فیدیبو نماینده قانونی موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انسان آسمان

کتاب انسان آسمان
جستارهايی دربارۀ اميرالمؤمنين(ع)(ج۶ )

نسخه الکترونیک کتاب انسان آسمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انسان آسمان

«انسانِ آسمان»، ششمین جلد از مجموعۀ «در قلمرو اندیشۀ امام موسی صدر» است که مجموعه‌ ای از سخنرانی‌ها و نوشته‌های امام موسی صدر دربارۀ امیرالمؤمنین، علی(ع) در آن منتشر شده است. امام صدر در این مجموعه گفتارها نگاهی ویژه به مسائل مختلفی، همچون زندگی و شهادت امیرالمؤمنین، ویژگی‌های فردی و اخلاقی ایشان، واقعۀ غدیر، مفهوم ولایت و وظایف و مسئولیت‌های شیعیان دارد. مطالب این کتاب را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد. بخش اول، مجموعه‌گفتارهای امام موسی صدر به مناسبت ولادت امیرالمؤمنین، بخش دوم، سخنان ایشان دربارۀ واقعۀ غدیر و ولایت حضرت علی(ع) و بخش سوم، مطالبی است که امام موسی صدر به مناسبت شهادت حضرت بیان کرده‌ است. در پیوست این کتاب، تصاویر دست‌نوشته‌ای از امام موسی صدر دربارۀ امام علی(ع) آمده که ترجمۀ آن با عنوان «علی علیه‌السلام در چند سطر» در ابتدای کتاب منتشر شده است.

ادامه...
  • ناشر موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انسان آسمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت ناشر

انسانِ آسمان، ششمین کتاب از مجموعه «در قلمرو اندیشه امام موسی صدر» است که مجموعه ای است از سخنرانی ها و نوشته های امام موسی صدر درباره امیرالمومنین، علی(ع). امام موسی صدر در این جستارها، همچون دیگر موضوعات، نگاهی ویژه به مسائل مختلفی، همچون زندگی و شهادت امیرالمومنین، ویژگی های فردی و اخلاقی ایشان، واقعه غدیر، مفهوم ولایت و وظایف و مسئولیت های شیعیان دارد.
مطالب این کتاب را می توان به سه بخش تقسیم کرد. بخش اول، مجموعه گفتارهای امام موسی صدر به مناسبت ولادت امیرالمومنین، بخش دوم، سخنان ایشان درباره واقعه غدیر و ولایت حضرت علی(ع) و بخش سوم، مطالبی است که امام موسی صدر به مناسبت شهادت حضرت بیان کرده است. با توجه به اینکه تاریخ برخی از سخنرانی های امام موسی صدر مشخص نبوده است، ترتیب مطالب کتاب بر اساس همین سه بخشِ «ولادت»، «غدیر» و «شهادت» در نظر گرفته شده است.
به جز گفتار «علی موحد بود و بس» که سخنرانی امام موسی صدر به زبان فارسی در تیمچه بازار کاشان است و پیش از این، در کتاب نای و نی منتشر شده است و سخنرانی «شان امت و سرنوشت آن»، دیگر مطالب این کتاب برای نخستین بار منتشر می شود.
کتاب الامام علی(ع) انسانیه السماء، از منشورات مرکز مطالعات و تحقیقات امام موسی صدر در لبنان و نیز جلد یکم و یازدهم مجموعه دوازده جلدی مسیره الامام السید موسی الصدر، منابع این گفتارهای امام موسی صدر بوده است و می توان گفت این کتاب، تمامی مباحث کامل و مستقلی را که تا کنون از امام موسی صدر درباره امیرالمومنین به دست ما رسیده است، در بر دارد.
در این کتاب تلاش کرده ایم تا حد امکان منابع روایات و احادیثی را که امام موسی صدر در ضمن سخنان خود به آن ها اشاره کرده است، ذکر کنیم. در مواردی که امام موسی صدر روایتی را به صورت کامل به کار برده است، متن روایت به همراه ترجمه آن در متن آمده است و منبع آن در پاورقی ذکر شده است. اما مواردی نیز هست که روایتی نقل به مضمون یا خلاصه شده است که در اغلب این موارد، ترجمه همان چه امام موسی صدر گفته است، در متن آمده و در پاورقی اشاره ای به اصل حدیث و منبع آن شده است و در برخی موارد نیز خواننده پژوهشگر را تنها به منبع روایت ارجاع داده ایم.
با توجه به اینکه امام موسی صدر در جای جای این کتاب به حدیث غدیر اشاره کرده است، و از سویی خود ایشان در یکی دو بخش از این کتاب، به خصوص در مطلب «پیشینه غدیر» به تفصیل به ذکر منابع و مآخذ این حدیث شریف پرداخته است، از ذکر منبع برای بخش های مختلف این حدیث در پاورقی خودداری کرده ایم.
در پیوست این کتاب، تصاویر دست نوشته ای از امام موسی صدر درباره امام علی(ع) آمده است که ترجمه آن با عنوان «علی علیه السلام در چند سطر» در ابتدای کتاب منتشر شده است.
همچون دیگر کتاب های این مجموعه، ترجمه آیات قرآنی از ترجمه استاد عبدالمحمد آیتی نقل شده است و توضیحات مترجم با علامت «م.» و توضیحات ویراستار کتاب با نشانه «و.» در پاورقی آمده است.
در پایان، از راهنمایی های ارزشمند جناب استاد موسی اسوار سپاس بسیار می گزاریم و نیز از خانم ها طیبه ولی بغدادی و زهرا صدرعاملی و آقای پژمان واسعی که در مراحل مختلف انتشار این کتاب یاری مان کردند، تشکر می کنیم.

