این کتاب، در اصل در مورد عشق است. عشق در صحیحترین شکلش: پیچیده، آزردهخاطر، مصالحهکرده و مناقشهگر. یک لحظه داغ داغ و لحظهای دیگر به سردی یخ. همیشه فکر میکنم این واقعیترین شکل عشق است و همان چیزی است که در مورد فرزندم هم احساس میکنم: خشم، عصبانیت، ستایش. همه در یک زمان. چیز قابل افتخاری نیست. صرفاً وجود دارد.
هروقت میشنوم زنان «بهعنوان مادر» به دنبال اخلاقیات والا هستند، به تمامی افکار وحشتناکی فکر میکنم که از زمان زایمان پروردهام؛ تمامی بچههای کوچکی که در دلم برای جریحهدار کردنِ احساسات پسرم نفرینشان کردهام، هکتارها زمینی که با پوشکهای یکبار مصرف پر کردهام (و برای از پوشک گرفتن هم عجله نکردم)؛ به انگیزهی واضحی که برای محافظتش در برابر دیگران احساس میکنم. وقتی دو ماهه بود، یک روز بعدازظهر به سمت خانه میراندم که رانندهی دیگری سر تقاطع جلویم پیچید و وادارم کرد محکم روی ترمز بزنم و صندلی کودک پشت سرم محکم جابهجا شود. در آن لحظه احساس کردم اگر بتوانم راننده را بگیرم، با دست خالی میکشمش. آن تجربهْ مادربودن را برایم خلاصه میکند: وحشی و خام است و بهطور کامل خارج از اختیار من. خوبی واقعاً به آن راه ندارد.
این کتاب درمورد ایثار، خوشقلبی و یا قدیسههایی نیست که خون از سینهشان جاری است، اما در این باره هم نیست که ما چقدر وحشتناکیم، پستیم و یا چقدر مشتاق نوشیدنیم. درمورد جاهای عجیبی است که عشق ما را میبرد، احساسات عجیب و غریبی که در ما برمیانگیزد و مسیرهای پرپیچوخمی که میپیماییم. ثبت لحظهایِ واقعیت است که با بیست صدای خیرهکننده گفته شده؛ بهترین شغل در این دنیا و همزمان بدترینشان. چراکه مادربودن همزمان همهچیز است: درد و لذت، خشم و عطوفت، نور و سایه. کوتاه سخن، عشق واقعی.