فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رامسس
معبد چند هزار ساله

نسخه الکترونیک کتاب رامسس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رامسس


نام رامسس تجسم شکوه و قدرت تمدن فراعنه است. او که پسر نور، فرزند آفتاب بود، بیش از شصت سال سلطنت کرد و مصر را به درجه‌ای از عظمت رساند که در تاریخش بی‌سابقه بود. رامسس، قهرمان یک رمان نیست، قهرمان چند رمان است، قهرمان حماسه‌ای واقعی است. این حماسه از آشنایی او با رموز کشورداری تحت هدایت پدرش، ستی، که به قدر خود او در تاریخ اهمیت دارد، آغاز می‌شود و تا مرگ رامسس ادامه می‌یابد. طی این مدت آزمون‌های فراوانی را از سر می‌گذراند. به همین دلیل است که این سلسله رمان‌های دنباله‌دار که از پنج جلد تشکیل شده‌ است، به او اختصاص یافته تا بتواند ابعاد خارق‌العاده سرنوشتی را ترسیم کند که قهرمانان فراموش نشدنی بسیار، چون ستی و همسرش، تویه، نفرتاری، ایزت‌زیبا، همر شاعر، ستائوی مارافسا، موسای عبرانی و بسیاری دیگر، که این اوراق به آن‌ها جان می‌بخشد، در آن سهیم هستند. کریستین ژاک با قلم جادویی خود عهد باستان را از جزوه‌های درسی بیرون می‌کشد و به خواننده، قلمرو وسیعی از تاریخ، رؤیا، مبارزه وشعر تقدیم می‌دارد. گفتنی است هر یک از این کتاب‌ها به طور مستقل به رویدادی جداگانه می‌پردازد و در نهایت خواننده علاقه‌مند به سرنوشت رامسس می‌تواند با خواندن هر پنج جلد کتاب راز و رمز جاودانه آنها را کشف و در ادامه آن را دنبال کند. «پسرنور»، «معبد چند هزار ساله»، «نبرد قادش»، «بانوی ابوسمبل»، و در نهایت«زیر اقاقیای مغربی» عناوین این کتاب‌ها هستند .

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رامسس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


فصل یکم

رامسس تنها و در انتظار رسیدن نشانه ای از ناپیدا بود.
تنها در برابر صحرا، در برابر بی کرانی منظره ای سوخته و خشک، در برابر سرنوشتی که کلیدش را هنوز نیافته بود.
شهزاده رامسس در بیست و سه سالگی، پهلوانی بود با یک متر و هشتاد سانتی متر قد، موهای طلایی مایل به حنایی، صورت کشیده، عضلات ظریف و نیرومند، پیشانی پهن و باز، ابروان برجسته کمانی، مژگان پرپشت، چشمان کوچک و زنده، بینی کشیده کمی خمیده، گوش های گرد با لبه های به ظرافت داخل برگشته. لبان نسبتا کلفت و آرواره مطمئنش، چهره ای جذاب و مصمّم به او بخشیده بود.
جوان بود، اما راهی بسیار طولانی پیموده بود! دبیر سلطنتی، آشنای اسرار آبیدوس و نایب الحکومه مصر بود؛ ستی با تعیین پسر کهترش به جانشینی، او را در تاج و تخت سهیم کرده بود.
اما ستی، این فرعون بزرگ، این فرمانروای بی همتا که کشورش را در صلح، سعادت و رونق نگاه داشته بود، پس از پانزده سال سلطنت استثنایی مانند لک لک مصری در غروب روزی تابستانی پر کشیده و جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
ستی، این پدر ترسناک و سختگیر، این پدر همواره دور از پسر، بی آن که رامسس متوجه باشد، با تحمیل آزمون هایی که نخستینشان روبروشدن با ورزای وحشی، نماد نیرو و توانایی بود، او را برای اعمال قدرت رفته رفته تربیت کرده بود. نوجوان شهامت مقابله با ورزا را یافته بود، اما قابلیت غالب شدن بر آن را نداشت. اگر ستی دخالت نکرده بود، هیولا بدن رامسس را با شاخ هایش شکافته بود. از همان هنگام، رامسس به نخستین وظیفه فرعون، که حمایت از ضعیف در برابر قوی بود، آشنا شده بود.
راز قدرت واقعی را فرعون و فقط فرعون در اختیار داشت؛ ستی آن را مرحله به مرحله با جادوی تجربه به رامسس انتقال داد، بی آن که از نقشه خود چیزی بر او فاش سازد. با گذشت سال ها، پسر به پدر نزدیک شده بود، روح آن دو که در آتش ایمان و جذبه واحدی می سوخت، با یکدیگر یکی شده بود. ستی جدی، خویشتندار و کم حرف بود، اما امتیاز منحصر به فرد گفتگو با فرعون را به رامسس بخشیده بود. طی این گفتگوها او کوشیده بود مبادی حرفه سلطنت بر مصر علیا و سفلا را به او بیاموزد.
این ساعات درخشان، این لحظات پرتفضّل دیگر در سکوت مرگ محو شده بود.
قلب رامسس برای استقبال از گفته های فرعون، حفظ آن ها به مثابه گنجینه ای ارزشمند و حیات بخشیدن به آن ها با فکر و عمل گشوده بود. اما ستی به برادرانش ملحق شده و رامسس تنها و محروم از حضور او مانده بود.

