فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رامسس
نبرد قادش

نسخه الکترونیک کتاب رامسس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رامسس


نام رامسس تجسم شکوه و قدرت تمدن فراعنه است. او که پسر نور، فرزند آفتاب بود، بیش از شصت سال سلطنت کرد و مصر را به درجه‌ای از عظمت رساند که در تاریخش بی‌سابقه بود. رامسس، قهرمان یک رمان نیست، قهرمان چند رمان است، قهرمان حماسه‌ای واقعی است. این حماسه از آشنایی او با رموز کشورداری تحت هدایت پدرش، ستی، که به قدر خود او در تاریخ اهمیت دارد، آغاز می‌شود و تا مرگ رامسس ادامه می‌یابد. طی این مدت آزمون‌های فراوانی را از سر می‌گذراند. به همین دلیل است که این سلسله رمان‌های دنباله‌دار که از پنج جلد تشکیل شده‌ است، به او اختصاص یافته تا بتواند ابعاد خارق‌العاده سرنوشتی را ترسیم کند که قهرمانان فراموش نشدنی بسیار، چون ستی و همسرش، تویه، نفرتاری، ایزت‌زیبا، همر شاعر، ستائوی مارافسا، موسای عبرانی و بسیاری دیگر، که این اوراق به آن‌ها جان می‌بخشد، در آن سهیم هستند. کریستین ژاک با قلم جادویی خود عهد باستان را از جزوه‌های درسی بیرون می‌کشد و به خواننده، قلمرو وسیعی از تاریخ، رؤیا، مبارزه وشعر تقدیم می‌دارد. گفتنی است هر یک از این کتاب‌ها به طور مستقل به رویدادی جداگانه می‌پردازد و در نهایت خواننده علاقه‌مند به سرنوشت رامسس می‌تواند با خواندن هر پنج جلد کتاب راز و رمز جاودانه آنها را کشف و در ادامه آن را دنبال کند. «پسرنور»، «معبد چند هزار ساله»، «نبرد قادش»، «بانوی ابوسمبل»، و در نهایت«زیر اقاقیای مغربی» عناوین این کتاب‌ها هستند .

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رامسس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


