثلاً دستگیری قاتلین. این موضوع را به مامان گوشزد کردم، اما مگر ول کن بود، از زنگ زدن دست برنمی داشت. اگه به خاطر آن سگ، به قتل هم که برسه حقشه.
بابام هنوز از رختخواب دل نکنده. مثلاً مریضه، اما متوجه شدم که هنوز سیگار می کشه!
نیجل(۱) امروز آمد اینجا. در تعطیلات کریسمس پوستش برنزه شده. فکر میکنم که از سرمای ناگهانی انگلستان توی رختخواب بیفته و بستری بشه. به گمانم بابا و مامانش اشتباه کردند که او را به خارج از کشور بردند.
هنوز یک دانه جوش توی صورت این پسر پیدا نشده.

سه شنبه ششم ژانویه

اپیفانی(۲). ماه نو

جناب سگ توی دردسر افتاده!
امروز پرید روی سر و کله یک کنتورخوان و او را از روی دوچرخه اش پایین انداخت و تمام دفتر و دستکش را درب و داغان کرد. حتماً به خاطر این کار ما را دادگاهی خواهند کرد. یک پلیس به ما گوشزد کرد که باید او را مهار کنیم و بعد پرسید که چقدر وقت است که این حیوان چلاق شده. مامانم گفت که او هیچوقت خدا چلاق نبوده و آنوقت زیر و رو و بالا و پایین او را معاینه کرد. یک دزد دریایی کوچک، لای پنجه جلویی سمت چپش گیر کرده بود.
وقتی مامان دزد دریایی را از لای پنجه اش بیرون کشید، سگ بیچاره از خوشحالی با پاهای گل آلود پرید روی اونیفورم آن پلیس و پیراهن نظامی اش را به گند کشید. مامان رفت و یک تکه پارچه از آشپزخانه آورد، اما این همان پارچه ای بود که من با آن کارد آلوده به مربای توت فرنگی را پاک کرده بودم، بنابراین وضعیت اونیفورم آن پلیس از آنچه که بود بدتر شد. بعد آقای پلیس راهش را کشید و رفت. شکی ندارم که زیر لب فحش بارانمان کرد و رفت. می توانستم به خاطر این جریان گزارشش کنم.
می خواهم در واژه نامه جدیدم دنبال کلمه «اپیفانی» بگردم.

چهارشنبه هفتم ژانویه

امروز صبح نیجل با دوچرخه نویش آمد اینجا. دوچرخه اش، قمقمه آب، کیلومتر شمار، سرعت سنج، یک زین زرد رنگ، و چرخ های بسیار نقلی مسابقه ای دارد. حیف چنین دوچرخه ای که زیر پای این پسر است. فقط با آن تا فروشگاه می رود و برمی گردد. اگر مال من بود، باهاش تمام حومه را زیر پا می گذاشتم و کسب تجربه می کردم. جوش یا کورکم، هر چه که هست، دیگر به اوج خودش رسیده. یقیناً از این بزرگ تر نمی تواند بشود!
توی واژه نامه ام به یک کلمه برخورد کرده ام که درست توصیف کننده وضعیت بابام هست. کلمه تمارض. او هنوز توی رختخواب است و حریصانه ویتامین سی می لمباند.
سگ را توی انبارِ زغال زندانی کرده ایم.
اپیفانی چیزی است در ارتباط با سه مرد عاقل. بگیر منو، کی میره این همه راه!

پنج شنبه هشتم ژانویه

حالا نوبت آنفولانزا گرفتنِ مامانه. این یعنی اینکه من باید از هر دوی آنها مراقبت کنم. تف به این شانس!
تمام روز از پله ها بالا و پایین کرده ام. برای امشب شان یک شام مفصل پخته ام: دو تا تخم مرغ آب پز با لوبیا، و پودینگ کنسرو شده. (چقدر خوب شد که آن پیش بند زرق و برقدار سبز رنگ را پوشیده بودم، آخر تخم مرغی را که آب پز می کردم از توی ماهیتابه در رفت و سرتا پایم تخم مرغی شد.) وقتی دیدم به غذا دست نزده اند نزدیک بود یک چیزی بهشان بگویم. خودشان را زده اند به مریض بازی، هیچ چیزشان نیست. غذا را بردم گذاشتم توی انبار زغال برای سگه. مامان بزرگ فردا صبح می آید اینجا، بنابراین مجبور شدم ماهیتابه ته گرفته را تمیز کنم و بعد سگ را هم به گردش ببرم. ساعت یازده و نیم بود که فرصت خوابیدن پیدا کردم. پس بگو چرا قَـدم نسبت به سـِـنم کوتاه مانده است.
اصلاً حاضر نیستم برای گذران زندگی شغل طبابت را پیشه کنم.