فصل دوم

احساس ناتوانی می کرد، نمی توانست باری را که بر دوشش سنگینی می کرد، برتابد. فرمانرواییِ بر مصر... در سیزده سالگی در رویای فرمانروایی بر مصر بود مانند کودکی که در رویای دستیابی به بازیچه ای دست نیافتنی است؛ بعدها از این فکر دیوانه وار دست برداشت و متقاعد شد که قرار است تاج و تخت به برادر ارشدش شنار تعلق گیرد.
اما فرعون ستی و شهبانوی بزرگ تصمیم دیگری گرفته بودند. آنان پس از زیر نظر گرفتن رفتار دو پسر خود، رامسس را برای ایفای نقش پادشاهی برگزیدند. ای کاش فرد نیرومندتر و لایق تری، مردی همتای ستی برای این کار انتخاب شده بود! رامسس در نبرد تن به تن آماده مقابله با هر دشمنی بود، اما آمادگی به دست گرفتن سکان کشتی کشور را بر آب های پرآشوب آینده نداشت. در جنگ، در نوبیا شیردلی خود را نمایانده بود؛ نیروی پایان ناپذیرش، در صورت لزوم او را برای دفاع از مملکت به راه های جنگجویانه سوق می داد، اما چگونه بر سپاه ماموران دولتی، مقامات عالیرتبه و کاهنانی که مکرشان برای او محسوس نبود، فرمان براند؟
بنیانگذار سلسله، رامسس اول، وزیری سالخورده بود که پیران یا فرزانگان به او قدرتی را واگذار کرده بودند که خودش طالب آن نبود؛ جانشین او، ستی، هنگام تاجگذاری مردی پخته و باتجربه بود. رامسس فقط بیست و سه سال داشت و به زندگی در سایه حمایتگر پدر، دنبال کردن رهنمودهای او و پاسخگویی به کوچک ترین فراخوانش خو کرده بود. وه که چه آرامش بخش بود وجود راهنمایی که راه را نشان می داد! وه که چه لذتبخش بود کار کردن تحت فرمان ستی، خدمت به مصر با اطاعت از فرعون و یافتن پاسخ پرسش ها در نزد او... اما این بهشت دیگر گمشده بود.
اما سرنوشت از او، از رامسس، این جوان پرحرارت و پرشور می خواست که جانشین ستی شود!
بهتر نبود قهقهه خنده سر دهد و به صحرا بگریزد، به جایی بگریزد که کسی او را نیابد؟
البته او می توانست به متحدان وفادار خود اتکا کند: به مادرش تویه، که همدست سختگیر و وفاداری بود؛ به همسرش نفرتاری، این زن زیبا و آرام؛ به دوستان کودکی اش، به موسای عبرانی که در کارگاه های ساختمانی سلطنتی کار می کرد، به عاشه دیپلمات، به ستائوی مارافسا و به منشی مخصوصش امنی که سرنوشتش را به سرنوشت رامسس گره زده بود.
اما آیا گروه دشمنان نیرومندتر نبود؟ شنار از سودای تصرف تاج و تخت دست بر نداشته بود: چه پیمان های پنهانی ای برای ممانعت از فرمانروایی برادر منعقد کرده بود؟ اگر در این لحظه شنار در برابر او حاضر می شد، رامسس هیچ مقاومتی به خرج نمی داد. حال که تا این حد آرزومند تصاحب تاج دوگانه بود، چه بهتر که آن را به دست آورد.
اما آیا حق داشت با انصراف از کشیدن باری که ستی به دوشش نهاده بود، به او خیانت کند؟ به سادگی می شد فکر کرد که ستی اشتباه کرده یا می توانسته تغییر عقیده دهد... رامسس به خودش دروغ نخواهد گفت. سرنوشتش به پاسخ خدای ناپیدا بستگی داشت.