فصل یکم

اسب دانیو در جاده گرم چارنعل می تاخت؛ این جاده به شیرگاه، قریه ای در شام جنوبی می رفت، که به دست فرعون مشهور ستی بنا شده بود. دانیو، که پدرش مصری و مادرش از اهالی شام بود، حرفه شریف چاپاری را برگزیده و در رساندن پیام های فوری مهارتی فوق العاده کسب کرده بود. تشکیلات اداری مصر اسب، خوراک و پوشاکش را تامین می کرد؛ خانه ای را به تیول در سیله(۱)، شهر مرزی واقع در شمال شرقی مصر در اختیارش نهاده بودند. هنگام سفر در چاپارخانه های میان راه بدون پرداخت کرایه اقامت می کرد. خلاصه کلام زندگی خوبی داشت: سفرهای بی وقفه و دیدار با دخترکان شامی نه چندان سرکشی که گهگاه خواهان زناشویی با ماموری می شدند که وقتی رابطه اش رنگ جدی به خود می گرفت، به سرعت پا به گریز می نهاد به زندگی او لطف خاصّی بخشیده بود.
دانیو که پدر و مادرش به مدد ستاره شناس روستا طبیعت واقعی اش را دریافته بودند، تحمل آن را نداشت که در آغوش معشوقه ای جَلَب محبوس بماند. او به هیچ چیز به قدر پیمودن جاده های پر گرد و غبار عشق نمی ورزید.
بالادستی ها متوجه محاسن این پیک دقیق و منظم شده بودند. دانیو از آغاز کار خود حتی یک نامه را گم نکرده بود و اغلب برای جلب رضایت خاطر فرستنده ای عجول، نامه را زودتر از مهلت تعیین شده به گیرنده می رساند. توزیع نامه ها با آخرین سرعت ممکن کیش و آیین او شده بود.
دانیو هنگام جلوس رامسس به تخت سلطنت پس از مرگ ستی، مانند بسیاری از مصریان ترسیده بود از این که فرعون جوان کشورگشای بزرگی باشد و سپاه خود را با امید تاسیس امپراتوری عظیمی تحت رهبری مصر، برای جنگ به آسیا بفرستد. اما رامسس طی چهار سال اول سلطنت خود معبد الاقصر را وسعت بخشیده، تالار ستوندار معبد کرنک را به اتمام رسانده، احداث معبد چند هزار ساله را در ساحل غربی طیوه آغاز کرده و پایتخت جدیدی در دلتا به نام پی ـ رامسس بنیان نهاده بود و سیاست خارجی پدر را که رعایت عهدنامه عدم تجاوز با حِتیان، جنگجویان ترسناک آناتولیا بود، ادامه داده بود. به نظر می رسید که حِتیان از حمله به مصر صرف نظر کرده اند و مرزهای شام جنوبی را که تحت الحمایه مصر بود، محترم می شمارند.
آینده نویدبخش بود اگر شمار مکاتبات نظامی بین پی ـ رامسس و دژهای جاده هوروس به نحو غیرعادی افزایش نیافته بود.
دانیو از افراد مافوق خود در باره این امر پرسیده بود و صاحب منصبان را به باد سوال گرفته بود؛ کسی چیزی نمی دانست، اما شایعه اغتشاش در شام شمالی و حتی در ایالت عموره(۲) که زیر نفوذ مصر بود، پیچیده بود.
البته هدف مراسلاتی که دانیو مامور رساندنشان بود، قرار دادن دژهای جاده هوروس یا استحکامات شمال شرقی به حالت آماده باش بود.
به واسطه اقدامات شدید ستی، کنعان(۳)، عموره و شام جنوبی حوزه استحفاظی وسیعی را تشکیل می دادند که مصر را از حمله ناگهانی حِتیان محافظت می کرد. البته لازم بود که پیوسته مراقب اعمال شهریاران این مناطق پرآشوب باشند و در موارد لازم آنان را بر سر عقل بیاورند؛ طلای نوبیا افکار خیانت آمیزی را که با هر تغییر فصل سر بر می آورد، می زدود. حضور واحدهای نظامی مصری و نمایش های نظامی که با جشن های بزرگ، مانند جشن خرمن توام بود، وسیله موثر دیگری برای حفظ صلحی شکننده به شمار می رفت.
در گذشته در موارد متعدد دژهای جاده هوروس با بستن درهای خود مانع عبور بیگانگان از مرز شده بودند. حِتیان به این دژها هیچ گاه حمله نکرده بودند و بیم نبردهای سهمگین از میان رفته بود.
به این دلایل دانیو خوشبین بود؛ حِتیان به قدرت سپاه مصر آگاه بودند و مصریان از خشونت و بی رحمی آناتولیاییان بیم داشتند. منافع این دو سرزمین که خطر از دست دادن نیرو بر اثر نبردهای مستقیم هر دو را تهدید می کرد، ایجاب می کرد که مواضع خود را تغییر ندهند و به چالش های زبانی اکتفا کنند.
رامسس که برنامه خود را برای احداث بناهای غول آسا آغاز کرده بود، قصد برانگیختن هیچ نوع برخوردی را نداشت.
دانیو از برابر لوحی سنگی که حدود قلمرو کشاورزی شیرگاه را تعیین می کرد، چارنعل گذشت، اما آنچه دید باعث شد که اسبش را ناگهان متوقف کند و به عقب برگردد. چیزی غیرعادی مایه حیرت او شده بود.
پیک در برابر لوح سنگی از اسب به زمین پرید.
