از همان لحظاتی که گوشی امیرحسین زنگ خورد و فهمیدیم که آرش در icu بستری شده است، روزهای سخت پیش روی خانواده ما شروع شد. امیرحسین گوشی را که قطع کرد دیگر آن امیرحسین شاد و شوخ همیشگی نبود. قطرات عرقِ روی پیشانی اش را پاک کرد و با صدای لرزان گفت: مامان برای دوستم دعا کن. آقای علوی میگفت اصلاً حالش خوب نیست، بردنش icu. مامان کاسهی توی دستش را روی کابینت گذاشت و ا ز آشپزخانه بیرون آمد. چهرهاش میگفت که دارد دنبال یک جمله خوب و امیدوارکننده می گردد، آهسته گفت: توکل با خدا... انشاالله که هیچ مشکلی براش پیش نمی یاد. و دستانش را بالا آورد و زیر لب ادامه داد: یا قمربنی هاشم خودت شفاش بده.