تمام تنت چشم بودحیف…میل تماشا نداشتی...
مرا دو پله تنها دو پله بالاتر ببوس!وقتی که روبهروی شمسالعمارهبرای مُردگانی که پیِ عطرت سرگرداناندفاتحه میخوانم...
منی که زائرِ دروازههای مخفی این شهرمچرا غریبِ در شهر خویشتنم؟و غریبِ در زمانهی خویشتن؟و غریبِ در زبان خویشتن؟...
ای تنِ تنها!تنِ زخمخورده!تنِ مهیای ابتلا!تنی که تمامِ عناصرِ زیستیاتاز مرز گذشتهاند و هنوزدر شهر خویشهر چه تقلا میکن...
همانطور که رویدادهای واقعی فراموش میشوند،وقایعی که هرگز رخ ندادهاند نیزمیتوانند در خاطرمان بمانند. ـ گابریل گارسیا م...