دانیو خشمناک متوجه شد که هلال بالای لوح لطمه دیده و چند علامت هیروگلیف با ضربه چکش تخریب شده است، کتیبه جادویی غیر قابل خواندن شده بود و دیگر حافظ محوطه نبود. مسئول این تخریب قاعدتا به شدت کیفر می دید: تخریب سنگ زنده جرمی مستوجب مجازات مرگ بود.
بدون تردید چاپار نخستین شاهد این فاجعه بود و لازم بود که برای دادن خبر آن به فرماندار نظامی منطقه شتاب کند. وقتی فرماندار از این واقعه خبردار شود، گزارش مشروحی برای فرعون ارسال خواهد داشت.
دیواری آجری مجتمع را احاطه کرده بود؛ برای محافظت از محوطه، این سو و آن سوی دروازه دو ابوالهول به حالت نشسته قرار داده بودند. چاپار متحیر شد و از حرکت باز ایستاد: بخش اعظم دیوار ویران شده بود و دو ابوالهول به پهلو افتاده بودند.
به شیرگاه حمله شده بود.
هیچ صدایی از قریه برنمی آمد. حال آن که معمولاً پر جنب و جوش بود: پیاده نظام مشق می کرد، سواره نظام تعلیم می گرفت، بحث و گفتگو در میدانگاه مرکزی آن جریان داشت و از نزدیک چشمه آب فریاد شادی کودکان و عرعر الاغ ها به گوش می رسید... . این سکوت غیرعادی موجب وحشت چاپار شد، دهانش به کلی خشک شده بود، قمقمه اش را برداشت و جرعه ای آب نوشید.
کنجکاوی بر ترس غلبه کرد. قاعدتا بایست راه رفته را باز گردد و این واقعه را به نزدیک ترین پادگان اطلاع دهد، اما می خواست بداند، چه روی داده است. دانیو تقریبا تمام ساکنان شیرگاه، از فرماندار تا مهمانخانه دار را می شناخت؛ بعضی از آنان از دوستانش بودند.
اسب شیهه کشید و روی دو پا بلند شد؛ دانیو با نوازش گردنش او را آرام کرد. اما اسب از پیشروی امتناع کرد.
دانیو به ناچار پیاده وارد قریه ساکت شد.
شکم کیسه های گندم دریده بود، سبوها شکسته بود. از ذخایر غذایی و نوشیدنی ها چیزی بر جای نمانده بود.
خانه های دوطبقه ویران شده بود؛ حتی یکی از آن ها هم از گزند مهاجمان، که گویی دچار جنون تخریب شده بودند، مصون نمانده بود. اقامتگاه فرماندار را هم ویران کرده بودند.
تمام دیوارهای معبد کوچک را خراب کرده بودند. بت با ضربات گرز در هم شکسته و سر آن قطع شده بود.
سکوت سنگین خفقان آور همچنان برجا بود.
لاشه الاغ ها را در چاه انداخته بودند. در میدان مرکزی بقایای آتشی که اثاثه ها و پاپیروس ها را در آن سوزانده بودند، هنوز برجا بود.
بویی زننده، نفرت انگیز، چسبناک بر منخرینش مسلط شد و او را به سوی قصّابخانه که در منتهی الیه شمالی قریه، زیر رواق، مصون از گزند آفتاب بنا شده بود، کشاند. آن جا بود که گاوهای ذبح شده را تکه تکه می کردند و تکه های گوشت را در کماجدان بزرگی می پختند. گوشت پرندگان را به سیخ می کشیدند و کباب می کردند. محلی بود پر سر و صدا که دانیو هر بار پس از توزیع نامه ها، از سر میل در آن غذا می خورد.
نفس دانیو بند آمد.
همه آن جا بودند: سربازان، فروشندگان، صنعتگران، پیران، زنان، کودکان، نوزادان، همگی ذبح شده و بر هم تلنبار گشته بودند. فرماندار به چارمیخ کشیده شده بود، سه فرمانده گردان را از تیری که سقف قصابخانه را نگه می داشت، آویزان کرده بودند.
بر ستونی چوبین، نوشته ای با حروف حِتی خودنمایی می کرد. «این است پیروزی سپاه فرمانروای قدرتمند حِتی، موواتالی. تمام دشمنانش چنین نابود خواهند شد.»
حِتیان... طبق معمول با خشونت مفرط یورش آورده و به هیچ کس رحم نکرده بودند؛ اما این بار از منطقه نفوذشان خارج شده بودند تا ضربه را در مکانی که از مرز شمال شرقی مصر چندان دور نبود، وارد آورند.
دهشت بر چاپار مستولی شد. اگر از تکاوران حِتی، کسی در نواحی اطراف پرسه می زد، چه می شد؟
دانیو، که نمی توانست نگاهش را از این منظره هولناک بردارد، عقب عقب رفت. چگونه می توان آن قدر بی رحم بود که آدمیان را چنین کشتار کرد و آنان را بدون خاکسپاری به حال خود رها نمود؟
دانیو، که مغزش داغ شده بود به سوی در ابوالهول به راه افتاد. اسبش ناپدید شده بود.
چاپار از ترس پدیدار شدن سربازان حِتی، افق را به دقت بازرسی کرد. آن جا در دامنه تپه ابری از گرد و غبار دیده می شد.
ارابه ها... ارابه ها به سوی او می آمدند!
دانیو که از ترس دیوانه شده بود، پا به فرار نهاد و آن قدر دوید و دوید تا از نفس افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب رامسس

حرف نداره
در 2 سال پیش توسط