روزی روزگاری خانمی به اسم توزا بغلِ ساحل رود ایراوادی توی یه روستای کوچیک زندگی میکرد. اسم شوهرش تِینگی[ بود و اونا خیلی کنار هم خوشبخت بودن. اما یه مشکلی بود که خیلی توزا رو اذیت میکرد، اونم این بود که شوهرش فکر میکرد که کیمیاگره و همهی وقتش رو میگذاشت واسه اینکه ببینه چطوری میتونه خاک رو به طلا تبدیل کنه.
تِینگی از صبح تا شب همش داشت آزمایش و تحقیق میکرد که ببینه چهجوری میتونه موفق بشه. کمکم همهی پولهاشون تموم شد و توزا به سختی میتونست غذا بخره. واسه همین خیلی نگران شد و به تِینگی گفت:«اینجوری نمیتونیم زندگی کنیم باید بری سرِ کار».
ولی گوش تِینگی به این حرفها بدهکار نبود و میگفت: «چیزی نمونده که موفق بشم. واسه چی برم سَرِکار وقتی که میدونم به زودی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی پولدار میشیم. بهزودی هرچیزی که دمِ دستمون باشه رو میتونیم به طلا تبدیل بکنیم، هرچیزی رو».