روزم را خوب شروع کرده بودم و با برنامهریزی پیش میرفتم: پیش از رفتن به فروشگاه، کل کاتالوگ آیکیا را با دقت ورق زده و فهرست کاملی برداشته بودم. همهچیز از کفایت و کاردانی من حکایت داشت، اما اکنون تسلیم شده بودم و برنامهریزیِ مفصلم نقشبرآب شده بود. وقتی در راهروهای آن فروشگاه بزرگ تلوتلو میخوردم و همزمان افراد متموّلی را میدیدم که خریدهایشان را کامل انجام داده بودند، احساسِ درماندگی و فلاکت بیشتری کردم، احساس فروپاشی، درمانده در آیکیا و درمانده از زندگی.