موسسه فرهنگی تحقیقاتی
امام موسی صدر

علی علیه السلام در چند سطر

بسم الله الرحمن الرحیم

* روز سیزده رجب سال سی عام الفیل، یعنی ده سال پیش از بعثت پیامبر در مکه، در درون خانه خدا به دنیا آمد. پدرش عبدمناف، معروف به ابوطالب، فرزند عبدالمطلب بن هاشم، عموی پیامبر و «شیخ الابطح»(۱) بود. وی بزرگِ کسانی بود که در مکه به پیامبر پناه دادند و او را یاری کردند. مادرش فاطمه، دختر اسد بن هاشم بود که برای پیامبر همچون مادر به شمار می آمد.
* پیش از آنکه به سن شانزده سالگی برسد، به خانه پیامبر رفت؛ زیرا در مکه قحطی پیش آمد و پدرش، ابوطالب از یک سو عیال مند بود و از سوی دیگر، مردمِ نیازمند به خانه او بسیار رفت و آمد می کردند. از این رو، او در خانه پیامبر پرورش یافت تا اینکه پیامبر برانگیخته شد، تا رحمتی برای جهانیان باشد. او پیش از دیگران به پیامبر ایمان آورد و به دست او پرورش یافت و علم را نزد او فرا گرفت تا جایی که پیامبر درباره او فرمود: «انا مَدینهُ العِلمِ وَعَلِیٌّ بابُها»(۲) (من شهر علمم و علی دروازه آن است.)
* در سال سوم بعثت، پیامبر به فرمان خداوند فرزندان عبدالمطلب را گرد آورد و فرمود: «چه کسی مرا در این امر (رسالت) یاری می کند تا برادر و وصی و وزیر و وارث و جانشین من در میان شما باشد؟» همه خاموش ماندند و تنها علی برخاست و گفت: «من ای رسول خدا.»(۳)
* او در طول دوره دعوت پیامبر در مکه، دشوارترین نقش ها را در پشتیبانی از دین و پیامبر به دوش گرفت.
* هنگامی که بنی هاشم به همراه پیامبر به شِعب ابی طالب پناه بردند، او با وجود خطرهای فراوان و تهدیدهای قریش که بنی هاشم را تحریم کرده بودند، برای آنان غذا می برد. او بسیاری از شب ها در بستر پیامبر می خوابید تا پیامبر از یورش های شبانه و غافلگیرانه در امان بماند. وقتی قبایل مکه برای کشتن پیامبر توطئه چیدند، خداوند به پیامبرش فرمان داد که پس از فراهم شدن زمینه، از مکه به مدینه هجرت کند. پیامبر در آغاز شب از خانه بیرون رفت و علی تا صبح در بستر پیامبر خوابید، در حالی که توطئه گران بر گرد خانه در کمین بودند. علی که جوانی ۲۳ ساله بود، در بستر پیامبر خوابید و با دلیری و جان فشانی، خود را در آغوش خطر افکند تا پیامبر نجات یابد و هجرت انجام گیرد.
* او پس از بازگرداندن امانت هایی که در نزد پیامبر، محمد امین بود، به همراه خانواده پیامبر به مدینه هجرت کرد.
* در اوایل هجرت، پیامبر میان مهاجران و انصار پیوند برادری برقرار کرد و به علی گفت تو برادر من در دنیا و آخرت هستی. پس از آن دخترش فاطمه را که پاره تنش، گل خوش بویش و همچون قلب درون سینه اش بود، به ازدواج او درآورد.
* او در جنگ بدر که جوانی ۲۴ ساله بود و در جنگ احد که ۲۵ ساله بود و در جنگ با یهود که ۲۶ ساله بود و در جنگ احزاب یا خندق که ۲۷ ساله بود و در جنگ خیبر که ۲۸ ساله بود و در فتح مکه که ۳۱ ساله بود و در ماجرای اسلام آوردن مردم یمن که ۳۳ ساله بود و در همه محنت ها و خطرهایی که چه در زمان پیامبر و چه پس از رحلت ایشان، اسلام را تهدید می کرد، از اسلام و پیامبر و امت اسلامی دفاع کرد.
* در جنگ احد پیامبر درباره او گفت: «لا سیفَ الّا ذوالفَقار وَلا فَتی الاّ علِی»(۴) (هیچ شمشیری همچون ذوالفقار و هیچ جوانمردی همچون علی نیست.) در جنگ احزاب نیز درباره او فرمود: «بَرزَ الایمانُ کُلُّهُ الی الشِّرکِ کُلِّهِ»(۵) (همه ایمان به سوی همه شرک شتافت.) نیز فرمود: «ضَربهُ عَلِّیٍ یَومَ الخَندَقِ تُوازی عَمَلَ الثّقلَینِ.»(۶) (ضربه شمشیر علی در روز خندق با همه کارهای نیک انس و جن برابری می کند.) در جنگ خیبر نیز فرمود: «لَاُعطِیَنَّ الرّایَهَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللهَ وَرَسولَهُ وَیُحِبُّهُ اللهُ وَرَسولُهُ کَرّارٌ غَیرُ فَرّار.»(۷) (فردا پرچم را به دست مردی خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز خدا و رسولش را دوست دارد و بسیار حمله کننده است و هرگز فرار نمی کند.) نیز به او فرمود: «تاتی انتَ وَشیعتُکَ یَومَ القیامه راضین مَرضیّین.»(۸) (ای علی تو و شیعیانت در روز رستاخیز در حالی می آیید که خشنودید و خدا نیز از شما خشنود است.)
* او سی سال پس از پیامبر زنده بود و در این مدت برای امت خیرخواهی می کرد و خطرها را از آن دور می کرد، تا جایی که خلیفه ابوبکر گفت: «خدا مرا به هیچ مشکلی گرفتار نسازد که ابوالحسن برای حل آن حضور نداشته باشد.» و خلیفه عمر بن خطاب نیز بارها گفت که اگر علی نبود، عمر هلاک می شد.
* در دوم ذی الحجه سال ۳۵ هجری مردم با او برای خلافت بیعت کردند. او چهار سال و نه ماه و هشت روز عهده دار این امر بود و سپس در محراب مسجد کوفه به شهادت رسید و هنگامی که او را ترور کردند، فرمود: «فُزتُ وَربِّ الکَعبَهِ» (به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم.)
* او همان گونه که پیامبر درباره اش فرموده بود، همواره با حق بود و حق نیز همواره با او بود. افراد زورمند، برای او ناتوان بودند و حق را از آنان می ستاند و ناتوانان در نگاه او بزرگ بودند و حق آنان را می ستاند. درباره زمین ها و ملک های عمومی که در دوره های پیش از او میان انصار و وابستگان دستگاه حاکم تقسیم شده بود، فرمود به خدا سوگند آن ها را باز می گردانم، هرچند کابین زنانتان کرده باشید.(۹)
* این موضع سرسختانه او جنگ ها و فتنه هایی را در دوره خلافتش بر ضد او به دنبال داشت و ناگزیر شد با پیمان شکنان (در جنگ جمل) و ستمگران (در جنگ صفین) و از دین بیرون رفتگان (در جنگ نهروان) بجنگد، ولی در جنگ نیز مانند زمان صلح نماد حق و عدالت و دل سوزی بود.
* از جمله آموزه های اوست: ـ پارسایی آن نیست که تو مالک چیزی نباشی؛ آن است که چیزی مالک تو نباشد.
ـ اگر مقهور شوید، زندگی تان مرگ است و اگر پیروز شوید، مرگتان زندگی است.
ـ آیا به همین راضی باشم که مرا «امیرالمومنین» گویند و با مردم در سختی های روزگارشان مشارکت نداشته باشم؟ یا آنکه در سختی زندگی مقتدایشان نشوم؟... آیا شب با شکم انباشته از غذا سر بر بالین نهم و در اطراف من شکم هایی گرسنه و جگرهایی تشنه باشد؟
ـ عقل، به یاد سپردن تجربه هاست.
ـ آرزوهای خیالی، فریب دهنده انسان های احمق است.
* و سرانجام، از عصر خود رخت بر بست تا از همه عصرها سر برآورد. 
* او با سیره و آموزه های خود در کنار ما زندگی می کند و ما ایمان خالصانه، تلاش ثمربخش و جهاد برای بازپس گیری عزت از دست رفته را از او الهام می گیریم.
* با تقدیم درود و بهترین آرزوها / جمعیت احسان و نیکوکاری صور ـ لبنان / موسی صدر

