فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامسس

کتاب رامسس
زیر اقاقیای مغرب

نسخه الکترونیک کتاب رامسس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رامسس

این کتاب شرح زندگی رامسس کبیر یکی از بزرگ‌ترین فراعنه مصر است. گویند که زندگی این فرعون با سلطنت دو تن از بزرگ‌ترین امپراتوران حِتی، موواتالی و حاتوسیل، و یکی از پیامبران بزرگ الهی، حضرت موسی علیه‌السلام، همزمان بوده است.
هیچ کشوری در دوران باستان از نظر ثروت و شوکت و عمق دانش و حکمت با مصر برابری نتوانست کرد. همین ویژگی سبب شده بود که امپراتوری‌های قدرتمند دوران به این سرزمین چشم طمع بدوزند و پیوسته آن را مورد هجوم و تاخت و تاز قرار دهند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رامسس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


فصل یکم

خورشید غروب نمای معابد پی ـ رامسس، پایتختی را که به فرمان رامسس کبیر در دلتا بنا شده بود، در نور خود غرق کرده بود. این شهر که به دلیل رنگ کاشی هایی که نمای خانه ها را آراسته بود، شهر فیروزه نام داشت، تجسم ثروت، قدرت و زیبایی بود.
زندگی در این شهر دلپذیر بود، اما آن شب خاص، هیولای ساردنیایی ملایمت هوا و زیبایی پرمهر آسمانی را که به رنگ صورتی درآمده بود، احساس نمی کرد. دریازن پیشین، رئیس محافظان شخصی رامسس، کلاهخود شاخدار به سر و شمشیر به کمر با بدخلقی به سوی اقامتگاه شهزاده اوری ـ تشو اسب می تاخت. شهزاده چندین سال بود که وادار به اقامت اجباری در آن مکان شده بود. پسر مغضوب امپراتور حِتی، موواتالی، دشمنِ سوگندخورده رامسس بود. پدر را نابود کرده بود تا خود برجایش تکیه زند. لیکن به قدر حاتوسیل، برادر امپراتور مکار نبود. اوری ـ تشو پنداشته بود که مملکت را در دست گرفته، اما حاتوسیل بر تاج و تخت مسلط شده و رقیب را به گریز واداشته بود. عاشه دیپلمات، دوست دوران کودکی رامسس، ترتیب فرار او را داده بود.
سررامانّا وقتی به یاد آورد که این جنگجوی بی رحم آناتولیایی چطور به فردی فراری تبدیل شده است خنده اش گرفت! مضحک و در عین حال دردناک بود. رامسس، مردی که اوری ـ تشو بیش ازهر کس دیگر از او نفرت داشت، به دادن پناهندگی سیاسی به او در ازای گرفتن اطلاعات مربوط به نیروهای نظامی حِتی و سلاح هایشان موافقت کرده بود. وقتی در بیست ویکمین سال سلطنت رامسس مصر و حِتی عهدنامه صلح و همکاری متقابل در صورت تهاجم خارجی را امضا کردند، اوری ـ تشو پنداشته بود آخرین ساعت عمرش فرا رسیده است. مگر نه آن که می توانست هدیه بی همتایی برای تقدیم به حاتوسیل برای ممهور کردن توافق باشد و یا به کفاره امضای این عهدنامه قربانی شود؟
وجود اوری ـ تشو دیگر اهمیتی نداشت و سررامانّا هم به ماموریتی که رامسس به او سپرده بود، به هیچ وجه علاقه مند نبود.
اقامتگاه شهزاده حِتی در حاشیه شمالی شهر، در قلب نخلستان واقع بود. در هر حال اوری ـ تشو در خاک فراعنه که روزی در آرزوی از میان بردنش بود، از زندگی پرتجملی بهره مند شده بود.
سررامانّا رامسس را ستایش می کرد و می خواست تا آخرین روز زندگی خود به او خدمت کند. به همین دلیل از اجرای فرمان وحشتناکی که فرعون به او محول کرده بود، اکراه داشت.
در مدخل اقامتگاه دو مامور مسلح به دشنه و گرز ایستاده بودند. سررامانّا این دو را برای محافظت از این مکان برگزیده بود.
ـ خبری نشده؟
ـ هیچ خبری رئیس. شهزاده حِتی در باغ، کنار استخر، شرابی را که خورده هضم می کند.
