به کسی که در سال هفتصدهزار و هفتصد و هفتاد و هفتبه جای پایمان نگاه میکند بگو:
انفجار، اولین جنین مُردهای نبود که در شکم کاشتیم
اول آب بودو خرچخرچ گلوی همسایه در بصلالنخاعِ رود
بعد انفجار که زیر پوستِ سوختهی اجدادمان اتفاق میافتاد
کسی نمیدانست فاجعه وقتی از راه برسد
به قانون بقا رحم نمیکند
و ما که در جدارهی لیوان تبخیر میشدیم
تبخیر شدیم
که تبخیر شدن
صدای شکستن کمر ابونواس است
وقتی به استخوانهای بُریدهی پدرانش بگوید شعر
ما برای ترکاندن استخوان و شمردن دندانهای شیریِ افتاده وقت نداشتیم
آنقدر که بفهمیم صدای گلوله از خودش دیرتر اتفاق میافتد
همچون صدای شکستن استخوان ترقوه که دیرتر از خودش
کسی به ما نگفته بود
کسی که رفت
نمیرود
بخار میشود
که بخار شدن
صدای شکستن کمر ابونواس است
وقتی روی دهانش بنویسد:
امروز حتی شتر به لبهای من خائن است
شعر را با ما کُشتند
ما وقت نکردیم به کسی که در سال هفتصدهزار و هفتصد و هفتاد و هفت
به جای پایمان دست میکشد بگوییم:
سنبلهای کوهی در سرزمین ما درختان بلندی بودند
گاهی به مرزهایمان نگاه میکردند
فریاد میزدند:
برو ابونواس! برو!
از این جهنمِ نانوشته برو!
و ما هر نسل یکبار منقرض میشدیم
فقط آگاهیِ عجیبی که حشرات حامل آناند به ما میرسید
دهانمان سبز میشد
نه اینکه جوانه میزدیم
نه!
ما از تعجب سبز میشدیم
و فقط وقت میکردیم به کسی که در سالِ هفتصدهزار و هفتصد و هفتاد و هفت
به جای پایمان نگاه میکند بگوییم:
بابل دست ندارد
ما تمام شدیم
و فقط در سطوح دیگری از حیات
که هنوز در جداول شیمیایی نیست
گاهی به هوش میآییم
به شُرشُر آب در شبح شط گوش میدهیم
و بخار میشویم
که بخار شدن
صدای شکستن کمر ابونواس است
وقتی عاشقانهای برای شترهای سربُریده میخواند.