علی(ع) موحد بود و بس

سخنرانی امام موسی صدر در سال ۱۳۵۰ در کاشان، به مناسبت سالروز میلاد امیرالمومنین(ع)(۱۰)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم. الحمد للّه رب العالمین. والصلوه والسلام علی سیدنا ونبینا ومولانا محمد وعلی آلِه الطیبین الطاهرین.
قبل از هر چیز باید برای این فرصتی که به من ارزانی شده و همچنین، برای افتخار دیدار کاشان، این شهر عظیم و مقدس، دارالمومنین و دارالعلم، از آقایانی که مسبب این دعوت و افتخار بوده اند، تشکر کنم. دوست دارم خدمت آقایان عرض کنم دعوت بنده که ساکن لبنان هستم یا آقای محققی که ساکن هامبورگ بودند و یا آقای صدر بلاغی که مسافرت هایی به خارج کرده اند، به این مجلس و برای این مناسبتِ عزیز، به این معنا نیست که اینجا کسی برای صحبت یا سخنرانی وجود ندارد. در همه جا خداوند رجال خودش را گماشته است و امیرالمومنین رهبران مردم را تایید می کند. حجت بر نتیجه موفقِ عملِ آقایان، همین ایمان مردم است، که نتیجه جهاد و جهود و تلاش علمای گذشته و حاضر این شهر مقدس است. منتها این کار سنت بسیار جالب و مفیدی است که حضار و هم وطنان بتوانند مومنین، شیعیان و روحانیون خودشان را، در هرجا که هستند، بشناسند.
برای شما چقدر دلپذیر است که بدانید یک نفر روحانی، یک نفر عالم دینی، از ایران می رود به لبنان، و بدانید که در لبنان هفتصد هزار نفر شیعه زندگی می کنند. شیعیانی که حضرت صادق از آن ها به شیعیان استواری تعبیر می کند که در روز غربت دین و مذهب، دین را تنها نمی گذارند. شیعیانی که از برکات وجودی صحابی بزرگ، حضرت ابوذر، به وجود آمده اند.
برای شما خیلی دلپذیر است که بدانید در لبنان هم شیعه هست و یک روحانی، با همین شکلی که امروز پیش شماست، آنجا کار می کند و بدانید همان گونه که قلب های شما با نام عزیز امیرالمومنین به لرزه درمی آید، در جاهای دیگر، در اروپا، در هامبورگ، در همه جای دنیا، مردمی به این نام مقدس عشق می ورزند و به این شخصیت بزرگ احترام می گذارند.
پس اگر ما به این مجلس می آییم، فکر می کنیم که این داد و ستد، این آشنایی، این بحث تازه و بیان مناظر جدید، در تقویت ایمان مردم و تربیت آن ها اثر بهتری دارد، واِلّا ما خود آنچه داریم از این دیار برده ایم، در همین جاها خوانده ایم و پیش همین اساتید فراگرفته ایم. چیز تازه ای نداریم که برای آقایان عرض کنیم. شاید منبر بنده یا صحبت بنده از نظر شما حاوی یک چیز تازه باشد؛ گاهی از رو می خوانم، روضه ندارد، مقدمه ندارد، آواز ندارد، تصویر و صوت ندارد، می خواهیم کمی حرف بزنیم. امیدوارم که بتوانم در این روز مبارک جزئی از حقِ این پیشوای بزرگ را که به نام مبارکش و به نام ولادتش این مجلس عظیم را برپا کرده ایم، ادا کنم و جملگی از برکات این بزرگوار توشه ای برگیریم، چراکه برای کار در لبنان خیلی به توشه و کمک احتیاج داریم. در صف اول جنگیم، سینه به سینه با دشمن رودررو شده ایم. امیدوارم از ایمان شما برادران در قلبم توشه ای جمع کنم تا بتوانم در آنجا کار بیشتری بکنم. در هر صورت، از آقایان که قبول زحمت فرموده اند و تشریف آورده اند، تشکر می کنم و سخن را آغاز می کنم.
درباره امیرالمومنین بحث های زیادی شده. شما حتماً هر کدامتان صدها منبر درباره این امام بزرگ شنیده اید. هرکدام از شما صدها منقبت و روایت و فضیلت از این مرد در ذهن دارید. هرکدام از شما کتاب یا کتاب های فراوانی درباره این امامِ نامی، پیشوای بزرگ انسان ها، در خانه دارید. بنابراین، ما چه می توانیم بگوییم که تازه باشد؟
درباره امیرالمومنین حرف تازه ای نداریم. شنیده ام این روایت را، البته خودم ندیده ام، که در شب معراج حضرت رسول اکرم، در آن شهودی که داشتند، به هر معنایی که شهود حضرت در شب معراج تفسیر شود، می بینند هزاران شتر و هزاران هزار کتاب در حال حرکت است. وقتی از آن ها می پرسد، گفته می شود این ها فضایل علی است. حالا چه این روایت درست باشد چه نادرست، اگر ما خودمان بیاییم و حساب کنیم و کتاب هایی که درباره امام ما نوشته شده جمع کنیم و بار شتر کنیم، آیا صدها قطار شتر از این کتاب ها به وجود نمی آید؟ آیا کتابخانه های عظیم درباره امام نوشته نشده و وجود ندارد؟ بنده عرض می کنم که تنها در کتابخانه مرحوم سید حامد حسین حلّی، صاحب کتاب عبقات الانوار بیشتر از صدهزار جلد کتاب در مورد امیرالمومنین وجود داشته. این در یک کتابخانه است.
تصور نکنید آن ها که کتاب هایی درباره امیرالمومنین نوشته اند، همه پیروان او هستند یا همه شیعیان اویند. آنچه مسیحیان و سنیان و سایر فرَق درباره علی (ع) نوشته اند، خیلی بیشتر از آن چیزی است که شیعه نوشته است. تعبیراتی که بزرگان مسیحی درباره امیرالمومنین می کنند، آن قدر جالب است که هیچ وقت از ذهن خوانندگان این کتاب ها فراموش نمی شود.
از این گذشته، دو سال پیش به بنده در لبنان ابلاغ شد که موسسه یونسکو، لابد آقایان شنیده اند که یونسکو موسسه فرهنگیِ تابعِ سازمان ملل متحد است و شما می دانید سازمان ملل موسسه ای جهانی است که همه کشورهای جهان در آن عضوند و از مهم ترین و عظیم ترین موسسات دنیاست. یکی از شاخه های آن که به امور فرهنگی رسیدگی می کند، سازمان یونسکو نام دارد. یونسکو تصمیم گرفته است که هفته ای را به نام تجلیل از مقام مقدس امیرالمومنین برپا کند، و از دانشمندان بزرگ دنیا خواسته است که هرکدام درباره یک موضوع از دریای بی کرانِ امیرالمومنین مقاله بنویسند. اینجا هم به بعضی از آقایان ابلاغ شده بود که خودشان را برای برپاییِ چنین مجلسی آماده کنند. حالا ما در مقابل این دریای باعظمت و یا به تعبیری که آقایان در دعوت خود نوشته اند، «لایتناهی»، چه باید بگوییم؟
کدام بُعد امام را مورد بحث قرار دهیم؟ بنده، برحسب ذوقم، نکته ای را برای صحبتم مورد توجه قرار داده ام، که به نظرم نکته آموزنده ای است؛ جنبه تربیتی دارد و به کار زندگی روزمره ما می خورد. امیدوارم هدیه متواضعانه ای از من به پیشگاه مقدسش باشد. نخست یک مقدمه کوتاه می گویم.
صفات انسان، یعنی صفاتی که انسان به آن ها متصف می شود، گاهی به صورت عادت درمی آیند. به اصطلاح علمای ما، برای انسان ملکه می شود. مثلاً گاهی اوقات می بینید آدمِ بخیلی، آدمِ خسیسی، به قول خود ما پول سنگینی را برای یک مدرسه، یک بیمارستان، یک مسجد، یا به یک خانواده فقیر می دهد. ناگهان در عمرش یک حالتی برایش پیدا می شود و این کار را انجام می دهد. این را در اصطلاح علما «حال» می گویند، قبل و بعد هم دیگر ندارد. از اولِ عمرش تا امروز بخیل بوده، از فردا هم تا آخرِ عمرش بخیل خواهد ماند. امروز برقی زده و این شخص کرَمی کرده است. گاهی آدم ها این گونه هستند. اما برخی انسان ها به حسب طبعشان کریم اند، یعنی به کرَم عادت دارند. انسان کریم هرچه به دستش بیاید می دهد. برایش فرق نمی کند، به مورد باشد یا بی مورد، به اهل یا به نااهل، به فقیر می دهد به غنی هم می دهد. داشته باشد می دهد، نداشته باشد هم می دهد. این را می گویند صفتِ «عادت»، می گویند «ملکه.» ملکه یعنی صفتی در انسان هست که انسان بدون فعالیت و بدون صعوبت و مشقت می تواند کارهایی را انجام دهد. این صفات از او صادر می شود. این را ملکه می گویند.
البته، مثال که می زنیم می گوییم مثلاً حاتم طایی کریم بوده. کریم بوده یعنی چه؟ یعنی یک روز پول داده به فقیر؟ نه. یعنی هرکس وارد خانه اش شده گفته اهلاً و سهلاً. هرکس مهمانش شده به او احترام گذاشته. هرکس از او چیزی خواسته به او داده. دیگر مالک هیچ چیزش نیست. نمی تواند خودش را نگه دارد. صفتش است. ملکه اش است. این را ملکه می گویند. یا مثلاً می گوییم که عمرو بن معدی کرب یا رستم یا زیگفرید. هر کشوری قهرمانی دارد، قهرمانی که شجاع است. «شجاع است» یعنی چه؟ یعنی در مقابل بنده شجاع است؟ نه. یعنی پیش قوی شجاع است، پیش ضعیف شجاع است، پیش دشمن شجاع است، پیش دوست شجاع است، همه جا شجاع است. شجاعت در شخص شجاع مثل نور خورشید از او می تراود، بدون اختیار و توجه. این را ملکه می گویند.
درباره امیرالمومنین(ع) ما می خوانیم که کریم است، شجاع است، رئوف است، رحیم است. می خوانیم که علی نسبت به یتیم آن گونه است، نسبت به دین آن چنان غیور است. همه صفاتی که درباره امیرالمومنین می خوانیم، فکر می کنیم که علی عبارت است از هفت و هشت حاتم طایی و سحبان و رستم و معدی کرب. اگر ده ها تن از این قهرمانان تاریخ را بجوشانیم و یک وجود تازه به وجود بیاوریم، این می شود علی. این گونه تصوری از علی داریم. علی شجاع است، یعنی دارای ملکه شجاعت است، یعنی سر نترس دارد. اگر گفتیم علی کریم است، یعنی دست و دلش باز است، یعنی نمی تواند چیزی داشته باشد و به کسی ندهد. این چنین فکر می کنیم. در حالی که بنده خیال می کنم مطلب چنین نیست. علی شجاع هست، اما نه مثل رستم و عمرو بن معدی کرب. علی کریم است، اما نه مثل حاتم طایی. علی فصیح است، اما نه مثل سحبان. علی غیور است، اما غیرتش مثل غیرت های ما نیست.
