تش با سرعت هرچه بیشتر به ما نزدیکونزدیکتر میشد. حتی فرصتی برای فکرکردن نداشتیم. سروصدای ناشی از آتشسوزی از صدای موتور جت هم بلندتر بود و من، تا سرحد مرگ ترسیده بودم. قلبم دیوانهوار در سینه میکوبید و گرمای سوزان و دود غلیظی که همهجا را فراگرفته بود؛ مرا بیشازپیش مضطرب و وحشتزده میکرد.
همراهانم را نمیشناختم؛ اما یادم میآید به یکی از آنها گفتم که چقدر ترسیدهام. او در جواب به من گفت: «نگران نباش؛ اگه بتونیم پشت صخرهای که در دامنۀ تپه قرار داره، پناه بگیریم، در امان خواهیم بود.»
آتش ما را محاصره کرده بود و راهی به بیرون وجود نداشت. میدانستم باید از تپه بالا بروم. همینطور میدانستم آتش با سرعت بیشتری روی تپهها حرکت میکند؛ پس میبایست سریع حرکت میکردم. شیب صخره زیاد بود و علفهای بلند و خشکیده رویش را پوشانده بود. بااینکه ۲۳ کیلومتر را دویده و خسته بودم؛ اما بالاخره همراه دیگران از صخره بالا رفتم و همگی چند دقیقهای آن بالا منتظر ماندیم. درحالیکه آتش همانطور بهسمت ما میآمد.