هیولای ساردنیایی از آستانه اقامتگاه قدم به درون نهاد و با گام های سنگین راه معبر شنی را که به استخر منتهی می شد، در پیش گرفت. سه مامور دیگر به طور دایم مراقب فرمانده کل پیشین سپاه حِتی بودند که اوقات خود را به خوردن، نوشیدن، شنا کردن و خوابیدن می گذراند.
چلچله ها در آسمان مشغول بازی بودند. بال شانه به سری در هنگام پرواز شانه سررامانّا را لمس کرد. او با آرواره ها و مشت های به هم فشرده و نگاه خشمناک خود را برای اجرای ماموریتش آماده می کرد. برای نخستین بار متاسف بود از این که برای فرعون کار می کند.
اوری ـ تشو مانند درنده ای که نزدیکی خطر را احساس کند، پیش از شنیدن صدای گام های سنگین سررامانّا بیدار شد.
بلندبالا و عضلانی بود، موهای سرش بلند بود و پشم های حنایی رنگی بالاتنه اش را می پوشاند. نیروی جسمانی خود را که سرمای شدید آناتولیا هم نمی توانست آسیبی به آن وارد آورد، حفظ کرده بود.
روی کاشی های کنار استخر دراز کشیده بود و با چشمان نیم بسته شاهد نزدیک شدن رئیس محافظان شخصی رامسس کبیر بود.
پس وقتش رسیده بود.
اوری ـ تشو پس از امضای عهدنامه صلح کذایی بین مصر و حِتی دیگر احساس امنیت نمی کرد. صد بار به فرار فکر کرده بود، اما مردان سررامانّا فرصت این کار را به او نداده بودند.
فکر کرد که انگار از زیر بار تسلیم شدن به دولت متبوع خود برای آن گریخته که خونش به دست موجودی به بی رحمی و خشونت خودش بریزد.
سررامانّا گفت:
ـ بلند شو.
اوری ـ تشو عادت به فرمان شنیدن نداشت. به آرامی گویی از آخرین حرکات خود لذت می برد، برخاست و مردی را که می رفت گلوی او را از هم بدرد، با نگاه به چالش طلبید.
در نگاه ساردنیایی خشمی مشاهده می شد که معلوم بود جلو بروز آن به زحمت گرفته شده است. حِتی با تحقیر او را مخاطب قرار داد و گفت:
ـ بزن قصاب، چون اربابت این طور خواسته. حتی لذت دفاع کردن از خودم را هم به تو نمی دهم.
دستان سررامانّا قبضه شمشیر کوتاهش را فشرد.
ـ برو.
اوری ـ تشو گمان کرد که درست نشنیده است:
ـ منظورت چیست؟
ـ تو آزادی.
ـ آزاد... چطور آزادم؟
ـ تو این خانه را ترک می کنی و هرجا دلت بخواهد می روی. فرعون قانون را اجرا می کند. دیگر دلیلی برای نگهداری تو در این جا وجود ندارد.
ـ شوخی می کنی!
ـ صلح شده اوری ـ تشو. اما اگر اشتباه کنی و در مصر بمانی و اگر کوچک ترین اغتشاشی به پا کنی، تو را توقیف خواهم کرد. تو دیگر بیگانه ای والامقام تلقی نخواهی شد. وقتی زمانش رسید شمشیرم را بدون این که لحظه ای تردید کنم، در شکمت فرو خواهم کرد.
ـ در حال حاضر تو حق دست زدن به من را نداری. مگر نه؟
ـ برو!
حصیر، لُنگ، سندل، یک گرده نان، یک دسته پیاز و دو طلسم چینی که می توانست آن را با خوراک مبادله کند، تمامی چیزی بود که به اوری ـ تشو داده بودند. مرد حِتی ساعت ها در خیابان های پی ـ رامسس مانند خوابگردها پرسه زد. آزادی بازیافته تاثیر مستی بخشی در او نهاده بود و موفق به جمع وجور کردن افکارش نمی شد.
در ترانه عامیانه ای آمده بود: «شهری زیباتر از پی ـ رامسس وجود ندارد؛ کوچک در آن بزرگ تلقی می شود، اقاقیا و انجیر عربی بر سر گردش کنندگان سایه می گسترانند، زر و فیروزه کاخ ها را به درخشش می آورند، باد ملایم است و پرنده ها پیرامون برکه ها بازی می کنند.»
اوری ـ تشو خود را رها کرده بود تا جذابیت و زیبایی پایتختی که در منطقه ای حاصلخیز، نزدیک یکی از شاخه های نیل و در میان دو ترعه عریض بنا شده بود، او را افسون کند. مراتع فراوان، باغ های سیب، زیتون زارهای وسیع که می گفتند شمار میوه های آن از شمار شن های ساحل بیش تر است، تاکستان هایی که شراب شیرینی با طعم میوه از آن به دست می آمد... پی ـ رامسس با حاتوسای خشن، پایتخت امپراتوری حِتی، شهر مستحکمی که بر فلات بلند آناتولیا بنا شده بود، بسیار متفاوت بود.