او می خواست پاسخ را در این جا، در همین صحرا، در قلب این خاک سرخ، که آکنده از نیرویی خطرناک بود، دریافت کند.
رامسس به شیوه دبیران نشسته بود، نگاهش در آسمان گم شده بود و انتظار می کشید. فرعون نمی توانست کسی جز مرد صحرا، مفتون تنهایی و لایتناهی باشد، آتش پنهان در سنگ ها و شن ها یا روحش را تقویت می کرد و یا آن را از میان می برد. آتش باید داوری اش را اعلام کند.
آفتاب به اوج خود رسیده بود، باد آرام گرفت. غزالی از تپه ای به تپه دیگر جهید. خطری در کمین بود.
ناگهان خطر شکل گرفت.
شیری عظیم الجثّه، حداقل به طول چهار متر، و به وزن بیش از سیصد کیلو پدیدار شد. یال درخشان و روشنش به او حالت جنگجویی پیروزمند را بخشیده بود. بدن عضلانی اش به رنگ قهوه ای تیره به نرمی حرکت می کرد.
با مشاهده رامسس چنان نعره ای برآورد که تا پانزده کیلومتری اطراف شنیده شد. درنده، که مجهز به آرواره هایی با دندان های برنده ترسناک و پنجه های تیز بود، به طعمه اش خیره شد.
پسر ستی هیچ امکانی برای گریز از چنگ او نداشت.
شیر نزدیک شد و در چند متری مرد جوان، که چشمان زرّینش را تشخیص داد، متوقف شد. برای چند لحظه یکدیگر را به مبارزه طلبیدند.
جانور با دمش مگسی را از خود دور کرد؛ سپس به حالت عصبی پیش آمد.
رامسس برخاست، نگاهش به نگاه شیر ثابت مانده بود.
ـ تویی کشتارگر، من تو را از مرگ مسلم نجات دادم! حالا چه سرنوشتی برایم در نظر گرفته ای؟
رامسس خطر را فراموش کرد و به یاد بچه شیر محتضر در آن نقطه انبوه جنگل نوبیا افتاد؛ همان بچه شیری که مار نیشش زده بود و با داروهای ستائو درمان شده و حالا به درنده ای غول پیکر تبدیل شده بود. چه مقاومت باورنکردنی ای در برابر مرگ از خود بروز داده بود!
کشتارگر برای نخستین بار از محوطه بسته ای گریخته بود که در غیاب رامسس در آن محبوس بود، آیا طبیعت گربه صفت شیر پیروز می شد و او را در برابر کسی که صاحب خود تلقی می کرد، بی رحم و سبع می ساخت؟
ـ تصمیم بگیر کشتارگر. یا برای تمام زندگی متحد من بشو یا مرا نابود کن.
شیر روی پنجه های پا بلند شد و دستش را روی شانه رامسس نهاد. ضربه شدید بود، اما شهزاده مقاومت کرد. چنگال ها خارج نشده بودند، درنده پوزه اش را به بینی رامسس مالید.
بین آن دو دوستی، اعتماد و احترام حاکم بود.
ـ تو سرنوشت مرا ترسیم کردی.
کسی که ستی او را پسر نور نام نهاده بود، انتخاب دیگری نداشت.
او مکلّف بود که چون شیر بجنگد.

نظرات کاربران درباره کتاب رامسس

چندسال پیش ۵ جلدشو خریدم واقعا عالیه
در 2 ماه پیش توسط
_ در عشقی که ما را به یکدیگر وصل می کند. هر اتفاقی که بیفتد چیزی نمی تواند باعث جدایی ما شود. در غیابم تو بر شهر فیروزه فرمانروایی می کنی. نفرتاری به افق چشم دوخت و گفت: درست است، با شر نباید کنار آمد. لک لک سپید بزرگی که شکوهمندانه پرواز می کرد، از فراز سر فرعون و همسرش که در نور غروب آفتاب غرق شده بودند، گذشت.
در 1 سال پیش توسط