علی صفاتش منشا دیگری دارد. اما چگونه؟ نگاه اجمالی به زندگی مولا به ما مناظر عجیبی نشان می دهد. به ما نشان می دهد که علی گاهی خیلی شجاع است، گاهی خیلی ترسوست. علی گاهی خیلی کریم است، گاهی خیلی بخیل به نظر می آید. علی گاهی خیلی غیور است، گاهی خیلی صابر است. علی گاهی خیلی متواضع است، گاهی هم خیلی متکبر. می پرسید چگونه؟
بنده برای شما به کلام خودش استشهاد می کنم، تا ببینید علی صفاتش به گونه ای دیگر است. یک عالَم دیگر است. می گوییم علی شجاع است. در اینکه دیگر شکی نیست. علی اسداللَّه غالب است. خودش می گوید: «وَاللّهِ لَو تظاهَرَت العَرَبُ عَلَی قِتالی لَما وَلَّیتُ.»(۱۱) اگر تمام عرب پشت به پشت هم بدهند و به جنگ من بیایند، من فرار نمی کنم. یک جای دیگر می گوید: «ما اُبالِی دَخَلتُ الَی المَوتِ اَوخَرَجَ المَوتُ الَیَّ.»(۱۲) برای من فرقی نمی کند که من در کام مرگ فرو روم یا مرگ به من حمله کند. مرگ برایش وحشتی ندارد. این اسمش شجاعت نیست؟
حضرت رسول اکرم( ص) درباره امیرالمومنین می فرماید: «وَاللّهِ اَنَّهُ جَیشٌ فِی سَبیل اللّهِ.» به خدا سوگند علی یک لشکر در راه خداست. این شجاعت اوست. حالا همراه ما بیایید و شب های علی را تماشا کنید. از زبان ضرار، یکی از دوستان نزدیک حضرت امیرالمومنین، می شنویم. ضرار از حضرت علی برای معاویه تعریف می کند: «لَقَد رَاَیتُهُ فِی بَعضِ مَواقِفِهِ وَقَد ارخَی اللیَّلُ سُدُولَهُ وَهُوَ قائِمٌ فِی مِحرابِهِ قابِضٌ عَلَی لِحیَتِهِ یَتَمَلمَلُ تَمَلمُلَ السَّلِیم وَیَبکِی بُکاءَ الحَزِین وَیَقُولُ... آه، مِن قِلَّهِ الزّادِ وَطُولِ الطَّریقِ وَبُعدِ السَّفَرِ وَعَظِیمِ المَورِدِ.»(۱۳) معاویه، باید شب های آن علی شجاعی را که آتشی در کام دشمنان است، ببینی. اگر شب او را می دیدی، می دیدی ایستاده است، ریشش را به دستش گرفته، روی زمین می غلتد و مثل مارگزیده ناله می کند و می گوید:...خدایا، آه از راهِ دور و کمی بضاعت و وحشت آینده.
پس کجا رفت آن شجاعت؟ می پرسیم: ای علیِ شجاع، چرا اینجا شجاع نیستی؟ تو که می گفتی من از مرگ نمی ترسم، چرا اینجا مثل مارگزیده به خود می پیچی؟ چطور مثل زن گریه می کنی؟ شجاعتت کجاست؟ جواب این حرف چیست؟ آیا حالا می توانید بگویید که علی شجاع است؟ حالا برای شما صفت دیگر حضرتش را شرح می دهم.
می گوییم علی کریم است. دشمنش معاویه در وصف کرمش می گوید: «اگر علی دو انبار داشته باشد، یکی از آن ها پر از طلا و دیگری پر از کاه، اول آنکه طلاست تمام می شود و بعد، انبار کاه.»(۱۴) این کرم علی است. علی تا زمانی که طلا دارد، نمی تواند کاه بدهد. کرمش را از دشمنش می شنویم. از آن طرف، همین علیِ کریم را، همین علی که دنیا به قدر یک استخوان مرده در نظرش ارزش ندارد، همین علی که پول برایش مانند خاک است یا از خاک بی ارزش تر، در جای دیگر می بینیم که برادر گرسنه و نابینایش، عقیل، در مقابلش ایستاده، می خواهد اندکی افزون تر از سهمیه اش از او پول بگیرد. ببینید با او چه کار می کند؟
برای شما عین عبارت را می خوانم: «وَاللَّهِ لَقَد رَایتُ عَقیلاً وَقَد املَقَ حَتّی استَماحَنی مِن بُرِّکُم صاعاً وَرَایتُ صِبیانَهُ شُعثَ الشُعُور غُبرَ الالوانِ مِن فَقرِهِم، کَانَّما سُوِّدَت وُجُوهُهُم بِالعِظلِم.» می گوید: عقیل آمد پیش من و تملق گفت. از من می خواست که از خزانه شما، از بیت المال شما، چیزی به او بدهم. نگاه کردم دیدم موهای بچه هایش از فقر خاکی شده و رنگشان از کمی غذا به سیاهی گراییده. بیچاره است. از صورت خودش و بچه هایش آثار فقر هویدا بود. این عقیل را من دیدم. «وَعاوَدَنی مُوَکِّداً، وَکَرّرَ عَلَیَّ القَولَ مُرَدِّداً، فَاصغَیتُ الَیهِ سَمعی، فَظَنَّ انّی ابیعُهُ دینی، وَاتَّبِعُ قِیادَهُ مُفارِقاً طَریقَتی.» به حرف هایش گوش دادم. مکرر آمد و رفت. پس در اثنایی که به سخنانش گوش می کردم، دچار خطا شد و پیش خود گفت: هان! دل برادرم به رحم آمده. حالاست که به من از خزانه مسلمین و از بیت المال چیزی بدهد. اکنون محبت و عاطفه برادری در قلب سنگین علی اثر کرده و او مرام خود را فراموش می کند. آمد پیش من. کور هم بود. چه کارش کردم؟ «فَاحمیتُ لَهُ حَدیدَهً.» آهنی را داغ کردم. «ثَمَّ ادنَیتُها مِن جِسمِهِ.» به دستش نزدیک کردم، «لِیَعتَبرَ بِها» تا عبرت بگیرد.
هُرم آتش موجب شد که این عقیل کور و مستمند دستش را که برای گرفتن طلا دراز کرده بود، فوراً پس بکشد و ناله کند: «فَضَجَّ ضَجیجَ ذی دَنَفٍ مِن الَمِها وَکادَ ان یَحتَرِقَ مِن مِیسَمِها.» فریاد می کشید که برادر، من را می خواهی بسوزانی؟ من از تو پول می خواهم، پول که نمی دهی هیچ، می خواهی مرا با آتش بسوزانی. «فَقُلتُ لَهُ: ثَکَلَتکَ الثَواکِلُ، یا عَقیلُ ا تَئِنُّ مِن حَدیدَهٍ احماها انسانُها لِلَعبِهِ، وَتَجُرُّنی الی نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبهِ ا تَئِنُّ مِنَ الاذی وَلا ائِنُّ مِن لَظی؟...»(۱۵) به او گفتم: ای عقیل، تو از هرم آتشی که به دستت نزدیک کردم، فرار می کنی. از آهنی که داغ کردم و به دستت نزدیک کردم، می نالی. پس چگونه می خواهی مرا در آتشی افکنی و بسوزانی که جبار آسمان ها و زمین گداخته اش کرده و شعله ورش ساخته؟ تو از اذیت می نالی، اما متوقعی که من از زبانه آتش جهنم ننالم؟
این موضع علی (ع) در مقابل عقیل است. کرم علی کجاست؟ علی که دریای طلا را قبل از کاه می بخشد، چگونه در حق عقیل این کرم را نمی کند؟ این هم سوال دوم. کرمش در جایی آن گونه و جایی دیگر گونه ای دیگر است.
جای دیگر از نمونه کرم نداشتنش: علی خلیفه شد. دید که بیت المال را خلیفه قبلی تقسیم کرده. اراضی مسلمین را بین مردم و خویش و قوم های خودش تقسیم کرده. چه کار کرد؟ او که مسئول نبود، می خواست با بزرگواری خودش مسئله را حل کند، اما نکرد. فرمود: «الا انَّ کُلَّ قَطِیعَهٍ اقَطَعَها عُثمانُ او مالٍ اخَذَهُ من بَیتِ مالِ المسلمینَ فَهُوَ مردودٌ عَلَیهِم.» هرچه خلیفه پیشین از مال خدا به کسی داده و تقسیم کرده و هر زمینی را که به کسی بخشیده، باید برگردد. من ساکت نمی شوم که این مال دست شما باشد. «فانَّ الحَقَّ القَدِیم لا یُبطِلُهُ شَیٌء.» حق مشمول مرور زمان نمی شود، حقِ مردم با سند باطل نمی شود. «وَلَو وَجَدتُهُ وَ قَد تَزوَّجَ بِهِ النساءُ وَ فُرِّقَ فِی البُلدان لَرَدَدتُهُ الَی حالِه»(۱۶) ولو مهر زنانتان هم کرده باشید، من باید برگردانم. این طور کار می کرد. آن کرمش، آن هم انصافش. حالا می توانی بگویی علی کریم بود؟ حاتم طایی این کار را نمی کرد. پس چرا علی چنین کرد؟ این سوال بنده است. امروز می خواهم با بیان جوابش نتیجه تربیتی برای خودمان بگیرم.
مثال سوم: علی رئوف بود. دل نازک بود. یتیم را که می دید، می لرزید و گریه می کرد. پس از جنگ صفین زنی را دید که مشکی بر دوش دارد و ناله می کند و می گوید: خدایا تلافی کن و حکم کن بین من و اباالحسن. داستانش را شنیده اید. مشک را از دوش آن زن برمی گیرد و به خانه می رساند. فردا هم غذا برای بچه ها می آورد و به آن زن می گوید: تو غذای بچه ها را طبخ می کنی یا من؟ زن می گوید: من خمیر می کنم، تو با بچه ها بازی کن. خمیر که درست می شود، حضرت بچه ها را بازی می دهد و سرشان را گرم می کند. بعد به او می گوید: ای عبدالله، تنور را آتش کن. وقتی که تنور را روشن می کند، صورتش را روبه روی آتش می گیرد و می گوید: «ذُق یا عَلِیُّ، هَذا جَزاءُ مَن ضَیَّعَ الاَرامِلَ وَ الَیتامی.»(۱۷) بِچِش این آتش را، مبادا زمانی یتیم های مردم را فراموش کنی، مبادا فقرای همسایه از یادت بروند. اگر چنین کاری کردی، این جزایت است.
این علیِ رئوف که در مقابل آلام و دردهای جامعه اش گریه می کند و می نالد و در مقابل مصیبت ها بیچاره است، همین علی (ع) را می بینید که در جنگ بنی قریظه، به امر پیامبر، نهصد نفر یهودی را یک روزه گردن می زند. به معیارهای ظاهری سنگدل تر از این سراغ دارید؟ کجاست آن کرم؟ کجاست آن رافت؟ کجاست آن رقت روحی؟ کجاست آن دل نازکی؟ ابداً وجود ندارد. اینجا می بینید شمشیر را کشیده در جنگ، «کالنارِ فی الخَشَب»، مثل آتش در خرمنِ خشک می تازد. حالا می توانی بگویی علی دل نازک است؟ کجایش دل نازک است؟