جمعه نهم ژانویه

دیشب توی خانه یکریز صدای سرفه می آمد. همین که یکی سرفه اش تمام می شد دیگری شروع می کرد. انگار که داشتند پاداش روز سختی را که پشت سر گذاشته بودم می دادند.
مامان بزرگ آمد و از وضعیت نامرتب خانه نزدیک بود حالش به هم بخورد. اتاق خودم را که همیشه تر و تمیز و مرتب است نشانش دادم و او هم پنجاه پنس جایزه ام داد. تمام بطری خالی های توی سطل آشغال را نشانش دادم و از دیدن آنها حسابی تولب رفت.
مامان بزرگ، سگه را از توی انبار زغال بیرون آورد و آزادش کرد. گفت که مادرم چقدر بی رحمه که او را زندانی کرده. سگه کف آشپزخانه حالش به هم خورد و بالا آورد. مامان بزرگ هم دوباره او را زندانی کرد.
مامان بزرگ جوش توی صورتم را فشار داد. بد از بدترش کرد. قضیه پیشبند سبز رنگ را برایش تعریف کردم و او هم سرِ درد دلش باز شد و گفت که چطور هر سال به عنوان هدیه کریسمس، برای مامانم یک ژاکت پشمی کشباف از جنس اکریل می خریده و او هیچوقت نشده که حتی یکی از آنها را بپوشد!

شنبه دهم ژانویه

صبح: سگمان مریض شده! چون بیماریش بیخ پیدا کرد، مجبور شدیم دامپزشک خبر کنیم. بابام بِهم گفت که مبادا جریان دو روز زندانی شدن او را در انبار زغال به دامپزشک لو بدهم.
یک چسب زخم روی جوشم گذاشته ام تا جلوی ورود میکرب هایی که از سگمان منتقل شده است بگیرم.
دامپزشک سگ را با خودش برد. گفت که فکر می کند چیزی راه مقعدش را مسدود کرده و فورا باید جراحی شود.
مامان بزرگ و مامانم بـَحث شان شد. مامان بزرگ قهر کرد و رفت خانه خودش. او تکه پاره ژاکت هایی را که به عنوان هدیه کریسمس برای مامانم خریده بود، توی گنجه دستگیره ها پیدا کرد. گرسنگی چقدر نفرت انگیز است.
آقای لوکاس(۳)، همسایه دیوار به دیوارمان، برای عیادت از مامان و بابام که هنوز توی رختخواب افتاده اند، آمد خانه ما. یک کارت «انشاالله هرچه زودتر خوب شوید» و چند شاخه گل آورد برای مامانم. او با آقای لوکاس گرم گرفت و با خنده و شوخی صحبت کرد. بابام خودش را زده بود به خواب.
نیجل صفحات گرامافونش را آورد اینجا و نشانم داد. این پسر تازگی به موسیقی پانک ها علاقه مند شده، اما من توی این موضوع مانده ام که چطور می شود به موسیقی ای که کلماتش قابل درک نیست گوش کرد؟ احساس می کنم که دارم یک روشنفکر می شوم. علتش باید همین نگرانی ها باشد.
بعد از ظهر: رفتم سری به سگ زدم. جراحی اش کرده بودند. دامپزشک، یک کیسه پلاستیک پر از آت آشغال نشانم داد. توی کیسه، یک تکه زغال سنگ، درخت کاجِ روی کیک کریسمس و دزدان دریایی کشتی بابام بود. یکی از دزدهای دریایی شمشیری در هوا تکان میداد که احتمالا برای آن سگ بیچاره باید خیلی دردآور بوده باشد. حال سگه خیلی بهتر شده. دو روز دیگه برمی گرده خانه، مرده شور شانس ما را ببرند.
وقتی به خانه رسیدم دیدم که بابام با مامان بزرگ، بر سر بطری خالی های توی سطل آشغال، تلفنی دعوایشان است.
آقای لوکاس در طبقه بالا با مامانم گرمِ صحبت بود. بعد از رفتن آقای لوکاس، بابام رفت طبقه بالا و با مامانم یک دعوای جانانه کرد و گریه اش را درآورد. بابام حسابی برزخ است. این یعنی اینکه از مریضی جسته و روبه راه شده است. برای مامانم بی آنکه ازش بپرسم یک فنجان چای دم کردم. چای هم گریه اش را بند نیاورد. بعضی آدم ها را نمی شود به این راحتی ها راضی کرد!
جوش صورتم هنوز سرجایش است.


نظرات کاربران درباره کتاب خاطرت سری آدریان مول

درود بر سو تاون سند
در 3 سال پیش توسط ks3...0
یکی از بهترین کتابهای طنزی که خوندم....واقعا لحظاتی که این کتاب رو میخوندم از دنیا جدا بودم...فقط اسم کتاب تو جستجوی فیدیبو پیدا نمیشه من خوشحالم که اتفاقی با این کتاب آشنا شدم...کسایی که سری کتابهای خاطرات یک بچه چلمن)diary of wimy kid)رو دوست دارن این ۱۰برابر ازون قشنگتره
در 9 ماه پیش توسط ali ashouri
خیلی خوب و باحال بود :-)
در 3 سال پیش توسط hod...990