نوزاد را با همان لباس نازک و سفید بیمارستان گذاشته بودند روی سکوی کنار بانک. لاغر و سبزه بود. بیرمق بود و با آخرین ذرههای توانش گریه میکرد. چانه کوچکش میلرزید و با انگشتان ظریف و کشیدهاش توی هوا چنگ میانداخت. عابرین پیاده به خیال اینکه مادرش دارد از خودپرداز پول میگیرد یا توی بانک است، پس از درنگی کوتاه از کنارش میگذشتند. پیرزن تنومندی که مدارکی در دست داشت، نوزاد را ورانداز کرد و وارد بانک شد. صدا بلند کرد: این بچه مال کیه که گذاشته بیرون؟