علی فصیح است. بله، هیچ شک نداریم که علی یکی از فصحای بزرگ، بلکه بعد از پیامبر افصح عرب است. یکی از دانشمندان بزرگ لبنانی، که مسیحی است، فصاحت علی را این گونه تعبیر می کند و می گوید: «کانَ شَدِیداً قاصِفاً مُزنجراً کَالرَّعدِ فِی اللَّیلِ.» خطبه های علی مثل غرش شیر در شب های تاریک شکننده است و هر نیروی منحرفی را در مقابل خودش خرد می کند. این صدای علی است و این منطق علی است. اما، در مقابل، گاهی او را ساکت می بینی و مضطرب می یابی: وقتی که در پیشگاه خدا می ایستد، وقتی دعا می خواند، وقتی که شب ناله می کند، آن چنان ساکت می شود که گویی اصلاً در قید حیات نیست تا حرف بزند. کجاست آن فصاحت علی؟
این علی متواضع، که مقابل کوچک ترین خلق خدا تکبر نشان نمی دهد، این علی که پیامبر به او ابوتراب می گوید، این علیِ خاک آلود و خاک نشین، گاهی اوقات آن قدر در برخورد با دشمنان خدا متکبر می شود که یکی از رقبایش به او می گوید: یا اباالحسن، این غرور و کبر که در سرِ توست برای چیست؟ علی که متواضع بود، چطور شد که اینجا متکبر شد؟ چگونه باید این مسئله را تفسیر کنیم؟
علی دنیاطلب، علی که به دنیا می گوید: «غُرّی غَیری... قَد طَلَّقُتکِ ثَلاثاً»(۱۸) علی که می گوید: «وَاللهِ لَو اُعطیتُ الاقالِیمَ السَّبعَهَ بِما تَحتَ اَفلاکِها عَلَی ان اعصِیَ اللهَ فِی نَملَهٍ اَسلُبُها جُلبَ شَعِیرَهٍ ما فَعَلتُه.»(۱۹) علی که می گوید: اگر دنیا را به من بدهند که یک پوست جو را از یک مورچه بگیرم، نمی گیرم، علی که می گوید: دنیا کمتر است از یک برگ در دهان یک ملخی، این علی که دنیا برایش پشیزی ارزش ندارد، می بینید که بعد از مرگِ پیغمبر مطالبه خلافت می کند. به دنبال خلافت می رود. در خطبه اش می گوید: «لَقد تَقَمَّصَها فُلانٌ وَاَنَّه لَیَعلَمُ اَنَّ مَحَلِّی مِنها مَحلُّ القُطبِ مِن الرَّحَی یَنحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ وَلا یَرقَی الیَّ الطَّیرُ.»(۲۰) سعی می کند خلافت را به دست بیاورد، قبل از اینکه منحرف شود از راه خودش. ای علی، تو که از دنیا گریزان بودی، چه شد حالا طالب خلافت شدی؟ این سوال در پیش ما جلوه می کند.
همچنین، گاهی او را غیور می بینیم و گاهی او را صبور می بینیم، به حسب تعبیر خودش که می گوید: «فَصَبُرتُ وَفِی العَینِ قَذَی وَفِی الحَلقِ شَجَی، بَیَن ان ارَی تُراثَ مُحمَّدٍ(ص) نَهباً.»(۲۱) می بینیم در مقابل این غیرت اللّه زنش را، دختر پیغمبر را، می زنند و صبر می کند. کو غیرتت یا علی؟ فاطمه زهرا برمی گردد و آن خطابه را که حتماً شنیده اید، می گوید: «اشتَمَلتَ شَملَهَ الجَنِینِ وَقَعَدتَ حُجرَهَ الظَّنِینِ.»(۲۲) آن تعبیراتی که سنگ را آب می کند فاطمه زهرا به او می گوید. هیچ چیزی نمی گوید. چطور شد؟ کو غیرتش؟ و همچنین در همه موارد.
با این مقدمات، اینک می توانی بگویی علی عبارت است از حاتم و سحبان و عمروبن معدی کرب و رستمی که با هم جوشانده اند و حاصل آن شده حضرت ابوالحسن؟ شده علی؟ نه. پس درمی یابیم که منشا شجاعت و کرم و غیرت علی، آن ملکات نفسی نیست. پس چیست؟ چرا علی این گونه است؟ چون علی مومن است. پاسخْ همین یک کلمه است. علی شجاع است، چون مومن است. ایمان به خدا، مصدر تمام صفات و کمالات علی است؛ ایمان به خدا و دیگر هیچ.
حالا این بحث را تشریح می کنم، تا ببینیم چه نتیجه ای می توانیم از آن بگیریم. ایمان به خدا. آقایان، چشم بپوشید از کسانی که نام مومن را بر خود گذاشته اند. اگر کسی مومن بود، شجاع هم هست، دلیر هم هست، کریم هم هست، غیور هم هست، رئوف هم هست. اما در کجا؟ آنجا که رضای خدا باشد. اما اگر رضای خدا نباشد، ترسوست، بخیل است. ایمان علی، سرّ تناقض صفاتش است.
اولاً، ببینید ایمان چگونه می تواند منشا صفات عالیه شود، آیا ایمان سبب این همه معجزات است؟ بله. به این آیه توجه بفرمایید: «اَلا اِنَّ اَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ.»(۲۳) پس، به تعبیر قرآن، ایمان سبب نترسیدن می شود. به آیاتی که درباره صفات متقین است، نظری بیندازیم: «وَعِبَادُ الرَّحْمانِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْاَرْضِ هَوْنًا وَاِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا.»(۲۴) آیاتی که درباره صفات متقین آمده، آیاتی است که از بِرّ سخن می گوید: «لَّیْسَ الْبِرَّ اَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ.»(۲۵) از قرآن استفاده می کنیم که ایمان به خدا منشا تمام صفات کمالی انسانی است. آقایان، این حرف را کوچک نشمرید. خواهش می کنم. این اساس پیشنهاد و تعبیر ماست. ما اگر مومن به حق شدیم، همه چیز داریم. قدری توجه بفرمایید به این عرضم، تا برسیم به نتیجه اساسی که از تمام این بحث ها و تلاش ها خواهیم گرفت.
ایمان به خدا یعنی چه؟ ایمان به خدا یعنی من معتقد باشم که خالق جهان خداست. این اعتقادم از حد زبانم تجاوز کند و قلبم هم ایمان داشته باشد؛ زبانم، خونم، پوستم، احساسم هم ایمان داشته باشد. هم در حال غضب و هم در حال عصبانیتْ ایمان داشته باشم. در حال ترس و وحشت هم ایمان داشته باشم. خلاصه، اگر ایمان به خدا تمام وجود مرا فراگرفت، نتیجه چه می شود؟ در این باره نکته دیگری را هم باید اضافه کنم. ایمان به خدا، چه خدایی؟ ما درباره خدا چه عقیده ای داریم؟ خدای ما چگونه است؟ خدای ما «لَهُ الاسماء الحُسنی وَ الامثالُ العُلیا»ست، خدای ما عالم است، عادل است، رئوف است، رحیم است، جبار است، متکبر است، خالق است، رازق است. این چنین نیست؟ این ها را ما برای خدا قایل نیستیم؟ خوب، حالا اگر ما معتقد به چنین خدایی بودیم، اگر باورمان از زبانمان تجاوز کرده بود، قلبمان هم «ینادی بالایمان» داشت، فریاد ایمان می زد، آن وقت چه می شود؟ آن وقت باور می کنیم که خدای مقتدری هست، که بر این جهان حکومت می کند، ظلم به کسی نمی کند، این جهان بر اساس عدل و حق قائم است، این دنیا پر از خیر و برکت و زیبایی است، این دنیا پر از خیر و حق است. در این صورت چه می شود؟
یک مثال کوچک می زنم. اگر رفتید به مدرسه ای و دیدید مدرسه منظم است، چه می گویید؟ می گویید مدیر مدرسه آدم منظمی است. نمی گویید؟ اما اگر یک آدم غیرمنظم و بلبشویی مدیر مدرسه ای شد، بی نظمی مدیر در مدرسه اثر می گذارد. بی نظمی خانم در خانه اش اثر می گذارد. کدبانویی اش در خانه اثر می گذارد. خوبی و رشوه نگرفتن رئیس اداره در حسن مدیریت آن اداره اثر می گذارد و موسسات منظم می شود. صفات عالیه رئیس هرگونه که باشد، بر تمام امور موسسه اش منعکس می شود. ما که اعتقاد داریم خدا عادل و عالم و حیّ و رئوف و رحیم است، این چنین خدایی این جهان را اداره می کند، پس این جهان سرشار از حق و خیر و عدل و جمال و علم و فضل و عدل است. آن وقت چه می شود؟ این صفات و کمالات در من که فردی از این دنیا هستم و جزئی از این جهان هستم، به طور طبیعی جلوه می کند. من هم دیگر از کسی نمی ترسم، برای چی؟ برای اینکه معتقدم: «لا مُوَثِّرَ فی الوُجودِ الاّ هُو.»(۲۶) من معتقدم که مرگ من به دست خداست. پس، از چه می ترسم؟ من معتقدم که عالم منظم است، پس از بلبشو وحشتی ندارم. چرا آدم بخیل است؟ از ترسِ فقر. اگر من ایمانم به خدا بود، که او رزاق است، از فقر نمی ترسم.
اندکی دقت کنید. اگر دقت کنید و تحلیل کنید، می بینید تمام صفات خبیثه، از قبیل دروغ و حرص و نفاق و غیبت و بخل، تماماً منشاشان ضعف و حقارت روحی است. حالا بیاییم بررسی کنیم که آدمی چرا دروغ می گوید؟ در این موضوع آدم دروغ می گوید، برای اینکه می خواهد منفعتی به او برسد، اگرچه منفعتِ موهوم؛ پس یا به طمعِ منفعتی دروغ می گوید و یا از ترسِ مضرتی. می ترسد از اینکه در موردی گرفتار شود. پدر به بچه می گوید: تو این آب را ریختی؟ می گوید: نه. دروغ می گوید. چرا؟ برای اینکه اگر بگوید بلی، تنبیه می شود. دروغ او از ترس است. پس دروغ گفتن یا از ترس است یا از طمع. ترس و طمع منشاشان چیست؟ ضعف و حقارت روحی است. آدم ضعیف می ترسد و آدم فقیر طمع دارد. آدمی که تواناست نمی ترسد، آدمی که احساس قدرت روحی دارد، طمع ندارد. پس اگر توانستی ضعف و حقارت روحی یک نفر را از بین ببری، دیگر دروغ هم نخواهد گفت. پس چرا ما دروغ می گوییم؟ چون کوچکیم، بیچاره ایم. چرا طمع داریم؟ چون احساس فقر می کنیم، هرچند میلیون ها ثروت داشته باشیم. چرا من حرص می زنم؟ برای اینکه قلبم فقیر است.