فکری ناراحت کننده مانند نیش عقرب او را از رخوت بیرون آورد. او هیچ گاه امپراتور حِتی نخواهد شد، اما از رامسس که مرتکب این اشتباه شده بود که با آزادی او موافقت کند، انتقام خواهدگرفت. اگر فرعون را که از هنگام پیروزی در قادش همتای خدایان تلقی می شد، از میان بردارد، مصر و شاید سراسر منطقه در اغتشاش فرو رود.
آیا جز اشتیاق سوزان به تخریب و آسیب رساندن که کمی تسلایش می داد، چیز دیگری برایش مانده بود؟
پیرامون او را جماعتی رنگارنگ احاطه کرده بودند که مصری، نوبیایی، شامی، لیبیایی، یونانی و اقوام دیگر در میانشان دیده می شدند. برای ستایش پایتخت آمده بودند، پایتختی که حِتیان پیش از آن که تسلیم فرعون شوند، قصد نابودی آن را کرده بودند.
به زیر کشیدن رامسس... اوری ـ تشو امکانی برای توفیق در آن نداشت. او دیگر فقط جنگجویی شکست خورده بود. ناگهان زمزمه ای شنید که می گفت:
ـ عالیجناب... .
اوری ـ تشو برگشت.
ـ عالیجناب... مرا می شناسید؟
چشم اوری ـ تشو به مردی میانه بالا با چشمان زنده میشی رنگ افتاد. نواری از کتان موهای انبوهش را می فشرد. ریشی حنایی رنگ، کوتاه و تیز چانه اش را زینت می داد. این فرد چاپلوس ردایی که تا قوزک پایش می رسید، به تن کرده بود.
ـ رئا... تو هستی؟
بازرگان شامی خم شد.
ـ تو، جاسوس حِتی... تو به پی ـ رامسس برگشته ای؟
ـ صلح شده عالیجناب؛ دوران جدیدی آغاز شده، گناهان پیشین پاک شده و من که بازرگان ثروتمند و محترمی بودم، معاملاتم را از سرگرفته ام. کسی از این بابت مرا نکوهش نمی کند. باز مورد احترام اعیان و اشراف شده ام.
رئا عضو شبکه جاسوسی حِتی در مصر بود و وظیفه داشت در جهت متزلزل کردن پایه های فرمانروایی رامسس تلاش کند. با وجود کشف شبکه به دست ماموران تجسس مصری رئا موفق به فرار شده بود. حال پس از مدت ها اقامت در حاتوسا، دوباره به وطن دوم خود بازگشته بود.
ـ چه از این بهتر برای تو.
ـ چه از این بهتر برای ما.
ـ منظورت چیست؟
ـ گمان می کنید که این دیدار از سر اتفاق است؟
اوری ـ تشو با دقت بیش تری رئا را برانداز کرد.
ـ تعقیبم می کردی؟
ـ شایعات گوناگون در مورد سرنوشت شما پخش شده بود. عده ای برآن بودند که شما آزاد خواهید شد و عده ای می گفتند که یکباره معدوم می شوید. مردانم یک ماهی است که اقامتگاه اجباری شما را زیر نظر دارند. اول گذاشتم خوب گردش هایتان را بکنید و... حالا آمده ام تا اگر بشود شما را به جامی آبجوی خنک دعوت کنم.
اوری ـ تشو مردّد بود. روز پرهیجانی بود. اما غریزه اش به او می گفت که بازرگان شامی می تواند به او در راه تحقق نقشه هایش کمک کند.
در میخانه بحث ها در جهت خوبی سیر کرد. رئا شاهد استحاله اوری ـ تشو بود: تبعیدی کم کم به جنگجویی بی رحم تبدیل شد که آماده انواع فتوحات است. بازرگان شامی اشتباه نکرده بود؛ به رغم سال های تبعید، از خشونت و تغیر فرمانده کل پیشین سپاه حِتی کاسته نشده بود.
ـ رئا من عادت به جروبحث های بیهوده ندارم؛ از من چه می خواهی؟
بازرگان شامی صدایش را پایین تر آورد و گفت:
ـ فقط می خواهم از شما یک سوال بکنم، عالیجناب میل دارند از رامسس انتقام بگیرند؟
ـ او مرا خوار کرد. من با مصر صلح نمی کردم! اما به خاک افکندن این فرعون محال به نظر می رسد.
رئا سر تکان داد و گفت:
ـ بستگی دارد عالیجناب، بستگی دارد... .
ـ به شهامتم شک داری؟
ـ اگر عالیجناب اجازه دهند باید بگویم که شهامت تنها کافی نیست.
ـ چرا می خواهی خطر کنی و به ماجراجویی ای چنین خطرناک مبادرت کنی.
رئا لبخندی عصبی زد و گفت:
ـ چون کم تر از شما از رامسس متنفر نیستم.

نظرات کاربران درباره کتاب رامسس