غروب یکی از روزهای بهاری سال ۲۰۰۱، در فرودگاه پایول واقع در خیابان مینیپلیس نشسته بودم و به پیامهای صوتیام گوش میکردم. تمام روزم صرف حرف زدن شده بود. ابتدای روز و حین صرف صبحانه با رؤسا ملاقات کردم، بعد از آن یک جلسه آموزشی تماموقت برای کارکنانی گذاشتم که در درمانگاه مشغول سر و کله زدن با بچههای دچار عارضه سوءرفتار بودند و در نهایت در جلسهای با میزبانی همکاران دانشگاهی، شرکت کردم. پس از چهارده ساعت صحبتکردن، آخرین کاری که میخواستم انجام دهم این بود که به پیامهای تلفنیام پاسخ دهم. تصمیم گرفتم تنها به یکی از آنها پاسخ داده و بقیه را به بعد موکول کنم.