یک شعر عربی می گوید:

مُستَحدِثُ النعمه لا یَرتَجی
احشائُهُ یَستَوعِبُ الفَقرا

می گوید بعضی از انسان ها لئیم هستند، از این ها امیدی نداشته باش. برای اینکه گرسنه اند و احشائشان هم از فقر می نالد. آدم ممکن است، خیلی هم ثروت داشته باشد، باز در پی افزون طلبی باشد. چرا در فکر زیاده طلبی است؟ نمی خواهم از کار منع کنم. کار مقدس است، عبادت است، اما حرص بد است. حرص زدن، این حرص زدن از طمع و احساس فقر به وجود می آید.
پس خلاصه سخن این شد که آدمی که خودش را وابسته به خدای بزرگ و توانا و عالم و عزیز می داند، دیگر از چیزی نمی ترسد، از فقر نمی ترسد، کریم است. این آدم رافت دارد، به مردم رحم می کند و همچنین... علی از این نوع بود. به همین دلیل در اخبار ما تاکید شده: «تَخَلَّقوا بِاخلاقِ اللَّه.» صفات خدا را داشته باشید. صفات خدا چیست؟ علم است، عدالت است، تقواست، قدرت است، رافت است و رحمت است. پس اگر کسی ایمان به خدا داشت، منشا تمام این صفات ایمانش است.
به همین دلیل به ما گفته اند که نماز بخوانیم و درباره نماز فرموده اند: «الصَّلَاه تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ.»(۲۷) برای چه؟ مگر نماز چیست؟ نماز مصاحبت با خداست، نماز مجالست با خداست، نماز نشستن پیش خداست. این مصاحبت سبب می شود که صفات خدایی را کسب کنیم. آدم از مصاحبش، از معاشرش، رنگ می گیرد. پس علی شجاع نیست، ترسو هم نیست، کریم نیست، بخیل هم نیست. پس علی چیست؟ علی مومن است، علی ایمان به خدا دارد. اما ایمانش بسیار است. آنجایی که خدا می گوید: اقبل، فَاقبل؛ آنجا که می گوید: بایست، می ایستد؛ برو، می رود؛ بده، می دهد؛ ببخش، می بخشد؛ بترس، می ترسد؛ نترس، نمی ترسد: تسلیم مطلق در مقابل اراده الهی. رضای خدا منشا تمام صفات علی است.
حالا این علی که ایمان کامل دارد، درباره خودش چه می گوید؟ افتخار به شجاعتش می کند؟ نه. افتخار به کرمش می کند؟ نه. افتخار به غیرتش می کند؟ نه. افتخار به چه می کند؟ افتخار به متابعت محمد، رسول خدا(ص) می کند. افتخار به پیروی دین خدا می کند و می گوید: «وَقَد تَعلَمُونَ مَوضِعی مِن رَسُولِ اللهِ.» شما می دانید من چه ارتباطی با پیغمبر داشتم: «بِالقَرابَهِ القَریبَهِ وَالمَنزلهِ الخَصیصَهِ، وَضَعنی فی حِجرهِ وَانَا وَلَدٌ یَضُمُّنی اِلی صَدرهِ، وَیَکنُفُنی فی فِراشِهِ وَیُمِسُّنی جَسَدَهُ، وَیُشِمُّنی عَرفَهُ... وَما وَجَدَ لی کَذبَهً فِی قَولٍ، وَلا خَطلَهً فی فِعلِ... وَلَقَد کُنتُ اتَّبِعُهُ اتِّباعَ الفَصیل اثَرَ اُمّهِ، یَرفَعُ لی فی کُلِّ یَومٍ مِن اخلاقِهِ عَلَماً، وَ یَامُرُنی بِالاِقتِداءِ بِهِ.»(۲۸) می گوید شما می دانید که من با پیغمبر چگونه بودم؟ من شش ساله بودم که رفتم به خانه پیامبر. از بچگی به دنبال پیامبر بودم. مرا بغل می گرفت. مرا می بویید. در جنگ ها همراه او بودم. در صلحش کنار او بودم. در خانه و در جامعه با او بودم. همه جا با او بودم. سپس این گونه تعبیر می کند: مثل بچه شتری به دنبال شتر، همراه پیامبر می رفتم. هر روز برای من عَلَمی از هدایت برمی افراشت و مرا به پیروی از آن راه وامی داشت. از این رو، مقام من این است.
علی به ایمانش افتخار می کند، به متابعتش: «قُلْ اِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی.»(۲۹) متابعت پیامبر برای علی این همه فضیلت آورده و
او را در مقابل خدا تسلیم مطلق کرده است؛ تسلیم مطلق در مقابل اوامر خدا. مقام علی به جایی رسید که پیامبر هنگام نبرد علی با عمرو بن عبدود گفت: «بَرَزَ الایمانُ کُلُّهُ الَی الشِّرکِ کُلِّهِ.»(۳۰) همه ایمان، همه ایمان می دانی چقدر است؟ یعنی به قدری که در قلب های شما و ما و میلیون ها بشر امروز و آینده و گذشته ایمان هست، در ذات علی مجسم شده بود: «بَرَزَ الایمانُ کُلُّهُ الَی الشِّرکِ کُلِّهِ.» این مرد علی است. ایمان کلی، ایمان مطلق، ایمان مجسم. کسی که ایمان قوی داشته باشد، شبیه علی می شود. این فضل علی است و به همین دلیل محبت علی جزو دین شده است.
چرا قرآن می فرماید: «لا اَسْاَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرًا اِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی.»(۳۱) چرا محبت علی جزو اسلام است و هرکس محبتش را نداشته باشد، مسلمان نیست؟ به اتفاق فِرَق، سنی ها هم علی را دوست دارند اما پیروی نمی کنند، دوستی علی جزو ایمان است. چرا؟ مگر اسلام دین شخص است؟ دین فرد است؟ نه، اسلام دین خداست. ولی علی ایمان کلی به خداست. اگر کسی دوستش نداشته باشد، خدا را دوست ندارد. در عبارتی می فرماید: «لَو ضَرَبتُ خَیشُومَ المُومِنِ عَلَی ان یُبغِضَنِی ما ابغَضَنِی وَلَو صَبَبتُ الدُّنیا بِجَمّاتِها عَلَی المُنافِقِ عَلَی ان یُحِبَّنیِ ما احَبَّنِی.»(۳۲) می گوید اگر تیغ مومن را هم در بیاوری، دماغش را هم با تیغ بزنی که مرا دشمن داشته باشد، ممکن نیست. اگر همه دنیا را هم به پیش پای منافق بریزی که مرا دوست داشته باشد، ممکن نیست. «قسیم الجنّه والنار» است، چرا؟ چون هرکس دوستش دارد خوب است، هرکس دوستش ندارد بد است.
ما از خدا این چنین می فهمیم. از اسلام این چنین می فهمیم. اما چگونه دوستی ای؟ دوستی ای که حضرت صادق(ع) می گوید. شخصی از حضرت صادق(ع) می پرسد که ما نام شما را بر اولاد خود می گذاریم، آیا این به کمک ما می آید. حضرت می فرماید: بله «و هَلِ الدِّینُ الَّا الحُبُّ.»(۳۳) آیا دین جز دوستی چیزی هست؟ بعد برای اینکه اشتباه نشود، می گوید: «قُلْ اِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّه.»(۳۴) کسی که خدا را دوست دارد، پیرو پیغمبر خداست. بنابراین، ایمان علی و کمال ایمانش موجب می شود که جزو دین شود و پیامبر بفرماید: «لا اَسْاَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرًا اِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی.»(۳۵) آن ایمانش است. علی چون ایمان کامل است، واکنش های متفاوتی در مقابل دنیا دارد. گاه به نظر می رسد که برای دنیا حرص می زند و دنبال خلافت می رود. گاهی هم می گوید: ای دنیا، «غُرّی غَیری...»(۳۶) برو دور شو، من طلاقت دادم. برای چه؟ برای اینکه علی دنیا را فقط برای اقامه حق و ابطال باطل می خواهد. اگر در دنیا حقی اجرا نشود یا از باطلی جلوگیری نشود، به درد علی نمی خورد. پس دنیا را برای خدا می خواهد.
می خواهیم به این نتیجه برسیم که شجاعتش برای خداست و به امر خداست و به اتکای خداست و ترسش در مقابل خداست. از فقر نمی ترسد. اعتماد به خدا دارد. کریم است. امساکش هم برای این است که نمی خواهد مال مسلمان را بگیرد و به برادرش بدهد. طلب دنیایش برای اقامه حق و ابطال باطل است. وقتی هم که این هدف حاصل نشود، همه چیز دنیا را رها می کند. در این راه به ابوذر می گوید: «یا اباذَرٍ لا یُونِسکَ الَّا الحَقّ وَ لا یُوَحِشکَ الَّا الباطِلُ.»(۳۷) به همین دلیل، در تمام زندگیِ علی یک هماهنگی کامل دیده می شود: «وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً.»(۳۸) علی (ع) با ایمانش بازی نمی کرد. در بازارش همانی بود که در خانه، در خانه اش همانی بود که در جنگ و در جنگش همانی بود که در مسجد مشاهده می شد. یک ذات بود. اینجا و آنجا نمی شناخت. در تمام دنیای خدا، علی ولیّ خدا بود. در همه جا، در مقابل خویش و بیگانه یکنواخت بود. قضیه عقیل را خواندیم. قضیه بازگشت اقطاع های عثمان را هم خواندیم. ملاحظه فرمودید که برایش برادر و خویش و بیگانه فرقی نمی کند. آنجا که رضای خداست، همه چیز هست و آنجا که نیست، هیچ چیز نیست. در روز مرگش و روز خلافتش حرف هایش یکی است.
خطبه علی در روز خلافتش، آن روز که دنیا با تمام زیبایی هایش به علی رو می کند، مانند روزی است که می خواهد بمیرد. برای اینکه دنیا برای او رسالت است، امانت است، دنیا برای علی وسیله کار است. در حال غضب و آرامش هم یکنواخت است.
در یک روایت هست که وقتی علی روی سینه عمروبن عبدود نشست، عمروبن عبدود آب دهانش را بر صورت حضرت انداخت و به حضرتْ فحش داد، به مادر حضرت فحش داد. حضرت برخاست و قدم زد. حالا مردم در گرد و غبار منتظرند ببینند سرانجام نبرد چه شد. قدم زد و قدم زد تا غضبش فرونشست. آمد سر عمروبن عبدود را برید. برای چه این کار را می کند؟ به این دلیل که وقتی از این جسارت عصبانی شد، فکر کرد مبادا این دستی که جز برای خدا حرکت نمی کند، به سبب خشمِ شخصی، قدری قوی تر و تندتر حرکت کند.
چرا یداللَّه می شود؟ چرا علی یداللَّه می شود؟ برای اینکه اگر خدا دستی داشت ـ تَعَالَی اللّه عَمّا یَقُولُ الظّالِمُونَ ـ خدا دست ندارد، اگر خدا دستی داشت، همان گونه می زد که دست علی می زند. اگر خدا دستی داشت، همان شمشیری بود که علی می زد. اگر خدا دستی داشت، همان پولی بود که علی می داد. این است که یداللّه شده. این دست جز به اراده خدا حرکت نمی کند. این قلب جز با محبت خدا نمی تپد. این اشک جز برای خدا نمی ریزد. از این روست که علی «یداللّه الباسطه» هم نامیده شده. این علی است. حالا ما هم شیعه علی هستیم. حرف های ما هم تمام شد.
ما می گوییم علی امام ماست. امام یعنی چه؟ امام یعنی پیشوا.
نماز جماعت خوانده اید. نماز جماعت که می خوانند، امام وقتی که می گوید: «اللّه اکبر»، ماموم هم می گوید: «اللّه اکبر.» رکوع که می کند، مامومین رکوع می کنند. سجود هم می کند، سجود می کنند؛ یعنی پیروی کردن. ولایت ما از علی هم به همین معناست.
خوب، علی امام ماست. علی چگونه بود؟ این که گفتیم، قطره ای از مظهر شخصیت علی بود که به زبان بنده در این مکان مقدس جاری شد. آیا تا کنون امام را دیده اید که در قیام باشد و مامومین او در حال سجود؟ و یا امام در سجود باشد و مامومین ایستاده باشند؟ آیا می گویی این آقا امام این هاست، می گویی یا نمی گویی؟ البته که نمی گویی. این مسخره است. باید بررسی کنیم که ما چگونه مامومین این امامیم؟ علی شجاع، ما ترسو؛ علی کریم، ما بخیل؛ علی خوش اخلاق، ما بداخلاق؛ علی توانا، ما ترسو و طماع؛ علی صادق و الی آخر. معنای امامت چیست؟ علی، همان طور که گفتیم، سرّ کمالش ایمانش است. راهی است که برای ما هم باز است. این راهی است که علی رفت. بفرمایید شما هم بروید. علی صد درجه اش را رفت و آن شد، تو یک درجه اش را برو و یک صدم علی بشو. راه باز است برای همه. باز نیست؟
ما کمال علی را در ایمانش می دانیم. با ایمان به خدا و ازدیاد این ایمان، می توانیم راه علی را برویم. اما ما چه کرده ایم؟ ما که شیعه علی هستیم و باید از او پیروی کنیم، چه کرده ایم؟ بعضی هایمان، نمی گویم همه مان، صادقانه پیروی نکرده ایم. خوب، حالا که نکردیم چه از دستمان رفته است؟ عزت و شرافت و هدایت و نجاتی که باید برای شیعه علی (ع) باشد، مهجور مانده است. حرفی ندارم، ولی مصیبت کجاست؟ ای علی دوست، ای کسی که برای خاطر علی (ع) بر سر می زنی، به سوگ می نشینی؛ ای کسی که برای علی جمع می شوی و چراغ روشن می کنی؛ ای کسی که برای علی اشک می ریزی؛ ای کسی که با شنیدن منقبت علی (ع) دلت شاد می شود، بشنو و بترس و بلرز از این حرف. علی را اگر امروز دنیا بخواهد بشناسد، چطور می شناسد؟ دو راه دارد که دنیای امروز علی را بشناسد. یک راه از تاریخ می رود و کتاب ها را می بیند و علی را از راه تاریخ می شناسد. یک راه دیگر هم امروز برای شناختن علی هست. اگر آمدند و گفتند که علی را چطور می شود شناخت، می گویند می رویم از پیروانش می شناسیم. فرض کنیم یک نفر می خواهد علی را بشناسد. می خواهد پیروان علی ، مامومین علی، دنباله روهای علی ، شیعیان علی را بشناسد، تا علی را بشناسد. چه می بیند؟ آیا علم می بیند؟ آیا تقوا می بیند؟ آیا علاقه به یتیمی که در علی بود، می بیند؟ آیا خدمت به مردمی می بیند که در علی می دید؟ آیا شجاعت و صراحتی می بیند که در علی(ع) می دید؟ به هوش باش، چگونه می خواهی علی را بشناسانی؟ آیا شجاعت و صراحتی را می بیند که در علی بود؟
یکی از دوستان ما می گفت که علی سه تا مصیبت داشت. خوب گوش بدهید آقایان. علی سه تا مصیبت داشت: اول مصیبتش درباره شخص خودش است. کسانی حقش را غصب کردند، اذیتش کردند، کشتند. این مصیبت چند سال طول کشید؟ سی سال، چهل سال، پنجاه سال. مصیبت دوم مصیبتش درباره اولادش است. امت با اولاد علی بد رفتار کردند. کشتند، فراری دادند، اسیر کردند. هر کاری خواستند کردند. اما این هم چند سال طول کشید؟ این هم دویست سال طول کشید... سیصد سال طول کشید. بیشتر شد؟ نه، تمام شدند امامان.
مصیبت بزرگ علی در شیعیانش است. این هایی که ننگ ابدی برای آن سرور هستند. این هایی که یکی شان کافی است که بگویند علی باطل بوده و هرچه می گفت، درست نبوده است.
درست است امروز ما ننگ دامان علی بشویم؟
عقب افتاده ترین شهرها شهرهای شیعه باشد؟
نسبت بی سوادی در بین شیعیان از همه بیشتر باشد؟
معامله بازارها از همه جا بدتر باشد؟
راست کمتر باشد؟ صله رحم کمتر باشد؟
یتیم بیشتر باشد؟ فقیر بیشتر باشد؟
آخر این چه بساطی است؟ این چه زندگی ای است که ما داریم؟ این چه پیروی از علی است که ما داریم؟ برگردید آقایان، عمر ما به پایان می رسد. یک روز زودتر یا یک روز دیرتر. باید تلاش کرد. ما امروز پشت نمایشگاه گذاشته شده ایم. آقا سابقاً دنیا به هم ارتباط نداشت، هر غلطی که ما در دلمان می کردیم، در مملکت خودمان می کردیم، کسی به ما نگاه نمی کرد. امروز جامعه ما در دنیا منعکس است. هرچه بکنیم، همه کس می بیند. هر اخلاقی داشته باشیم، همه کس حس می کند. هر روشی داشته باشیم، مشخص است. به نام علی تمام می شود. ما شیعه علی هستیم. نباید دشمن او باشیم و امیدوارم که نباشیم. به حق خودش و به ایمان خودش. والسلام علیکم.

نظرات کاربران درباره کتاب انسان آسمان

جمله ای طلایی و تکان دهنده در این کتاب: مصیبت بـزرگ علی در شیعیانش است. این‌هایی که ننگ ابــدی برای آن سرور هستند. این‌هایی که یکی‌شان کافی است که بگویند علی باطل بوده و هرچه می‌گفت، درست نبوده است. درست است امروز ما ننگ دامان علی بشویم؟ عقب‌افتاده‌ترین شهرها شهرهای شیعه باشد؟ نسبت بی‌سوادی در بین شیعیان از همه بیشتر باشد؟ معاملۀ بازارها از همه‌جا بدتر باشد؟ راست کمتر باشد؟ صلۀ رحم کمتر باشد؟ یتیم بیشتر باشد؟ فقیر بیشتر باشد؟
در 3 سال پیش توسط jaf...adi
کتاب بسیار خوبی بود.
در 3 سال پیش توسط ngh...i23
عالی است
در 2 سال پیش توسط MMRZ
نگاه امام موسی صدر بسیار دلنشین و قابل تامل است.
در 2 ماه پیش توسط مریم ...
کتاب بسیار خوبی برای هدیه دادن در روز پدر است ... صحبت های امام موسی صدر درباره امام علی در این کتاب نگاه جدیدی را به خواننده می دهد
در 3 سال پیش توسط mas...e78
فوق العاده. چقدر از این دست کتابا ما نیاز داریم
در 5 ماه پیش توسط mdb...rgi
یکی از سخنرانی هایی که در این کتاب "علی موحد بود و بس " است. این سخنرانی بسیار بسیار تربیتی است و من واقعا دوست دارم.
در 3 سال پیش توسط kho...yam
عالییییییی
در 6 روز پیش توسط has...chi
برادران عزیز! علی بسیار بزرگ است. اما علی مرواریدی نیست که در ویترین بگذارند یا فضیلت های وی را روی لوح ها بنویسند و ما به آن افتخار کنیم. هرگز! هر قدر به سیرهء علی عمل شود و هر اندازه عملکرد ما با علی مطابق باشد و خویشتن را با میزان علی بسنجیم، به همین اندازه می توانیم بگوییم علی از ما و ما از علی هستیم..کتاب بسیار زیبایی بود..
در 4 سال پیش توسط Ami...ein
امام صدر از صحبت کردن درباره‌ی ائمه (ع) جنبه‌ی تربیتی ِصِرف مدّنظر دارد. پس اولاً و بالذات از ولادتِ امام در کعبه و شهادتِ امام در محرابِ مسجد افتخاری نصیب ایشان نمی‌دانند. چیزی که امام صدر بر رویِ آن تاکید می‌کنند -و البته زیبا مطلب را مفهوم می‌کنند- «ایمان»ِ امام علی(ع) است. تاکید بر معنایِ تربیتی و عملیِ، در معنایِ مقصودِ امام از شب قدر هم نمایان است. البته بحث از تشیع و تسنن را در این کتاب مطرح نمی‌کنند -انتظارش را داشتم مطرح کنند- اما چگونه امام صدر که از طرفی یک عالم شیعه است (و به عقیده‌ی ما یا من باید از حقیقت دفاع کند) و از طرفی دیگر یک عالم مُصلح است، با رابطه‌، نسبت‌ها و حوادثِ میان تشیع و تسنن برخورد می‌کنند؟ جواب این سوال در کتاب «ادیان در خدمت انسان» است. بعداً اندکی درباره‌اش می‌نویسم.
در 4 سال پیش توسط Abo...azl